en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

مأمن.

مأمن.

Open in Telegram

Miles to go before I sleep ... @HopesMessagesbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
302
Subscribers
-224 hours
-167 days
-7530 days
Posts Archive
photo content

im not like them.mp38.37 MB

sticker.webp0.07 KB

تایم

🥹❤️ چه رویایی

Repost from My life.
منو به این شب برگردونید🥲

وقتی سیل کلمات از اعماق دلت جاری می‌شود:

Repost from Selina
آویز‌های نقره ای برخورد آویزهای نقره‌ای، تنها موسیقی موجود در این اتاق نیمه تاریک بود؛ صدای جینگ جینگ ظریفش مانند سنگینی رقصی بی‌روح سکوت را در هم می‌شکست. جرن در برابر آینه ایستاده بود و نگاه می‌کرد. زنی که گویی از میان یک افسانه‌ی باستانی بیرون کشیده شده بود. ردای سرخ فامش، با آن نقش و نگار‌های پیچیده و تند، مانند شعله های آتش در تاریکی می‌سوخت. اما این زیبایی، تنها لایه اول ماجرا بود‌.زیر آن رنگ‌های پر‌حرارت، نقره‌های سنگین و جواهرات پرزرق و برقی که بر سر و سینه قرار داشتند، بیش از آنکه تزئین باشند، شبیه به یک زره به نظر می‌رسیدند. زرهی برای محافظت از چیزی که دیگر وجود نداشت. او دستش را به سمت آینه برد،انگشتانش لرزید و با لبه سرد یکی از آویزهای نقره‌ای برخورد کرد. در آن لحظه، تضاد عجیبی را حس کرد:درخشش خیره کننده بیرون و سرمای عمیق درون. هر چه جامه باشکوه‌تر می‌شد، او احساس می‌کرد که از درون، خالی تر می‌شود. انگار هر قطعه از این جواهرات، تکه ای از خاطراتش را با خود می برد تا آن را در میان این شکوه دفن کند. جرن در آینه به چشم های خودش خیره شد. در پس آن نگاه نافذ و استوار، چیزی بود که هیچ رنگ و نقشی نمی‌توانست پنهانش کند؛ یک شکاف بی صدا. شکافی میان آنچه دنیا می دید و آنچه او در تنهایی مطلق تجربه میکرد، فاصله انداخته بود. او تلاش کرده بود با بافتن این همه زیبایی، آن حفره‌ی خالی درونش را پر کند، اما حقیقت مثل یک باد سرد، از میان درزهای این جامه و از میان شکاف روحش، عبور می‌کرد. لحظه‌‌‌ای مکث کرد. صدای شلوغی بیرون از در او را به واقعیت بازگرداند. او باید می‌رفت؛ باید در میان جمعیت می درخشید، باید با لبخندی استوار، نقش آن زن بی‌نقص را بازی می‌کرد. او جامه را مرتب کرد، آویز‌های نقره ای را به جای خود باز گرداند و نفس عمیقی کشید. او می‌دانست که این درخشش، تنها پوسته‌ای است برای پوشاندن ویرانی؛ اما با تمام آن سنگینی، با سر بالا و قدم هایی استوار، از اتاق خارج شد تا در میان چشم ها، مثل یک الماس بی نقص بدرخشد، در حالی که در اعماق وجودش، تنها سکوت مطلق حکم فرما بود. -سلینا

photo content
+3

قسمت 27 نامه های احمد شاملو به آیدا.♥️ 🎙️: Arsen Shenoto - Spotify - SoundCloud - CastBox @LaMiVo

بود، هست، خواهد بود.

Repost from Selina
دنیای کتاب بربادرفته ✨🥀🥀

اینو ۲ ماه پیش تموم کردم خیلی جالب بود کلی هایلایت ازش دارم، برم خونه و داداشم اجازه بده از کتابشش(خیلی پرو پرو کتابمو برداشت برا خودش!!! گفت من کتاب ندارم این مال من! گفتم نمیخوام مال خودمه! گفت نه، تو کتاب زیاد داری(منظورش کتابای درسیه) این مال منه میزارم اینجاا هیچکس بهش دست نزنه!!) عکس میگیرم میفرستم.🌱✨️

My youngest brother: 😂❤️
+2
My youngest brother: 😂❤️

Recently..
+8
Recently..

Repost from Selina
photo content

Repost from N/a
It is not always necessary to be with others. Sometimes you need to take a journey, even a short one, into your own being. Live in deep solitude, without a clock or calendar. Don't forget that the world is a piece of you that you value. ·

•🥹❤️•

از اینا ببافید به منم هدیه بدید🥹😂