uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

⌜ 𝑉𝑒𝑙𝑚𝑜𝑜𝑛 ⌟

⌜ 𝑉𝑒𝑙𝑚𝑜𝑜𝑛 ⌟

Kanalga Telegram’da o‘tish

𝚂𝚑𝚎 𝚋𝚎𝚌𝚊𝚖𝚎 𝚝𝚑𝚎 𝚖𝚘𝚘𝚗 𝚝𝚑𝚎𝚢 𝚌𝚘𝚞𝚕𝚍𝚗'𝚝 𝚛𝚎𝚊𝚌𝚑 🦋🌜✨ @Velmoonibot Привет, @durov Здравствуйте! Контент этого канала носит художественный характер и не нарушает никаких законов. Обратите внимание! Официальный канал: @telegram

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 666
Obunachilar
-6424 soatlar
-1147 kun
-9430 kun
Postlar arxiv
sticker.webp0.07 KB

چنلایی که باهاشون رایگان بهت پرمیوم تلگرام میدن😍 𝐅𝐨𝐥𝐝𝐞𝐫-𝟏‌😟               𝐅𝐨𝐥𝐝
چنلایی که باهاشون رایگان بهت پرمیوم تلگرام میدن😍 𝐅𝐨𝐥𝐝𝐞𝐫-𝟏‌😟               𝐅𝐨𝐥𝐝𝐞𝐫-𝟐‌‌💰               𝐅𝐨𝐥𝐝𝐞𝐫-𝟑‌🤩                 𝐅𝐨𝐥𝐝𝐞𝐫-𝟒🚀‌         𝐅𝐨𝐥𝐝𝐞𝐫-5 😍  تست شده و واقعی از دستش ندی بهتره❤️ روزی 150ممبر‌رایگان برای چنلت میخای؟اینجا بهترین جاست‌‌🌟 📱پشمام تخفیف هر صد ممبر فقطوفقط 50 تومن‌ ‌‌💎

مرسی که چالش رو شرکت کردید.. از اینجا سین بزنید✨🌚

‌ ‌‌ ‌‌ ‌ 🍔 ‌𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐇𝐚𝐬 𝐅𝐢𝐫𝐞𝐰𝐨𝐫𝐤𝐬    ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌    ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌     ‌ 𝐖𝐚𝐧𝐠 𝐂𝐡𝐮𝐫𝐚𝐧 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌  ‌ #Pack : 𝗍𝖺𝗉 𝗍𝖺𝗉 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌

‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ 🥳 𝐀𝐨 𝐑𝐮𝐢𝐩𝐞𝐧𝐠 ‌ ‌‌ ‌ 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐑𝐮𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ #Pack : 𝗍𝖺𝗉 𝗍𝖺𝗉 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌

کتاب‌ها قلمروِ عشق‌های بی‌نقص‌اند؛ جایی که ما در پیِ جاودانگیِ خود می‌دویم، تا شاید ناممان در میانِ ستایشگران، زمزمه شود.
"همواره در دل آرزو داشتم قلبم را به پناهگاهی بسپارم که از آن، همچون یک میراثِ مقدس، محافظت کند و در میانِ آغوشِ خویش پناه دهد. اما ای عزیزِ بی‌رحمِ من، تقدیرِ ما هرگز با خطوطِ کتاب‌ها هم‌سو نبود و به آن مدعایِ رویاها نمیرسیم؛ و من اکنون، در میانه‌یِ این ویرانی، سرنوشتِ تلخِ خویش را به آغوش کشیده‌و آن را پذیرا شده‌ام."

ᴏᴜʀ ꜱᴛᴏʀʏ ᴡᴀꜱ ɴᴇᴠᴇʀ ᴀ ꜰᴀɪʀʏᴛᴀʟᴇ; ᴍᴀʏʙᴇ ɪɴ ᴀɴᴏᴛʜᴇʀ ʟɪꜰᴇ...
+4
ᴏᴜʀ ꜱᴛᴏʀʏ ᴡᴀꜱ ɴᴇᴠᴇʀ ᴀ ꜰᴀɪʀʏᴛᴀʟᴇ; ᴍᴀʏʙᴇ ɪɴ ᴀɴᴏᴛʜᴇʀ ʟɪꜰᴇ...

بعضی شب‌ها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینه‌ای‌ست که هرچه سال‌ها از خودت پنهان کرده‌ای بی‌رحمانه پیش چشمانت می‌آورد. می‌گویند هر انسانی در تاریک‌ترین شب زندگی‌اش به چیزی چنگ می‌زند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچ‌کس نام آن چیز را نداند...
آه چه شبها ای پنجره‌ی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود می‌گفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آن‌گاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بی‌آنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد. زمین دور بود و اندیشه‌ی من بر چهره‌ی مواج آب‌ها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موج‌های دریا ناشی می‌شود و تمامی بدن آن را به یاد می‌سپارد. با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشه‌ای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟ ای موج‌ها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده می‌شود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزش‌های حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟ پژواک باد قوی‌تر شد و صدای برخورد موج‌ها به پهلوی کشتی به گوش می‌خورد؛ سینه‌ام با تپش کشتی هماهنگ شده بود‌. مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم. دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمی‌دانستم این خاموشی از بیرون می‌آید یا از درون من سرچشمه می‌گیرد. هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده می‌شد چیزی را در من می‌لرزاند؛ چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موج‌ها یکی پس از دیگری پایه‌های وجودم را فرو می‌ریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آن‌ها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ می‌دیدم چگونه بخش‌هایی از من بی‌صدا در تاریکی گم می‌شود. با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو می‌ریختند؛ بی‌آنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم. من از درون برهنه می‌شدم؛ انگار دریا می‌خواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛ به جایی که دیگر هیچ پرده‌ای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخم‌هایم خون می‌گریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطه‌ی درد آشکار گردد. دریا می‌خواست مرا به نقطه‌ی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل. جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتی‌ای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد می‌زند اما شنونده‌ای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهره‌ی موج کوبیده می‌شود؛ و من می‌بینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم می‌شود. گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمی‌خواست تسلیم خواست دریا شود. با هر موج اندکی بیشتر خم می‌شد اما نمی‌شکست؛ گویی در نبردی میان اراده‌ی انسان و بی‌رحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزه‌ای که نمی‌دانست برای چه می‌جنگد؛ تنها می‌دانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد. و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این می‌اندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست می‌رود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمی‌داند می‌جنگد. شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه می‌دارد؛ همین تقلا برای چیزی بی‌نام. چیزی که لمس نمی‌شود؛ اما آن‌قدر واقعی‌ست که انسان را از دل طوفان عبور می‌دهد. انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشته‌ای‌ست که انسان را به خودش بند می‌کند. طنابی نامرئی که نمی‌گذارد در میان موج‌ها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمی‌دانیم باز هم ما را از سقوط باز می‌دارد. شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موج‌ها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمی‌شود.
این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحه‌ای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت.

Repost from N/a
+2

‌ ‌ ‌ ‌⠀غرق꯭ در حسࢪٺ بـ‌وسـہ‌ۍ تꨲو⠀ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ִ  ‌‌  ۫͡💋︩︩︩᷼͡   𑪕        ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ི ͡⏝͝ ‌‌ ͡ ᰰㅤ    ‌ ⠀

I'm in love with you ...

Repost from N/a
ایندفعه اومدم با همبرگر 🍔😬 💫تمرینی
ایندفعه اومدم با همبرگر 🍔😬 💫تمرینی

Repost from N/a
time 27:16 روزی دختری ستاره‌ای را دید که از آسمان افتاده بود. آرزو کرد ماه دوباره زنده شود و به آسمان بازگردد. ستاره برای برآ
time 27:16
روزی دختری ستاره‌ای را دید که از آسمان افتاده بود. آرزو کرد ماه دوباره زنده شود و به آسمان بازگردد. ستاره برای برآورده کردن آرزویش، قلب دختر را به ماه سپرد.سال‌ها گذشت و ماه به افسانه‌ای فراموش‌شده تبدیل شد؛اما قلب دختر هنوز در آن می‌تپید.سرانجام، نور قلب او ماه را دوباره زنده کرد و به آسمان بازگرداند.از آن روز، دختری که دیگر روی زمین نبود، در ماه زندگی می‌کرد؛در کنار گربه‌ای که شاید، تکه‌ای از خودش بود

Repost from 私の禁止
سردی‌کلماتی‌که‌به‌کارمیبری‌‌بالشت‌نرم‌زیر‌سرم‌رو‌تبدیل‌به‌سنگی‌سخت‌میکنن،دستان‌نرمی‌که‌دور‌من‌حلقه‌میشدتبدیل‌به‌دوتیکه‌یخ‌‌سردشدن،لب‌های‌خوش‌طعم‌تو‌تبدیل‌به‌یک‌رویای‌خیلی‌دورشدن،عطرتنت‌‌تمام‌نفسی‌بود‌که‌من‌‌به‌ریه‌هایم‌هدیه‌میکردم‌،اما‌در‌یک‌شب‌سرد،تبدیل‌به‌بویی‌غریب‌ِآشنا‌شدن،باخودمیگویم..چگونه‌صاحب‌این‌چهره‌ی‌الهه‌گونه‌انقدر‌سنگ‌دل‌شده؟باما‌چه‌کردی‌عزیزِدل؟

Repost from 私の禁止
موقعی‌که‌داشتی‌خودت‌روازذهنم‌پاک‌میکردی،فراموش‌کردی‌در‌قلبم‌حک‌شدی‌جان‌ِدلم.
+1
موقعی‌که‌داشتی‌خودت‌روازذهنم‌پاک‌میکردی،فراموش‌کردی‌در‌قلبم‌حک‌شدی‌جان‌ِدلم.