'نوشته های لیلا؛ نخوانده های مجنون'
Open in Telegram
🪽روایت های مهجورِ ثامن یارِ در قفس مانده ی او'
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
3 450
Subscribers
+9024 hours
+1857 days
+77830 days
Posts Archive
نیم ساعته دارم تک به تک پیاماتونو میخونم و اشکم بند نمیاد...
من خیلی رو سیاهم ولی سلام همتون رو به آقا میرسونم. درد و دلاتونو با اشک رو به حضرت سید الشهدا وجناب ابوفاضل میگم.
به جای شما روضه گوش میدم
به جای شما زیارتنامه میخونم
به جای شما با لب تشنه دور حرم راه میرم و عزاداری میکنم...
میدونم خیلی بهتر از من میدونید
که ملاکِ موقعیت، موقعیت دل است.
لذا همه ی شما کربلایید!
و در نهایت سه تا یا رقیه هدیه بدیم به دلای عاشق🍃
انقدر امشب دلم خونه واسه کسایی که امسال کربلایی نشدن واقعا آروم نمیشه قلبم😭
برای آقا بنویسید -فرقی نداره با اسم یا بدون اسم هرجوری راحتید خودتون- من به جای شما میرم حرم پیش آقا حرفاتونو میخونم...
https://t.me/mahjour8084/401
این پیامو دقیقا زمانی خوندم که داشتم بخاطر کنسل شدن سفر اربعینی که قرار بود یکشنبه راهی بشم میریختم و حس میکردم دستام دارن میلرزن :)
خیلی خیلی ارزشمنده که اونجا یاد بشیم
به یاد همه ی کسایی که دلشون راهی شده ولی جسمشون جا مونده با این مداحی اشک ریختم.
فقط میتونم بگم بمیرم برای دلایی که بههر دلیلی دور از آقا دارن میسوزن😭..
گویند ز مرگ در جهان نیست بَتر
والله فراق ثم بالله فراق❤️🩹
در باب خانه'
خانه ی خوب فقط برای تو باشد؟
آخر هفته که میشد به تلاطم میافتادیم برای شنبه.
نذر داشتیم. نذر جناب مسلم بن عقیل.
برای خانه دار شدن. بنا بود ۴ هفته شنبه ها تا قبل از اذان ظهر روضه ی حضرت مسلم بگیریم تا یک خانه ی خوب پیدا کنیم و ان شاءالله به همین زودی پنجمین شنبه روضه در خانه ی خودمان.
حتی برای جزئیات روضه هم وسواس به خرج میدادیم. تک شمع بزرگ مشکی به نیت تنهایی حضرت و شمع های کوچک به نیت طفلان شهیدشان. دستمال اشک و عطر عبادت و کاسه ی آب هم عضو ثابت مجلس کوچکمان بود. یک هفته شیر برای بچه های دبستانی یک هفته خرما و گردو و شیرینی و هفته ی آخر حلوایی که خودمان تا نیمه های شب در حیاط خانه پختیم و در سایه ی سکوت شب آماده کردیم. ایمان داشتیم به برکت این روضه ها و چشم انتظار منزل مبارک بودیم.
بعد از آن همه نذر و نیاز، اشک های بی امانت تورا حاجت روا کرد و منزل مبارک پیدا کردی. اسباب دنیا را دور انداختی و رفتی به دنبال خانه ی ابدی و نورانیات.
حالا ای کاش از آن بالا به من که آواره ی دنیا رو به روی باب مسلم بن عقیل تنها نشسته ام نگاه کنی و حاجتم را روا..
آخر اینطور که نمیشود؛ خانه ی خوب فقط برای تو باشد؟
نشستم ورودی حرم امیرالمؤمنین؛
نزدیک مرکز گمشده ها
گوشمو سپردم به صدا که اگه احیانا چرخ دنیا برعکس چرخید و صدام زدی بشنوم.
میدونم که پیدام میکنی پسر..
ابوالفضل این شعر رو خیلی دوست داشت
-ای وصالت یک زمان بوده، فراقت سالها-
هربار از ماه عکس میگرفتم این شعر رو میخوندم با ذوق میگفت: منو میگی؟
میگفتم: چرا باید تورو بگم آخه؟ مگه وصل تو یک زمان بوده فراقت سالها؟ امام حسین رو میگم.
پکر میشد و میگفت: حالا چی میشه برای منم بخونی اینو؟
برات خوندم عزیزم..برات خوندم
ای وصالت یک زمان بوده فراقت سالها!❤️🩹
همه ی عکسهارو خودم گرفتم به جز این عکس.
توی بین الحرمین چند تا عکس دوتایی گرفتیم ولی به قدری چهره هامون خسته بود (حدود ۱۵ روز بود کربلا بودیم؛ ۴ روز توی مسیر و بیش از ۱۰ روز خادمی موکب بقیه الله شهر کربلا) که اصلا عکس هامون رو دوست نداشتم. اوقاتم تلخ بود و با ناراحتی گفتم یه عکس دوتایی خوب توی بین الحرمین نداریم. همینطور یه گوشه وایساده بودیم داشتم عکسایی که گرفته بودم رو ادیت میزدم که متوجه شدم یه نفر داره سعی میکنه صدامون بزنه. برگشتیم و دیدیم یه دختر آلمانی از پشت سر ازمون عکس گرفته. سرشار از ذوق بودم.
عکسهارو فرستاد و ازش تشکر کردیم.
چشمم افتاد به کتیبه ی اللهم عجل لولیک الفرج. زیر لب میگفتم آجرک الله یا صاحب الزمان و روی عکس نوشتم:
مرا امید وصال تو زنده میدارد
وگرنه هر دمم از هجر توست، بیمِ هلاک!
سفر به یکسال قبل
اربعین ١٤٤٧...
برای جور کردن مقدمات سفر تقریبا هرچیزی که داشتیم رو خرج کرده بودیم. با یه مقدار پول عراقی راه افتاده بودیم سمت مرز. ته دلم نگران بود ولی ابوالفضل میخندید و میگفت من مطمئنم به مرز نرسیده امام حسین پول سفرمون رو یجوری جور میکنه. دل سپردم به حرف و ایمانش. نزدیک اندیمشک بی مقدمه گفت: آقا سید ناهار مهمون من!
رنگم پرید.. میدونستم موجودی کارتمون به این حرفا قد نمیده. از طرفی پدرم قبول نمیکرد و از طرف دیگه ابوالفضل اصرار داشت که ناهار همه مهمون ما باشن. آخرش تونست جمع رو متقاعد کنه. با نگرانی درِ گوشش گفتم: آخه چرا این حرفو زدی؟ ما الان شرایطش رو نداریم.
همونطور آروم جواب داد: نگران نباش سادات خانوم. مهمون امام حسینیم.
دیگه نشستم و فقط به تلاشش برای پیدا کردن رستوران مناسب نگاه کردم. پیدا کرد. رستوران بهشتی!
درحالی که با غذا بازی میکردم متعجب بهش خیره بودم که با اشتها غذا میخورد و ز غوغای جهان فارغ :))
توی همین فکرا بودم که صدای پیامک گوشیش اومد. پیامک رو باز کرد و درحالی که هنوز لقمه رو قورت نداده بود شروع کرد به خندیدن. گوشی رو جلوی من گذاشت.
باورم نمیشد؛
پیامک واریز وام بلاعوض هدیه ی رهبری به مناسب ازدواجمون!
