en
Feedback
آ س ا 🕊🤍

آ س ا 🕊🤍

Open in Telegram

هرچه بود گذشت ما جوانه زدیم و سبز شدیم 🌱 ♏

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
647
Subscribers
-724 hours
-397 days
-3730 days
Posts Archive
یه خونه می‌تونه همون خونه‌ی قبلی باشه، ولی بعد رفتن یه نفر دیگه مثل سابق به نظر نرسه؛ صندلی‌ای که هر روز روش می‌نشست همون‌جا باشه، ولی اون شخص نباشه. فنجونی که باهاش چایی می‌خورد داخل همون کابینت باشه، ولی اون شخص دیگه نباشه. تابلوها، وسایل، همه و همه سر جاشون باشن، ولی خودش نباشه. بعد رفتن عزیزامون، فقط دلتنگی نیست که باقی می‌مونه؛ جای خالیشون تو هر لحظه خودش رو نشون می‌ده. زمانی که خاطره‌ها رو یادآوری می‌کنیم، وقتی عطری شبیه عطرشون به مشاممون می‌خوره، توی هر دورهمی و جمع خانوادگی، موقع ورق زدن آلبوم عکس‌ها، حتی گاهی وسط یه اتفاق معمولی که قبلاً بارها کنار همون آدم تجربه‌اش کرده بودیم. عجیبه که نبودن یه نفر می‌تونه یه خونه‌ی پر از شادی و سر و صدا رو تبدیل کنه به خونه‌ای ساکت و آروم. خیلی وقت‌ها بودن یه شخص توی هر جایی برامون عادیه؛ انقدر عادی که شاید حتی متوجه حضورش هم نباشیم. اما وقتی می‌ره، جای خالیش رو توی تک‌تک لحظه‌ها حس می‌کنیم. شاید برای همینه که بعضی خونه‌ها بعد رفتن یک نفر فقط خونه نیستن؛ تبدیل می‌شن به صندوق خاطرات. خاطراتی که با دیدن عکس‌های روی دیوار، ظرف و ظروف‌های توی بوفه، وسایل خاک‌گرفته‌ی اتاق و هر گوشه‌ای از خونه دوباره زنده می‌شن. انگار هر کدوم از اون گوشه‌ها چیزی از اون آدم رو برای ما نگه داشتن؛ یه صدا، یه بو، یه لبخند، یه خاطره. و ما می‌مونیم و خونه‌ای که هنوز همه‌چیزش سر جاشه، جز اون آدمی که جای خالیش از همیشه بیشتر به چشم میاد؛ و دلتنگی‌ای که انگار توی تک‌تک دیوارهای اون خونه جا مونده.

Repost from Z
درود موضوع، واژه و بیت بفرمایید شعر و متن بنویسم براتون @World_Zbot

Repost from N/a
او تلاش کرد دیواری را که دور خودش کشیده بود، کمی پایین بیاورد؛ تا شاید آدم‌ها بتوانند از میان شکاف‌هایش عبور کنند و به او نزدیک شوند. اما نمی‌دانم چگونه، همه‌چیز برعکس شد. دیوار، به‌جای آن‌که کوتاه‌تر شود، بلندتر و بلندتر شد؛ آن‌قدر بلند که دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست از آن عبور کند. و او، پشت همان دیوار، ساکت ماند.
گوشه‌ای از فکرِ میرا

Repost from N/a
بلاک کمه می‌خوام کفنت کنم.

#چالش 👀
این پیامو فور کنید ، طبق وایب چنلتون یه جمله و عکس تقدیمتون کنم
جوین باشی قشنگتره🤍👀

Repost from N/a
این پیامو فور کنید تا بگم چنلتون اگه گل بود چه گلی بود و یه نامه ی کوچولو براتون بنویسم!.
جوین بودنتون زیباتره🩵.

من هنوز لباس هایی که واسه تابستون سیو کردم نخریدم شروع کردم سیو کردن لباس پاییزی 💔

Repost from N/a
این پیامو فور کنید تا بگم چنلتون اگه گل بود چه گلی بود و یه نامه ی کوچولو براتون بنویسم!.
جوین بودنتون زیباتره🩵.

🤍✨
این پیام+ یه پست ازاینجا که دوسش دارید رو فور بزنید چنلتون،  بیام چنلاتوتو نگاه کنم و منم پستی که دوس داشتم رو فور کنم اینجا  :)
جوین باشی قشنگتررره✨🥲

Repost from N/a
در پی تاری‌شب، روز شدی و بغلِ غزلی که در خموشی سروده بودم نشستی. گفتی که غمت نباشد ای دوست، صبح می‌دمد و نور از پس این ابر سیاه بیرون می‌جهد. چه تو را بنامم جز امید، وقتی در تارترین شب‌های من نوری عزیز؟ چه بگویم به تو جز زاده‌ی نور، وقتی خورشیدترین شرقی این قاره‌ای؟ چه به تو بگویم خورشید خانم؟ چه به تو بگویم؟

Repost from N/a
غروب من بار ها و بار ها نوشته ام؛ نه برای شنیده شدن، نه برای خریدن احساس ترحم، بلکه فقط برا اینکه اینقدر از این و آن بدی دیده ام؛که نوشتن تنها راه چاره برایم است از گفتن ترس دارم پس مینویسم تا این قلب تهی شود. قلب تکه تکه ای که حال خوب از میان ترک هایش چکه میکند. با این حال وقتی حالم بد بود باز هم سعی کردم حال بد را به کسی القا نکنم. همیشه بیشتر از چیزی که باید بودم. بزرگتر، پر دغدغه تر، حمایت گر تر.. همه این ها باعث شد تا این زندگی، یک کودک، نوجوانی و حتی یک جوانی به من بدهکار باشد. «دانستن» دانستن یک موهبت نیست؛ بزرگترین مجازات ممکن است. وقتی بیش از حد بدانی دغدغه ات بیشتر است. ذهنت مشغول تر است. و دیگر مثل گذشته نخواهی بود. پس کسی که درک زیادی دارد؛ یا به قول شما از سنش بیشتر میفهمد، بهایی پرداخته که حتی به فکر شما نیز نمی‌آید؛ شب نشینی های طولانی. من میترسم، از اینکه گوش شنوایی که دارم خسته بشود. «ترس» مجبورم این پانسمان عفونت زده را، لایه لایه باز بکنم، یک لایه به ازای هر شب؛ تا مبادا شنونده خسته شود. آنجا آن عفونت گسترش میابد اما، مجبورم به تحمل. چون اگر به یک باره این پانسمان باز شود، آن دست ها از ترس فرار میکنند. و این زخم به جای بهبود یافتن، دردناک تر میشود. از گفتن حال خودم همیشه ترسیده ام. ناگهان به خودم می‌آیم، صدای تیک تاک ساعت است که مرا از خلسه بیرون میکشد. به ساعت نگاهی می‌اندازم؛ بیش از یک ساعت است که گله های قلبم با چشمانی پر از اشک، پا روی کاغذ میگذارند. «تقلا» دوباره اشک هایم روی گونه ها جاری میشود. بی تفاوت به سوزش زخم های سر گونه هایم، نگاهی به کاغذ های روز میز می‌اندازم. قطرات اشک کاغذ ها را مچاله کرده بودند؛ گویی کاغذ نیز نتوانسته بار این اشک ها را به دوش بکشد. «کهنه» کاغذ نیز کهنه شده، پس صاحب این اشک ها چه کشیده بوده. نگاهی به متن روی کاغذ هایم می‌اندازم. «تکه پاره» گویا زنجیره افکارم است و هر تکه، قسمتی از حالم را بازگو میکند. اما هیچکدام کامل نیست و با خواندن آنها یک خلأ دیگر در من ایجاد میشود. احساس ترس به سراغم آمد. «بی کسی» سرمای دردناکی تا استخوان پیش رفت؛ ناگهان صدا زنگ خانه؛ خوشحال شدم، پنداری نوری که از من گرفته شده بود به من بازگشت. ناگهان به خودم آمدم؛ من که کسی را ندارم.

این پیام رو فور بزنید چنل تون تا رندوم بهتون آهنگ تقدیم کنم
اگه چنل تون پرایوته(خصوصی) یا فور نزنید یا لینکش رو ناشناس برام بفرستید که شرمنده تون نشم
جوین باشید خوشگل تره :)
بوس بهتون.
LM: خط میخوره

Repost from N/a
قلبم موزه‌ای‌ست از آدم های تمام شده، از آدم هایی که سال ها پیش جنازه‌شان در قلبم خاک شده؛ یکی‌شان صدایش از دیوار ها می‌آید، آن یکی فریاد می‌زند اما کسی او را نمی‌بینه و یکی آن‌قدر خودش را شکسته که دیگر چیزی جز سایه‌ای از آدمِ سابقش باقی نمانده است. سینه‌ام پر از ویترین هایی‌ست که نه مجسمه‌ای وجود دارد و نه حیوان تاکسیدرمی شده‌ای، فقط من و ویترین هایی که از فریاد پر شده‌اند، از استخوان افرادی که تلاش بر آدمیت می‌کردند؛ طفلکی ها چه امید و آرزوهایی را در سینه نگه می‌داشتند. بعضی‌ از آن‌ها آن‌قدر در این ویترین ها نگهداری شده‌اند که پلاک‌هایشان هم پاک شده‌است، چه برسد به یاد و خاطرشان در ذهن آشنایان؛ البت که من هم آن‌ها را نمی‌شناسم، یک مشت انسان با چهره‌های ناهنجار که آدم را به وحشت می‌اندازند. فقط و فقط فریاد و فریاد، آخر چه در دهان دارید که به زبان نمی‌آید؟ این موزه چرا تعطیل نمی‌شود؟ چرا این تکه گوشت های درون ویترین فریادهایشان را قطع نمی‌کنند؟ دنبال چه می‌گردند این دیوانگانِ اسیر شیشه؟ حتم دارم که کارکنان این‌جا هم عقلی در کله ندارند؛ البت اگر کارکنی وجود داشته باشد. اما عجیب آن است که هر شب کسی چراغ‌های این موزه را روشن می‌کند و درها را باز می‌گذارد؛ نمی‌دانم چه کسی‌ست، شاید یکی از همین دیوانگانِ اسیر شیشه است، شاید کسی هنوز به تماشای این جنازه‌ها می‌آید.

به بچه خواهرم(پنج ساله)، با حالت مثلا عصبی گفتم تو اینترنت منو تموم کردی یکم مکث کرد گفت: اومم ببین خاله میدونم عادلانه نیست، ولی بهم حس هیجان میده، خیلی هیجان انگیزه میدونی چی میگم نه نمیدونی و راهش گرفت رفت:))

‏بزرگسالی داره بهم آسیب میزنه، دیگه نمیخوام بزرگ‌تر از این بشم.

بعضی وقت ها با آدما موافقت کنید، بزارین زودتر خفه شن

مناسب استوری و پروفایل
مناسب استوری و پروفایل

منم همین طور براتون آرامش و موفقیت آرزو میکنم❤️

خب رفقا، خسته نباشید بابت تمام تلاش هاتون، دمتون گرم امیدوارم همونی بشه که میخوایین

https://t.me/BitChatsBot?start=sec-ifhcjagbgf موزیک داری الان چی گوش میدی برام بفرست