⌜ 𝑉𝑒𝑙𝑚𝑜𝑜𝑛 ⌟
Open in Telegram
𝚂𝚑𝚎 𝚋𝚎𝚌𝚊𝚖𝚎 𝚝𝚑𝚎 𝚖𝚘𝚘𝚗 𝚝𝚑𝚎𝚢 𝚌𝚘𝚞𝚕𝚍𝚗'𝚝 𝚛𝚎𝚊𝚌𝚑 🦋🌜✨ @Velmoonibot Привет, @durov Здравствуйте! Контент этого канала носит художественный характер и не нарушает никаких законов. Обратите внимание! Официальный канал: @telegram
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 695
Subscribers
+4424 hours
-217 days
-730 days
Posts Archive
1 697
Repost from ангел-хранитель
بعضی شبها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینهایست که هرچه سالها از خودت پنهان کردهای بیرحمانه پیش چشمانت میآورد. میگویند هر انسانی در تاریکترین شب زندگیاش به چیزی چنگ میزند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچکس نام آن چیز را نداند...
آه چه شبها ای پنجرهی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود میگفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آنگاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بیآنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد. زمین دور بود و اندیشهی من بر چهرهی مواج آبها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موجهای دریا ناشی میشود و تمامی بدن آن را به یاد میسپارد. با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشهای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟ ای موجها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده میشود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزشهای حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟ پژواک باد قویتر شد و صدای برخورد موجها به پهلوی کشتی به گوش میخورد؛ سینهام با تپش کشتی هماهنگ شده بود. مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم. دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمیدانستم این خاموشی از بیرون میآید یا از درون من سرچشمه میگیرد. هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده میشد چیزی را در من میلرزاند؛ چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موجها یکی پس از دیگری پایههای وجودم را فرو میریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آنها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ میدیدم چگونه بخشهایی از من بیصدا در تاریکی گم میشود. با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو میریختند؛ بیآنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم. من از درون برهنه میشدم؛ انگار دریا میخواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛ به جایی که دیگر هیچ پردهای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخمهایم خون میگریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطهی درد آشکار گردد. دریا میخواست مرا به نقطهی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل. جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتیای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد میزند اما شنوندهای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهرهی موج کوبیده میشود؛ و من میبینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم میشود. گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمیخواست تسلیم خواست دریا شود. با هر موج اندکی بیشتر خم میشد اما نمیشکست؛ گویی در نبردی میان ارادهی انسان و بیرحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزهای که نمیدانست برای چه میجنگد؛ تنها میدانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد. و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این میاندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست میرود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمیداند میجنگد. شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه میدارد؛ همین تقلا برای چیزی بینام. چیزی که لمس نمیشود؛ اما آنقدر واقعیست که انسان را از دل طوفان عبور میدهد. انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشتهایست که انسان را به خودش بند میکند. طنابی نامرئی که نمیگذارد در میان موجها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمیدانیم باز هم ما را از سقوط باز میدارد. شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موجها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمیشود.این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحهای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت.
1 697
Repost from ๋𝗐ı𝗅𝗅𝗈𝗐 ᪶🆕🆕🆕
⠀غرق꯭ در حسࢪٺ بـوسـہۍ تꨲو⠀
ִ ۫͡💋︩︩︩᷼͡ 𑪕
ི ͡⏝͝ ͡ ᰰㅤ
⠀
1 697
Repost from N/a
time 27:16
روزی دختری ستارهای را دید که از آسمان افتاده بود. آرزو کرد ماه دوباره زنده شود و به آسمان بازگردد. ستاره برای برآورده کردن آرزویش، قلب دختر را به ماه سپرد.سالها گذشت و ماه به افسانهای فراموششده تبدیل شد؛اما قلب دختر هنوز در آن میتپید.سرانجام، نور قلب او ماه را دوباره زنده کرد و به آسمان بازگرداند.از آن روز، دختری که دیگر روی زمین نبود، در ماه زندگی میکرد؛در کنار گربهای که شاید، تکهای از خودش بود
1 697
Repost from 私の禁止
سردیکلماتیکهبهکارمیبریبالشتنرمزیرسرمروتبدیلبهسنگیسختمیکنن،دستاننرمیکهدورمنحلقهمیشدتبدیلبهدوتیکهیخسردشدن،لبهایخوشطعمتوتبدیلبهیکرویایخیلیدورشدن،عطرتنتتمامنفسیبودکهمنبهریههایمهدیهمیکردم،امادریکشبسرد،تبدیلبهبوییغریبِآشناشدن،باخودمیگویم..چگونهصاحباینچهرهیالههگونهانقدرسنگدلشده؟باماچهکردیعزیزِدل؟
1 697
Repost from 𝗌𝖺𝖿𝖾 𝗁𝗈𝗎𝗌𝖾 (rest)
+1
من تمام وجودت را میبوسم مروارید منمگر من دلیل تپیدن قلبت نبودم؟ مگر مرا زندگی خود نخواندی؟ بنگر.. قلبت دیگر برای من نمیزند.
مرا از قلبی که در آن میزیستم بیرون انداختی و چه بیرحمانه خانهای که متعلق به من است را از من گرفتی. اگر روزی رسید کسی که برایت جان خودش را میداد را به فراموشی سپاردی، هیچگاه از یاد مبر که تو ، دلیل نفس هایش را از او گرفتی. فرشتهام را از من ستاندی، قلبم را شکستی، عمرم را از من گرفتی و تنهایم گذاشتی، تنها خاطراتت از تو باقیاست که هرروز مرورشان میکنم که مبادا تصویر تو از ذهنم پاک شود ،، هر نفس دلتنگی که در این راه از دست میدهم ، گواه عشق است.با خودت نگفتی.. نفس هایش در غیاب تو به تنگ میآید؟ از دلتنگی اشک هایش مسیر پایان را از یادمیبرند؟ دوریات آتشی به قلبش میاندازد؟ بعدِتو ، چیزی درون من خاموش شد که به شوق تو شعلهور بود. تلخ شدی شیرینِ من، ببین چطور زهر این جدایی را در رگ هایم میریزی..
1 697
Repost from دزیـره کلـاری
میدونـی ژنـرال،
ماها انقدر به گرامافـون آقای سالیـوان عادت کردیـم،
که بعضی وقت ها یادمـون میره علـم چقدر پیشرفـت کرده.
1 697
Repost from αƚαɾαxყ
+1
_ تا جایی که یادمه...
سمتش خم شد و از فاصلهی نزدیک و بدون توجه به آدمایی که از کنارشون رد میشدن، آروم لب زد:
_ دیشب داشتی میگفتی جایی که من هستم، پاتو نمیذاری.
بعد عقب رفت و نیشخند رواعصابی روی لبهاش نشست.
_ ولی اینجا رو باش. نزدیک بود توی بغلم گم و گور شی!
متقابلا نیشخند زد و یقهی کت جین پسر رو به بینیاش نزدیک کرد و چندبار عمدا نفسهای بلند کشید!
_ اوه نه مرسی. به آغوشهایی که از قبل عطر تن یکی دیگه رو گرفتن، علاقهای ندارم.
#MME
1 697
Repost from ◟˖࣪ 𝐀𝐫𝐨𝐧𝐚 ˖࣪◝
بشناسید مارو 💆🏻♀🩷:
سه تا سیسیم N.M.Hدانشجوی ترم6 روانشناسیم و ترم بعد کارشناسیمون تمومه 🥹🎓
ما از اول دانشگا سه تاییم هرکاری کنیم هرحرکتی بزنیم تصمیمش تو گپ سه نفرمون گرفته میشه💅🏻💕
یمدت طولانی قصدداریم ارشد بخونیم موفق نمیشیم 😂
چنلمون هرچی دم دسته میزاریم روزمرگی دانشگا ، درسی و چالش مالش و هروقت ارشد شروع کنیم پارتای درسی و اطلاعات درسی ☕️📚حرفی سوالی داشتین کامنتای چنل بازه بپرسین 🦋🫧 اگه فعال بودین (ریکت،فورپست)تگ بدین متقابل چنلای قشنگتونو حمایت کنیم و فعال باشیم 🍊🧡
