'نوشته های لیلا؛ نخوانده های مجنون'
Open in Telegram
🪽روایت های مهجورِ ثامن یارِ در قفس مانده ی او'
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
3 450
Subscribers
+9024 hours
+1857 days
+77830 days
Posts Archive
در باب ادب'
ما این هارا از شما یاد گرفته ایم!
من تا به حال حرمتان مشرف نشده بودم جناب ابوفاضل. در تمام سالهایی که کربلا آمده ام امسال اولین سالیست که لایق زیارتتان هستم.
زیارت آن روزمان هم در برنامه نبود. یک شب گفتند فردا سه ساعت وقت زیارت دارید. بدون استراحت بعد از شیفت؛ نگران بودم خواب بمانم. با لباسِ بیرون خوابیدم دم در و ۴ صبح درحالی که از خستگی چشمانم باز نمیشد بعد از نماز حرکت کردیم سمت باب سدرة المنتهى. نیرویی که مارا از آنجا به سمت حرم شما کشاند را نمیشناسم اما مطمئن بودم چون چند روز قبلش به زیارت مولایمان حسین علیه السلام مشرف شده بودیم مارا پذیرفتید. ادب حکم میکرد اول خدمت شاه برسیم. چقدر همه چیز برایم تازگی داشت. چه شور عجیبی! جمعیتی که مارا به سمت سرداب کشاند، دوباره از آنجا بیرونمان کشید و همراه موج خروشان زائران قطره ای بودیم تسلیمِ تقدیر. ناگهان بغض توان زانوهایمان را گرفت و نشستیم. اما بازهم نمیدانستم باید چه کنم. نه آنکه آداب زیارت ندانم بلکه میخواستم آن ادبِ خاص را به جا آورم. همانکه شما طلایه دارش هستید. عرض ادب کردم به آن مادران آب و آینه. به آن همسران بلند مرتبه و نگاهم به کتیبه ی روبه رو خیره ماند.
السلام علیکِ یا ام البنین؛ السلام علیکِ یا عزیزة الزهراء
ماتِ آن نام محترم بودم. که اشک راه خود را پیدا کرد. اولین روضه ی خانم ام البنین را که زمزمه کردم یادم افتاد امروز شنبه است!
صدای هق هق که بالا گرفت دستم را روی دهانم فشار دادم تا صدایم محضر حضورتان بالا نرود.
تمام حاجت هارا کنار زدم و برای تمام مادران سرزمینم دعا کردم. ادب هم همین را حکم میکرد. ما اینهارا از شما یاد گرفته ایم!
برای مادر همسرم و مادر خودم که محبتش به دامادش کم از فرزند نبود روضه خواندم.
و از طرف ایشان؛ آن ابوالفضلِ بلند قامت و خوش سیما را تقدیم شما، ماهِ بی بدیل بنی آدم کردم. ادب همین را حکم میکرد جنابِ ابوفاضل! ما اینهارا از شما یاد گرفته ایم...
+1
قرنها بعد اگر قبر مرا نبش کنند
کفنینیست، تنی نیست
ولی بوی تو هست'
سرشار از زندگی بودیم...
جوان و عاشق!
رفت.
از تمام او برایم یک پوتینِ خونی بازگشت.
Repost from «سَحاٰبه»
بزرگ نوشته است اصفهان، با ایموجی قلب شکسته. اصفهان آن روز و شب های کذایی اغتشاشات، همان روز افسانهایِ شما آدمهای مثلا دلسوزِ مهربان، هیجدهم و نوزدهم دی ماه وقتی بچه های مردم، نیروهای پلیس قطعه قطعه شدند، تکه تکه، زنده زنده، اصفهان نبود؟ قلب شکسته نداشت؟ تازه داماد دهه هشتادی که چند ماه دیگر میخواست سر خانه و زندگیای برود که با تازه عروسش رویایش را پرورانده بود، جوان نبود؟ دهه هشتادی نبود؟ عزیز نبود؟ جوانانی که میان آتش رهایشان کردید، با بلوک سیمانی به سرشان زدید، با قمه و سلاح سرد به تنشان یورش بردید، پارهی جگر خانوادهای نبودند؟ آغوششان سرزمین آرزوهای کسی نبود؟! آن موقعها که تابوتها روی دست میرفت، شانهی مردم می لرزید، مویهی زنان بلند بود، اصفهان، اصفهان نبود؟ آه از شما قماشِ نالوتیِ بیگانه پرست...آه از شما سخت دلانِ کوتهفکرِ بیوطن...که رحمید برای ظالم و قاتل، و ستمگرید برای مظلوم، بیکس، عزادار. باید بنویسد تاریخ و گریه کند برای تور عروسیای که پیراهن عزا شد. برای خانهای که مزار شد. گریه کند برای قلب های جوانی که پیر شدند، آب شدند. برای پروانه های مردهی دور شمع. برای طغیانیها، علیخانیها...برای حسین رمضانی. برای زنی آبستن میوهی عشق که حالا تا ابد آبستن غم از دست رفتهاش خواهد بود. برای نوزادی که پدر ندید و خوشی های پدرانهای که نچشید. هشتگ بزنید، هشتگ بزنید نه به اعدام. نه به قصاص، شیون راه بیاندازید برای قاتلان که و اعمال بالنیات، دستتان آلوده به خون عزیزان این کشور است، آغشته به خونِ فرزندان این کشور است، آغشته به خون ۱۶۸ بچهی میناب، آغشته به خون حسین و مصطفی، عاطفه و مهدیه و زهرا. دل سوختهی ما را اعدام انها خنک نمیکند. جوان از دست دادهها خوب میدانند این داغ با انتقام هم سرد نمیشود که اعدام مرگ راحتیست. مرگ سادهایست. در خور شان شمر و خولی و حرمله نیست. چشم ما به دست خداست. به قصاص خدا ، به حبار بودنش. و آن روز میرسد، شما هم با همکیشانتان مجازات میشوید، که «وَاللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقَامٍ».
میشه ازتون خواهش کنم برا حل شدن یه مشکلی چند تا الهی به رقیه بگین؟
تنها کاری که از دستشون بر میاد همینه.
طوری نیست بهشون خورده نگیرید بذارید اینجوری خودشونو خالی کنن
اینارو خدا زده.
بذارید خیالتونو راحت کنم
اگه تا الان
با این همه اتفاق
هنوز نفهمیدین؛ احتمالا هیچ وقت دیگه هم قرار نیست بفهمین.
انقدری بی مقدارید که یه مشت پروژه بگیر دائم دارن به بازی میگیرنتون و به خودتون نمیاین.
یه بار گفتن ۱۰ هزار نفر یه بار گفتن ۳۰ هزار یه بار گفتن ۴۰ هزار نفر یه بار گفتن ۷۰ هزار نفر.
بدون هیچ منبعی باور کردین
حالا که بعد از ۷ ماه همونا اومدن آمار قطعی رو حوالی دو سه هزار نفر اعلام کردن، حس احمق بودن ندارین؟ احساس بازیچه شدن ندارین؟ انقدر بیچاره اید که برای ادامه ی بقا مجبورین خودتونو به این حجم از کودن بودن بزنین؟
(انقدر هم جون نکَنین. نخونده بلاک میکنم چون دیگه ثابت شده این)
نه دلمون خنک نشد.
نه جیگرمون حال نیومد.
چون مولای ما کسی بودن که از روی غضب دشمن نمیکشتن
چون ما برای خالی شدن خشممون فریاد نزدیم.
چون ما برای اینکه حال کنیم خونخواهی نکردیم.
ما پیگیر اعدامی ها بودیم و هستیم و خواهیم بود تا آخرین نفرشون! فقط برای اینکه دیگه کسی جرعت نکنه تو خیابونای این مملکت آشوب راه بندازه و خون بریزه.
چون عزیزای ما حافظ امنیت این شهرا بودن و ما باید راهشونو ادامه بدیم.
ما خرسندیم از اینکه دست وحشی و متجاوز به جان و مال مردم رو کوتاه میکنیم. ما افتخار میکنیم به اجرای حکم خدا...
این از من!
Repost from کولهگــرد
ـ
کشتن و اعدام امثال شما لُطف است.
وگرنه شما را مادرتان،
با به دنیـا آوردنتان آزرده است ..
بله!
اعدام راحت ترین اتفاقه
برای کسی که با میلگرد زد به پشت سر یه جوون و جمجمهش رو متلاشی کرد.
برای کسی که زدن شاهرگ کردن امیدِ یه خانواده راضیش نکرد و بعدش تموم پیکر رو پر از زخم کرد.
برای کسی که با قمه پهلو رو شکافت و روی زخم خاکستر ریخت.
چشممو روی همه ی اینا ببندم؛ یادم نمیره وداع آخر دستمو که روی صورتش گذاشتم دیدم استخون گونه هاش خورد شده...
باقی جراحات بماند!
اعدام خیلی کمه برای همچین حیوونایی'
نشستم و دارم به صدای گریه هاش کنارم گوش میدم. یه گوشه از حجره های حرم کز کرده، عکسای مصطفی رو نگاه میکنه و زار میزنه.
بی گناه کیه؟!
یه دختر ۲۰ ساله که تموم زندگیش یه شبه سیاه شد یا اونی که با هرچی به دستش رسید جوونای رشید مردمو وسط خیابون سلاخی کرد؟
بی گناه؟! عجب!
شماهم مداحی دلی میفرستید امشب؟
https://t.me/SendHarfBot?start=fc89981adaff
