en
Feedback
'نوشته های لیلا؛ نخوانده های مجنون'

'نوشته های لیلا؛ نخوانده های مجنون'

Open in Telegram

🪽روایت های مهجورِ ثامن یارِ در قفس مانده ی او'

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
3 450
Subscribers
+9024 hours
+1857 days
+77830 days
Posts Archive
مگر لایق تکیه دادن نبودم؟ تو با حسرت شانه ی من چه کردی؟!

دیگه کوچیک ترین تاب و مقاومتی در برابر دیدن عکس و فیلمای شهدای دهه هشتادی ندارم. هرجا ببینم میزنم زیر گریه. و زیر لب باهاشون حرف میزنم: تو حتی سنت از منم کمتره؛ تو چرا شهید شدی آخه...؟

در ستایش الفت'
در ستایش الفت'

سفر به‌خیر؛ جوونی که شدی عاقبت بخیر'
سفر به‌خیر؛ جوونی که شدی عاقبت بخیر'

فاطمه زهرا گفت: باید یاد بگیری این روزهارا زندگی کنی! من تا پیش از این سوگ را از نزدیک ندیده بودم. نمیشناختمش پس همان روز که
فاطمه زهرا گفت: باید یاد بگیری این روزهارا زندگی کنی! من تا پیش از این سوگ را از نزدیک ندیده بودم. نمیشناختمش پس همان روز که رسیدم خانه-البته بعد از استراحت فراوان- دست به قلم شدم و شروع کردم به نوشتن... در بابِ سوگ! اما بازهم نشد؛ سوگ را هنوز هم نمی‌شناختم.با او غریبه بودم حتی بعد از گذشت نیم سال. نوشتن کارساز نبود. نقاشی هم بلد نبودم؛ پس نشستم به بازی. خمیر هارا یکی یکی باز ؛ و از میانشان رنگ زندگی‌ام را جدا کردم. آبی! سوگ را از میان خمیر ها برداشتم و چشم های بهت زده اش راهم درست کردم. آرام خودم را نزدیکش کردم و سرم را روی شانه اش گذاشتم. سوگ هم بی صدا دستش را دورم حلقه کرد. چشمانم را بستم. سوگ اما هنوز بهت زده نگاه میکرد. مجسمه خمیری خشک شد. حالا جایش روی میز است؛ درست جلوی چشم! از آن روز به بعد هر روز نگاهش میکنم. چون برای نجات خودم؛ باید یاد بگیرم این روزهارا زندگی کنم...

📖 متن کامل پیام رهبر معظم انقلاب درباره‌ی حماسه عظیم بدرقه آقای شهید ایران و تبیین مسائل مهم کشور 🔗 rahbar.ir/s/1590 💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir

یاد وقتایی که ماه رو تو آسمون نشون میدادی و میگفتی (خانوم عکست تو آسمونه) بخیر! یادت بخیر عزیزِ من...
یاد وقتایی که ماه رو تو آسمون نشون میدادی و میگفتی (خانوم عکست تو آسمونه) بخیر! یادت بخیر عزیزِ من...

آموزگار با خط خوش روی تخته نوشت: آدم ها ذاتا تنها هستند! من آن روز حواسم به درس نبود. با شیطنت فریاد زدم: البته به جز آنها که دوستان زیادی دارند. آموزگار با لبخند نقطه انتهای جمله را نوشت. و حالا حدود سالهاست که از پایان آن جمله می‌گذرد. بله آقای معلم حق با شما بود. آدم ها ذاتا تنها هستند! من را ببخشید؛ آن روز حواسم به درس نبود...

در باب جوانی' بنویسید ۷ نفر؛ بخوانید ۷۰ نفر! من میدانم وقتی یک نفر برود در ازایش ۱۰ نفر زمین می‌خورند. تجربه اش را دارم. از میان ماهم یک نفر پر کشید اما تعداد زیادی از ما همراهش دفن شدیم. میدانم موشکی که آسایشگاه تیپ ۳۸۸ را زیر و رو کرد؛ کیلومتر ها دوتر از شما به قلب آن دخترکان منتظر و آن مادران زحمتکش و آن پدران مو سپید هم اصابت کرده است. راستش را بخواهید هنوز عکس هایتان را ندیده ام. در چشم های پر از امیدتان نگاه نکرده ام. ولی میتوانم حدس بزنم که این چشم ها حداقل یکبار عاشق شده اند. جوانی است و عاشقی... این روزها همه جا حرف، حرف شما و جوانیِ در آتش سوخته ی شماست. آمار میگوید ۷ نفر. اما من می‌گویم بنویسید ۷ نفر، بخوانید ۷۰ نفر! و یا شاهد ۷۰ میلیون نفر... نمیدانم. فقط کافیست تعدادمان را از آن اوباش بی سر و پای نان به نرخ روز خور که به طمع دنیا دست به دامن شیطان شدند و طلب بمبِ آزادی ساز کردند کم کنید. جواب هرچه باشد، میشود آمار خالص جانباختگان پادگان تیپ ۳۸۸!

در باب جوانی سربازان آسایشگاه ایرانشهر:)

درباب شهدای پادگان تیپ۳۸۸…

این عکس رو همون شبی گرفتم که کفشم خراب شده بود و دوستم با همسرش اومدن دنبالم که بریم خیابون هارو بگردیم تا بتونم خرید هامو ان
این عکس رو همون شبی گرفتم که کفشم خراب شده بود و دوستم با همسرش اومدن دنبالم که بریم خیابون هارو بگردیم تا بتونم خرید هامو انجام بدم. این عکس رو گرفتم و به خودم قول دادم یه روایت بنویسم برای تشکر ویژه از عارفه ی عزیزم و زهرای مهربانم که این چند روز من رو شرمنده ی محبت های خودشون کردند🤍

در باب میزبانی' من خیالم بابت این مردم جمع است! از همان روزی که به سمت تهران حرکت میکردم خیالم راحت بود که اگر جایی به مشکلی برخوردم، هزینه اش یک تماس است. نهایتا هم اگر نشد شهر پر است از هموطن. بیابان که نمی‌رفتم. بالاخره در این شهر به این بزرگی اتوشویی و کفاشی و میوه فروشی پیدا میشد؛ مترو هم که به همه ی اینها راه دارد. بازهم اگر نشد؛ خرجش یک تماس است. اینجا دوست و رفیق دارم؛ آنهم از نوع مهمان نواز هایش. از آنها که نگذاشتند حتی در حد یک تماس هزینه کنم. خودشان بارها تماس گرفتند. بی تعارف و شوخی بدون زبان بازی و تظاهر از آنها که وقتی راضی نشدم بروم خانه‌اش برای دست و آبی به صورت زدن، لباس هایم را دسته کرد و برد آن سر شهر برایم شست و خشک کرد و تا کرده تحویلم داد. از آنها که رساندن تجهیزات را بهانه میکرد و هر بار برایم میوه و خوراکی می آورد چون معتقد بود من به خودم نمیرسم و درست غذا نمیخورم. از آنها که بچه ی کوچکش را خانه گذاشت و با همسرش به دنبالم آمد تا خیابان به خیابان شهر را بگردیم دنبال وسیله ای که نیاز داشتم. و حتی به همین هم راضی نشد و فردای همان روز وقتی از خستگی و گرما نای پیاده رفتن در خیابان را نداشتم دوباره به دنبالم آمد و اینبار دست رد به تعارف و خجالت هایم زد و چند ساعت خانه اش را دربستِ میزبانی از من کرد. -آن دست محبت هایشان که وقتی کفشم در ازدحام جمعیت خراب شد خیلی زود کتونی هایش را به دستم رساند و آن یکی وقتی دید لَنگ کوله ام رفت و برایم یکی خرید بماند به جای خود- قبل تر ها با خودم فکر میکردم اگر اربعین در ایران باشد ماهم اینطور مهمان نوازی خواهیم کرد؟ و حالا مطمئن هستم که خیالم بابت این مردم جمع است. بابت خانواده ی همسر دوستم که اصرار میکردند برای استراحت به منزلشان بروم. بابت خانمی که توی مصلی رنگِ پریدم ام را دید و آخرین بطری آب و شکلات هایش را به دستم داد تا حالم بد نشود. بابت بانوی مشهدی که دم ایستگاه مترو شماره هایمان را گرفت که اگر محل اسکان پیدا نکردیم مهمانش شویم. ای کاش میتوانستم فریاد بزنم: مردم خداقوت! سنگ تمام گذاشتید! من تا ابد خیالم بابت شما جمع است..

در باب وداع' من هنوز هم باورم نمی‌شود! در خانه ی ما همیشه حرف از نبودن شما ممنوع بود. حتی اگه هزار بار هم میگفتی خدایی ناکرده و زبانم لال؛ آخرش یک نفر با گریه جمع را ترک میکرد. میدانید؟ ما دلش را نداشتیم درباره ی زبانم لال رفتنتان حرف بزنیم. آنقدر این قانون نانوشته سفت و محکم بود که باورمان شده بود شما هیچ وقت قرار نیست بروید. برای همین نبودنتان را بلد نبودیم. مثلا دنیا هم که به آخر میرسید می‌گفتیم الحمدالله آقارا داریم. امان از صبح روزی که نبودنتان سیلی شد بر صورتمان. دست و پایم را گم کرده بودم. هوا سرد بود. آنقدر سرد که با وجود آن پتوی بزرگ دورم هنوز هم میلرزیدم. تمام جانم از شنیدن آن خبر ممنوعه می‌لرزید و به گمانم رنگ به رو نداشتم. دویدم توی حیاط و با زانوهایی سست رو به آسمان کردم و در سکوت با چشمانی ترسیده به آسمان نگاه میکردم‌. میدانم نگاه سرورمان صاحب الزمان بود که آرامم کرد. که پای برگشتن به خانه را پیدا کردم وگرنه من کجا و خونسردی بعد از شهادتتان آقا؟ از همان شب سرگرم میدان داری شدیم و حواسمان را از نبودنتان پرت کردیم. تا زمان گذشت و گذشت و رسید به این روزها. روزهایی که باید با دو چشم خود رفتن جان از بدن را به تماشا می نشستیم. بله من آنجا بودم و همه چیز را دیدم من پشت پیکر نورانیتان نماز خواندم. من پای پیاده دنبال شما کشیده شدم و بدرقه‌تان کردم. من مراسمتان را به زعم خودم روایت کردم. ولی آقا من هنوز هم باورم نمیشود. باورم نمیشود شما هم می‌توانید بروید. که ما باید بدون شما زندگی کردن را یاد بگیریم. هر چند که این روزهای تلخ حقیقت را مدام درِ گوشمان زمزمه میکند اما نبودنتان را هنوز هم بلد نیستیم و من هنوز هم باورمان نمیشود!

نماهنگ نامه ای از آقا 320.mp315.38 MB

شما چرا آقا؟؟؟😭😭

کاش من و خانوادم فدای شما شده بودیم