ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

『 بَعدِ آدم‌ها 』

『 بَعدِ آدم‌ها 』

Открыть в Telegram

حرفی، سخنی: https://t.me/iRoChatBot?start=sec-hgijgbajeb

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
3 392
Подписчики
Нет данных24 часа
+2087 дней
+61130 дней
Архив постов
این روزا نه اعصاب دارم، نه حوصله، نه سلامت روان، نه انگیزه، نه اراده، نه انرژی، نه عفت كلام.

باهات حالم بهتره.

اگر دلایل من را نمی‌دانید، انتخاب‌هایِ من را قضاوت نکنید.

منی که روبیکام رو دیلیت اکانت کردم اینترنت قطع بشه اونجا هم نمی‌تونم برم تا 3 ماه پ.ن: 🤡🤡🤡🤡🤡🤡

لزوماً همه کسانی که معاشرت زیادی ندارند ، غیر اجتماعی نیستند. اونا فقط تحمل فیلم بازی کردن ، حماقت و دروغ شنیدن رو ندارند...

من سنگ صبور غمهاتم من دل ناگرون چشمهاتم! من یه عابر و یه کوچه گردم…

کاش در جایی دور بودم ؛ دور از جنگ، دور از اضطراب، دور از نگرانی.

sticker.webp0.10 KB

از میزان شانسم همین حد بگم که رفتم تو آشپزخانه غذا جا کنم بخورم در بدو ورود لامپ سوخت پام گیر کرد به دسته طی خوردم زمین🗿

اگه توام دلت گرفته، اینو پلی کن.

Repost from Moment
امشب اینطوریه که ممکنه شب تو تلگرام بخوابی و صبح تو بله بیدارشی

تنها واکنشی که الان میتونم نشون بدم:

این روز ها مد شده میگن ؛ نجات دهنده در آینه است، اما داستایوفسکی میگه که ؛ در آغوشم بگیر، و نجاتم بده قاتلی به دنبالِ من است که گاه به گاه در آینه میبینمش.

پیام من به ف.گ:

‏دلم سفر میخواد، سفر خیلی زیاد، ازینا ک ازین کشور به اون کشور بری بعد روزها یا حتی ماه ها برگردی خونت

تنهام نزار؛ من و با این خیابونا و این زخمای کاری. تنهام نزار؛ یکم گوش بده حرفامو مگه تو دل نداری.

آدم به یکی احتیاج داره که باهاش در مورد همه چیز همونجوری حرف بزنه که با خودش حرف میزنه.

هیچکس کسیو از دست نمیده، اونیکه رفته یکی دیگرو پیدا میکنه و اونیکه مونده خودشو.

دلم تنگه شه واسه چی؟ واسه کی؟

زندگی کردن توی گذشته‌ای که نمی‌تونی برگردی و درستش کنی، مثل دوییدن توی یه راهروِ بی‌انتهاست. یه راهرو که هرچی جلوتر میری، دیوارای پشت سرت به هم نزدیک‌تر می‌شن. انگار داری دست‌وپا می‌زنی توی یه مرداب؛ هرچی بیشتر تلاش کنی، بیشتر فرو میری. آدم وقتی هنوز توی تاریکی باشه، ترس خاصی نداره، چون بهش عادت کرده. ولی وقتی یه بار نور رو ببینه، تازه می‌فهمه که اون تاریکی چقدر وحشتناک بوده. تازه می‌فهمه که چقدر عمیق غرق بوده توی یه چیزی که حتی حسش نمی‌کرده. بعد برمی‌گردی عقب، به خودت نگاه می‌کنی؛ به کارایی که کردی، به ردّ پاهایی که روی بقیه جا گذاشتی، به خرابه‌هایی که ازت جا مونده. انگار یه فیلمه؛ یه داستان که به تو ربطی نداره. ولی می‌فهمی که نه، این فیلمِ کسِ دیگه‌ای نیست؛ تویی. خودِ خودِ تویی. یه زندگی که هرچقدر سعی کنی ازش فرار کنی، یه تیکه‌ش همیشه باهاته. جوری که انگار روی تو حک شده، جوری که انگار توی خونت حل شده. فرار کنی، پیدات می‌کنه. قایم بشی، پیدات می‌کنه. هیچ راهی نیست که برم و تهش به خودم نرسم. هیچ مسیری نیست که گذشته رو ازم جدا کنه. انگار گیر افتادم؛ یه جایی بین چیزی که بودم و چیزی که می‌خواستم باشم. یه برزخ که نه راحته، نه امیدی توشه، نه حتی آخرش معلومه. بین گناه‌هایی که نه می‌شه انکارشون کرد، نه بخشیده می‌شن، نه حتی تموم می‌شن. هرچقدر تاوان پس بدم، هرچقدر زخم بخورم، باز حس می‌کنم کافی نیست. باز انگار یه چیزی هست که جا مونده، که توی تاریکی چال شده و هر شب، وقتی که ساکت می‌شم، بازم از تهِ ذهنم نیشم می‌زنه. تهش؟ تهش هیچ‌چی. یه صدای سفید، یه همهمهٔ خفه که انگار می‌خواد همه‌چی رو بپوشونه. یه زنده‌بودن که دیگه حتی به معنیِ زنده‌بودن نیست؛ فقط یه عادت شده. یه چیزی که انگار سال‌ها پیش خودت انتخابش کردی، ولی حالا دیگه حتی حوصلهٔ تغییر دادنش رو هم نداری. مثل یه آهنگی که یه زمانی دوستش داشتی، باهاش زندگی کردی، باهاش گریه کردی، ولی انقدر پلی کردی که دیگه هیچ حسی بهش نداری. فقط می‌ذاری پخش بشه؛ که سکوت نباشه. که نذاره فکر کنی. که مجبور نشی به همهٔ اون چیزایی که ازشون فرار می‌کنی، دوباره نگاه کنی. ولی تهش، وقتی همه‌چی ساکت می‌شه، وقتی همهٔ صداها قطع می‌شن، باز همون گذشته، همون تصویرای تکراری، همون تاریکی از توی ذهنت بیرون می‌زنه. و تو فقط نگاهش می‌کنی؛ بی‌حس، خسته. مثل آدمی که می‌خواد بجنگه، ولی دیگه زورش نمی‌رسه.