نِدایمآه.
Open in Telegram
کلَمآت اُستآدِ دَردِ تیغ هآ هستند ! (کپی کردن از روی متن ها؟راضی نیستم،فور کنی زیباتره عزیزِدل)
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
220
Subscribers
-124 hours
+17 days
+530 days
Posts Archive
220
از پیروزی انقلاب یک ماه گذشت.چهره و قامت ابراهیم بسیار جذاب تر شده بود. هر روز در حالی که کت و شلوار زیبائی میپوشید به محل کار می آمد.محل کار او در شمال تهران بود.یک روز متوجه شدم خیلی گرفته و ناراحت است!کمتر حرف میزند، تو حال خودش بود.به سراغش رفتم و با تعجب گفتم:داش ابرام چیزی شده؟!گفت نه،چیز مهمی نیست.اما مشخص بود که مشکلی پیش آمده .
گفتم:اگه چیزی هست بگو،شاید بتونم کمکت کنم.
کمی سکوت کرد.به آرامی گفت:چند روزه یه دختری بی حجاب ، توی این محل به من گیر داده!گفته تا تورو به دست نیاورم ولت نمیکنم!
رفتم تو فکر،بعد یک دفعه خندیدم!
ابراهیم با تعجب سرش و بالا آورد:خنده داره؟! گفتم :داش ابرام ترسیدم،فکر کردم چی شده حالا.
بعد نگاهی به قد و بالای ابراهیم کردم و گفتم:با این تیپ و قیافه که تو داری این اتفاقا عجیب نیست.
گفت:یعنی چی؟یعنی به خاطر تیپ و قیافمه؟
لبخندی زدم و گفتم:شک نکن.
روز بعد تا ابراهیم و دیدم خندم گرفت . با موهای تراشیده آمده بود محل کار،بدون کت و شلوار!فردای آن روز با پیراهن بلند و شلوار کردی و چهره ای ژولیده و دمپایی آمده بود.
ابراهیم این کار را مدتی ادامه داد.بلاخره از آن وسوسهی شیطانی رها شد .
#ندایاذان
صفحات ۵۴،۵۵ کتاب سلام بر ابراهیم
220
کاش مولانا ببیند قهر چشمان تو را؛
تا نگوید نیست در عالم زِ هجران تلختر'
_اصغرعظیمیمهر
220
عزیزانم ، این ماجرا داخل کتاب سلام بر ابراهیم هم یه بار تعریف شده .
اگر خواستید از اون کتاب هم همین ماجرا و بذارم زیرش ریکشن(❤️،🔥،❤️🔥)
اما اگر نخواستید ریکشن (👍،🌚)بزنید.
اگرم نظری نداشتید که فدا سرتون.
220
من شخصا به منطقه رفتم تا وضعیت را از نزدیک بررسی کنم.
وقتی به آنجا رسیدم،یکی از نیرو ها خبر داد که ابراهیم زخمی شده و یک تیر به گردنش زده اند.حسابی هول کردم.سراسیمه وارد سنگر بهداری شدم و ابراهیم را دیدم. شکر خدا زنده بود،اما از ناحیهی گردن جراحت برداشته و خون زیادی از او میرفت.
از بهداری آمدم بیرون.ان طرف تر جواد افراسیابی را پیدا کردم و پیگیر جریان ابراهیم شدم.او گفت:《ما مونده بودیم کا چطور تپه روبرویی رو بگیریم . هر طرحی که دادیم،به نتیجه نرسید .عراق هم هم به شدت مقاومت میکرد. خلاصه گیر کرده بودیم و نمیدونستیم چیکار کنیم . اذون صبح که شد،ابرام رفت روی یه تخته سنگ به طرف تپهای که عراقیا روش بودن،رو به قبله وایستاد و شروع کرد به اذان گفتن. هرچی داد و فریاد کردین که بابا داداش ابرام بیخیال شو،الان میزننت ، گوش نکرد و بلند بلند اذون گفت . یه دفعه یه تیر خورد به صورتش و افتاد .ماهم رفتیم آوردیمش عقب.》
ساعتی از آمدنم گذشت بود و پشت بیسیم مشغول هدایت نیرو ها بودم که یکی از بچه ها دوان دوان به طرفم آمد و گفت:《تعدادی عراقی دستاشونو رو سرشون گذاشتن و دارن به سمت ما میان.》
اول فکر کردم که شاید تله باشه .به نیرو ها گفتم آرایش بگیرند و منتظر بمانند.عراقی ها هجده نفر بودند، دست روی سر داشتند و خودشان را تسلیم ما کردند. در بین انها یک نفر درجه دار هم بود.گفتم اورا به داخل سنگر بیاورند .
به مرتضی منتظری که عربی بلد بود گفتم بیاید که حرف های درجه دار را ترجمه کند.
طبق گفتهی خودش ،او سرگرد،شیعه و فرمانده نیرو های عراقی مستقر در تپه بود. او تعریف کرد:《صبح امروز وقتی صدای اذان یکی از نیروهای شمارا شنیدم که گفت اشهدانعلیولیالله، مثل یخ وا رفتم. به ما گفته بودند که شما ایرانی ها مجوسید و مسلمان نیستید ، اما حالا صدای اذان و نام امیرالمؤمنین را از شما میشنیدم.قبلا هم وقتی مشروب خوری فرمانده هان را میدیدم، اعصابم به هم میریخت و از این که با شما ایرانی ها میجنگم، تردید پیدا کرده بودم. امروز وقتی صدای اذان را از طرف شما شنیدم و مطمئن شدم مسلمان و شیعه هستید ، تصمیمم را گرفتم . نیرو هایم را جمع کردم وگفتم این کسانی که ما با آن ا میجنگیم، مسلمان و شیعه و برادر ما هستند.من دیگر با آنها نمیجنگم و میخواهم خودم را تسلیم کنم.هر کس دوست دارد،میتواند با من بیاید .هرکس هم نمیخواهد، برود عقب.این ها کسانی هستند که با من آمدند ، بقیه هم رفتند. الان هم روی تپه خالی و هیچ کس هم نیست .》
وقتی این ها را میگفت،بغضش گرفته و اشکش درآمده بود. او ادامه داد:《من آن سربازی را هم که به طرف رزمنده موذن شما شلیک کرد را هم با خودم آوردم و اگر بخواهید ، همین الان اورا خواهم کشت.》
او پیگیر ابراهیم شد و پرسید:
《این الموذن؟》بعد پرسید آیا او زنده هست؟
جواب دادم:《بله زنده هست.》او وبقیه اسرای عراقی را بردم پیش ابراهیم . ابراهیم داخل یکی از سنگر ها خواب بود. آن ها وقتی اورا دیدند ، به دست و پایش افتادند. آن کسی که به ابراهیم تیر زده بود با گریه از ابراهیم طلب عفو و بخشش میکرد. ابراهیم با تمام نرمی برخورد کرد و دست ملاطفت بر سرشان کشید؛مخصوصا با همان کسی که به او شلیک کرده بود.
#ندایاذان
برگرفته از صفحات ۹۷ و ۹۵ کتاب جوانمرد-۲
220
و بچه ها ...
حالا نمونه هایی از این که این مرد چقدر به آدم ها حتی بعد شهادتش کمک کرده هم براتون میگم
و هر مشکلی داشتید
میتونید رو این شهید حساب کنید
عادت داشت به مردم کمک کنه
و حتی بعد شهادتش هم حاجت میده:)🌱
220
از فردا هر روز یه خاطره از شهید ابراهیم هادی براتون میزارم
خاطرات از کتاب سلام بر ابراهیم ۱ هستش 🙏💙
220
اول یه زندگینامه و یه حالت معرفی از این مرد بخونیم :)...
ابراهیم در اول اردیبهشت ۱۳۳۶ در محله شهیدایتاللهسعدی حوالی میدان خراسان دیده به هستی گشود.
او چهارمین فرزند خانواده بشمار میرفت.با این حال پدرش،مشهدی محمد حسین،به او علاقه خاصی داشت.
او نیز منزلت پدر خویش را به درستی شناخته بود.پدری که با شغل بقالی توانسته بود فرزندانش را به بهترین نحو تربیت نماید.
ابراهیم نوجوان بود که طمع تلخ یتیمی را چشید.از آنجا بود که همچون مردان بزرگ،زندگی را به پیش برد.
دوران دبستان را به مدرسه طالقانی رفت و دبیرستان را نیز در مدارس ابوریحان و کریم خان زند.
سال ۱۳۵۵ توانست به دریافت دیپلم ادبی نائل شود . از همان سال های پایانی دبیرستان مطالعات غیر درسی را نیز شروع کرد .
حضور در هیئت جوانان وحدت اسلامی و همراهی و شاگردی استاد نظیر علامه محمد تقی جعفری بسیار در رشد شخصیت ابراهیم موثر بود .
در دوران پیروزی انقلاب شجاعت های بسیاری از خود نشان داد.
او همزمان با تحصیل علم به کار در بازار تهران مشغول بود. پس از انقلاب در سازمان تربیت بدنی و بعد آن به آموزش و پرورش منتقل شد .
ابراهیم در آن دوران همچون معلمی فداکار به تربیت فرزندان این مرز و بوم مشغول شد.
او اهل ورزش بود.با ورزش پهلوانان یعنی ورزش باستانی شروع کرد.
در والیبال و کشی بینظیر بود. هرگز در هیچ میدانی پا پس نکشید و مردانه می ایستاد .
مردانگی اورا میتوان در ارتفاعات سر به فلک کشیده بازی دراز و گیلان غرب تا دشت های سوزان جنوب مشاهده کرد.
حماسه های او در این مناطق هنوز در اذهان یاران قدیمی جنگ تداعی میکند.
در الفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچه های گردان کمیل و حنظله در کانال های فکه مقاومت کردند.اما تسلیم نشدند.
سر انجام ...
در ۲۲ بهمن
سال ۱۳۶۱
بعد از فرستادن بچه های باقی مانده به عقب، تنهای تنها با خدا همراه شد.دیگر کسی او را ندید .
او همیشه از خدا میخواست گمنام بماند ، چرا که گمنامی صفت یاران محبوب خداست.
خدا هم دعایش را مستجاب کرد. ابراهیم سال هاست که گمنام و غریب در فکه مانده تا خورشیدی باشد برای راهیان نور:)))))
برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم صفحات ۱۲ ، ۱۳
220
ای عزیزِ من
ایا در میان گرگ هایی که در خانه ات را زدند و خود را "بز" معرفی کردند
اعتماد جایز است؟
