گُل سَنگی
Open in Telegram
Miles to go before I sleep ... @HopesMessagesbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
270
Subscribers
-124 hours
-227 days
-4630 days
Posts Archive
270
Repost from پرشین توییکس 😎
وقتی یه کار جدید رو شروع میکنی، یهو میبینی رندومترین آدمها هواتو دارن؛ و همونایی که فکر میکردی نزدیکترین آدمهان، یهجوری غیب میشن انگار اصلا هیچوقت نبودن.
• پویا •
💠 @PersianTwix
270
Repost from پرشین توییکس 😎
پاییز سال ۷۹ بود
زنگ تفریح تموم شد رفتیم سر کلاس
طبق معمول معلممون اومد و شروع کرد به درس دادن که کم کم نور محیط کم شد
هوا ابری شده بود
یه صدای رعدوبرق از بیرون اومدو بارون گرفت
معلممون گفت بچه ها فلان درس تا همینجاش بسته، برید صفحه فلان
ما در حال گشتن دنبال صفحه ای بودیم که معلم گفته بود که دیدیم معلممون داره پنجره ها رو باز میکنه
یه باد خنک همراه با صدای بارون میومد که این درس رو شروع به خوندن کرد
انقدر حسش قشنگ بود که هنوز بعد از حدود ۲۶ سال هربار این صفحه و نقاشیاش رو میبینم یاد اون روز میوفتم
بعضی معلم ها واقعا با عشق تدریس میکردن
روحت شاد باشه خانم عبداللهی
》francesco《
💠 @PersianTwix
270
Repost from فرکانس!
گر عقل روی حرف دل، اما نمیگذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمیگذاشت
از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
میشد گذشت، وسوسه اما نمیگذاشت
اینقدر اگر معطل پرسش نمیشدم
شاید قطار عشق مرا جا نمیگذاشت
دنیا مرا فروخت، ولی کاش دستِکم
چون بردگان مرا به تماشا نمیگذاشت
شاید اگر تو نیز به دریا نمیزدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمیگذاشت
گر عقل در جدالِ جنون مردِ جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمیگذاشت
ای دل بگو به عقل که دشمن هم اینچنین
در خون مرا به حال خودم وا نمیگذاشت
ما داغدار بوسۀ وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمیگذاشت
« فاضل نظری »
270
Repost from فرکانس!
تو حرم بابا نشسته بود روی فرشای صحن امام حسن(ع). من که اومدم سمتش، وایسادم جلوش و با همون لحن نالهمانند گفتم: «بابااا...»
بابام هم دقیقاً با همون لحن خودم گفت:
«جانممم؟»
گفتم: «چایی نگرفتین؟»
گفت: «نگفتی میخوای، که الان میرم میگیرم.»
همینطور که داشتیم با هم حرف میزدیم، بابام بلند شد، کلمو گرفت توی بغلش.
یه لحظه چشمم افتاد به خانومهای که رو فرش بغلی نشسته بود؛ با یه لبخند ژکوند داشت من و بابامو نگاه میکرد..
از دیدن این صحنه چنان ذوقی کرده بود که چشماش ستارهبارون بود..
270
Repost from فرکانس!
برای آرزوهای محال خویش میگریم
اگر اشکی نمانَد، در خیال خویش میگریم
شب دل کندنت می پرسم آیا باز میگردی؟
جوابت هرچه باشد، بر سوال خویش میگریم
نمی دانم چرا اما به قدری دوستت دارم
که از بیچارگی گاهی به حال خویش میگریم
اگر جنگیده بودم، دستِکم حسرت نمی خوردم
ولی من بر شکست بی جدال خویش میگریم
به گردم حلقه می بندند یاران و نمی دانند
که من چون شمع هرشب بر زوال خویش» میگریم
نمیگریم برای عمر از کف رفتهام، اما
به حال آرزوهای محال خویش میگریم
« فاضل نظری »
270
Repost from ܟ݆ߺߊࡋߺ✶᪴ࡑ ࡅߺ߳ࡋߺࡏަܝߊܩ♡ܨ
اینجا هر روز قراره چالش های متنوع قرار بدیم پس ما رو به دوستان معرفی کنید تا زودتر زیاد بشیم
270
Repost from ܟ݆ߺߊࡋߺ✶᪴ࡑ ࡅߺ߳ࡋߺࡏަܝߊܩ♡ܨ
چنلی پر از چالش های فولدری و ممبری و تایپ و انواع چیزهای دیگه
اگه چالشی دارین که میخواین به صورت رایگان دیده بشه توی بات پیام بدین تا به صورت رایگان توی چنل گذاشته بشه تنها شرط قرار گرفتن چالش های جذابتون توی چنل، حمایت از ما و شرکت دادن چنل توی چالش های فولدری و حمایتی هست
270
Repost from 𝐍𝐞𝐚𝐫 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞
میدونی چرا بهت میگم گریه نکن؟
چون بنظرم اشکایِ تو خیلی گرونه ، ۱ درصدش آبه ۹۹ درصد احساساتِ قشنگت. 🥲💞
