『 بَعدِ آدمها 』
Open in Telegram
حرفی، سخنی: https://t.me/iRoChatBot?start=sec-hgijgbajeb
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
3 381
Subscribers
No data24 hours
-597 days
+60830 days
Posts Archive
3 382
این روزا نه اعصاب دارم، نه حوصله، نه سلامت روان، نه انگیزه، نه اراده، نه انرژی، نه عفت كلام.
3 382
منی که روبیکام رو دیلیت اکانت کردم اینترنت قطع بشه اونجا هم نمیتونم برم تا 3 ماه
پ.ن: 🤡🤡🤡🤡🤡🤡
3 382
لزوماً همه کسانی که معاشرت زیادی ندارند ، غیر اجتماعی نیستند. اونا فقط تحمل فیلم بازی کردن ، حماقت و دروغ شنیدن رو ندارند...
3 382
از میزان شانسم همین حد بگم که رفتم تو آشپزخانه غذا جا کنم بخورم
در بدو ورود لامپ سوخت پام گیر کرد به دسته طی خوردم زمین🗿
3 382
این روز ها مد شده میگن ؛ نجات دهنده در آینه است،
اما داستایوفسکی میگه که ؛ در آغوشم بگیر، و نجاتم بده قاتلی به دنبالِ من است که گاه به گاه در آینه میبینمش.
3 382
دلم سفر میخواد، سفر خیلی زیاد، ازینا ک ازین کشور به اون کشور بری بعد روزها یا حتی ماه ها برگردی خونت
3 382
تنهام نزار؛
من و با این خیابونا و این زخمای کاری.
تنهام نزار؛
یکم گوش بده حرفامو مگه تو دل نداری.
3 382
آدم به یکی احتیاج داره که باهاش در مورد همه چیز همونجوری حرف بزنه که با خودش حرف میزنه.
3 382
هیچکس کسیو از دست نمیده، اونیکه رفته یکی دیگرو پیدا میکنه و اونیکه مونده خودشو.
3 382
زندگی کردن توی گذشتهای که نمیتونی برگردی و درستش کنی، مثل دوییدن توی یه راهروِ بیانتهاست. یه راهرو که هرچی جلوتر میری، دیوارای پشت سرت به هم نزدیکتر میشن. انگار داری دستوپا میزنی توی یه مرداب؛ هرچی بیشتر تلاش کنی، بیشتر فرو میری. آدم وقتی هنوز توی تاریکی باشه، ترس خاصی نداره، چون بهش عادت کرده. ولی وقتی یه بار نور رو ببینه، تازه میفهمه که اون تاریکی چقدر وحشتناک بوده. تازه میفهمه که چقدر عمیق غرق بوده توی یه چیزی که حتی حسش نمیکرده.
بعد برمیگردی عقب، به خودت نگاه میکنی؛ به کارایی که کردی، به ردّ پاهایی که روی بقیه جا گذاشتی، به خرابههایی که ازت جا مونده. انگار یه فیلمه؛ یه داستان که به تو ربطی نداره. ولی میفهمی که نه، این فیلمِ کسِ دیگهای نیست؛ تویی. خودِ خودِ تویی. یه زندگی که هرچقدر سعی کنی ازش فرار کنی، یه تیکهش همیشه باهاته. جوری که انگار روی تو حک شده، جوری که انگار توی خونت حل شده. فرار کنی، پیدات میکنه. قایم بشی، پیدات میکنه.
هیچ راهی نیست که برم و تهش به خودم نرسم. هیچ مسیری نیست که گذشته رو ازم جدا کنه. انگار گیر افتادم؛ یه جایی بین چیزی که بودم و چیزی که میخواستم باشم. یه برزخ که نه راحته، نه امیدی توشه، نه حتی آخرش معلومه. بین گناههایی که نه میشه انکارشون کرد، نه بخشیده میشن، نه حتی تموم میشن. هرچقدر تاوان پس بدم، هرچقدر زخم بخورم، باز حس میکنم کافی نیست. باز انگار یه چیزی هست که جا مونده، که توی تاریکی چال شده و هر شب، وقتی که ساکت میشم، بازم از تهِ ذهنم نیشم میزنه.
تهش؟ تهش هیچچی. یه صدای سفید، یه همهمهٔ خفه که انگار میخواد همهچی رو بپوشونه. یه زندهبودن که دیگه حتی به معنیِ زندهبودن نیست؛ فقط یه عادت شده. یه چیزی که انگار سالها پیش خودت انتخابش کردی، ولی حالا دیگه حتی حوصلهٔ تغییر دادنش رو هم نداری. مثل یه آهنگی که یه زمانی دوستش داشتی، باهاش زندگی کردی، باهاش گریه کردی، ولی انقدر پلی کردی که دیگه هیچ حسی بهش نداری. فقط میذاری پخش بشه؛ که سکوت نباشه. که نذاره فکر کنی. که مجبور نشی به همهٔ اون چیزایی که ازشون فرار میکنی، دوباره نگاه کنی.
ولی تهش، وقتی همهچی ساکت میشه، وقتی همهٔ صداها قطع میشن، باز همون گذشته، همون تصویرای تکراری، همون تاریکی از توی ذهنت بیرون میزنه. و تو فقط نگاهش میکنی؛ بیحس، خسته. مثل آدمی که میخواد بجنگه، ولی دیگه زورش نمیرسه.
