روزمرگی یك روانشناس
Open in Telegram
«علاقه مند به عکاسی و دلخوشی های کوچیکِ زندگی» مَعصـومه|دانشجویِ روانشناسی🧠🌱 •لینك ناشناس t.me/HidenChat_Bot?start=7011256542
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
797
Subscribers
No data24 hours
+217 days
-130 days
Posts Archive
Repost from روزمرگی یك روانشناس
ما روزهایی را گذراندیم که اگر کتاب شود آدمهای بسیاری را به گریه می اندازد.
دنيا به اندازه کافی تاریكه،
شما چراغ باشید،
بزارید رد مهربونيتون بمونه
نه زخمِ رفتارتون.
دلم یه همچین سفرهای میخواد برای افطاری؛ بوی سلامت روان، خانواده، احترام، بوی زندگی♥️
کاش میتوانستیم زندگی کنیم؛نه اینکه همیشه درگیر التیام زخم هایی باشیم که مقصرش ما نیستیم.
نوشته بود:
مىخواى بميرى؟
خودت رو بنداز توى دريا ببين چطور براى زنده مونده تقلا میکنی تو نمىخواى بميرى!
مىخواى چیزی كه درونت هست رو بکشی.
تهش یه جایی بالاخره قبول میکنی که باید رها کنی، نه چون نخواستی، چون نمیشد. چون گاهی علیرغم همه تلاشهات، نمیتونی بعضی چیزها رو تغییر بدی.
جایی که درس میخونی، کار میکنی یا یه جا تو گوشیت این تیکه از کتاب مت هیگ رو بنویس:
وقتی انگیزه ای برای ادامه این زندگی نداشتی، به نسخههای دیگه ای از خودت در آینده فکر کن و به اونها فرصت زیستن بده.
گفت چگونه آرامش را پیدا کردی؟
گفتم به جایی دور از آدمها پناه بردم در سکوت،
خودم را محکمتر در آغوش گرفتم.
قشنگ ترین جمله رمان «بامداد خمار» این بود:
آدم های بی اصل و نسب اصیل نمیشن،
نه با زمان ، نه با تلاش ، نه با عشق.
اینکه میگن وقت مناسبی برای دانشجو بودن در ایران نیست هم جالبه.
در واقع اصلا وقت مناسبی برای انسان بودن در ایران هم نیست.
