علی کاملی
Open in Telegram
احوال ما مپرس که ما دلشکستهایم... شعر، پژوهش و چیزهای دیگر: @alikameli2001 کتابها: مجموعه غزل «اندوه»، نشر فصل پنجم، ۱۴۰۱ مجموعه غزل (و یک چارپاره) «برای نیستنات»، نشر دیباچه، ۱۴۰۴ (چاپ دوم)
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
344
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+2630 days
Posts Archive
345
به قول #کلیم_کاشانی:قانون گردباد بوَد روزگار را جز خار و خس زمانه به بالا نمیبَرَد... ختم کلام. @alikameli80
345
...نه عشق
و نه زندگی
هیچ چیز این جهان
مثل مرگ
خود را منصفانه میان ما قسمت نکرده است.
#سابیر_هاکا@alikameli80
345
دلگیر از این احوال پاییزی
چون برگهای مرده میریزی
ویرانهای پر دود و خاکستر:
تو بلخی و در چنگ چنگیزی
ای قلب من! تو مردهای! بس کن!
از زندهها باید بپرهیزی
غمگینی از دلمرگی پاییز
با خاطرات او گلاویزی
میشد بگویی دوستش داری
اما عوض میشد مگر چیزی؟
#علی_کاملی@alikameli80
345
اشاره: کاری به اینکه شعر حضرت استادی که سرش سلامت باد، فحل و پرمضمون است ندارم؛ میخواهم به مصرعی که برجسته کردم اشاره کنم. گویا این مصراع مرجع شعری باشد که تازه در مجازی دست به دست میشود با عنوان «جهنمدرّه» و آغاز «سرم بازار مسگرهاست». اگر هم مرجع آن نباشد از آن قدیمیتر است و تقدمفضل و فضلتقدم با حضرت یاغی است بدون شک. منتها در عجبم که این گفتهی محکم و استخواندار استاد یاغی چرا آنچنان دیده نشده که آن شعر نوگفته. البتّه گمانم بدانم...
@alikameli80
345
🔸غزل بخوانیم:
چو شمع بزم شاهان ستمسرمایه گریانم
به رنگ گیسوی آزادهام، عمری پریشانم
مپرس از علّت بارانشدنهایم که مدّتهاست
دلیل اینهمه یکریزباری را نمیدانم
سرم بازار مسگرهای بلخ است؛ ای اجل! رحمی!
فراوانْ خسته از پیکار این تسلیم و عصیانم
به تاوان کدامین جرم خود اینگونه سر در جَیب
به سجن گریه، مسجون، همچو «پور سعد سلمان»م؟
به چشمان تو، ای یار نمیدانم کدامین مرد!
جهان در حال آغاز است و من دلخوش به پایانم
تو دل با دیگری میبندی و از غصّه میسوزد
دلِ دور از تو تا دنیاست دنیا، درب و داغانم
مرا تردامنی چون کهنهشیخان ریایی نیست
که یکریزِ سرشکِ بیتویی، تَر کرده دامانم
نگاهم کن، نگاهم کن، نگاهم کن، نگاهم کن
تلاش مطلب نایاب بیدل را نمیمانم؟
منم چابکسوار خاک دامنگیر نومیدی
که سوی گور میتازم، که سمت مرگ میرانم
دل از من بردی اما دل نمیبندی و میخندی
به تلخِ گریهی بیاختیارِ روحِ ویرانم
حیای لعنتی نگذاشت بنویسم که دل میخواست
تو را در آتشینِ نابِ خواب خود بخوابانم
به دستان شفابخش تو، تا هستم، امیدی نیست
مگر شش قرن بعد از مرگ، بشتابی به درمانم
چه با من کرد خاطرخواهیات؟ ای دیرِ از منْ دور!
که چون آهوی دشت وحشت، از الفت، گریزانم
سراسر نفرتم از ساز و کار موهنِ هستی
که آتش ریخت بر روحم، که آفت ریخت بر جانم
ملالی نیست؛ البتّه اگر هم هست، حالی نیست،
که بنویسم چهها رفتهست بر روح پریشانم
تو صوم و ذکر میگیری و میخوانی، رهایم کن
که من دور از تو مدّتهاست مغضوب خدایانم
رهایم کن برو، حالت خوش و فالت خوشاخوشتر!
من از کف رفتهام؛ از رفتن و مَفتن مترسانم!
به رنگ گیسوی آزادهام پخشِ پریشانی
دو روزِ دولتِ خودکامگانم - رو به پایانم -
چه خواهد شد سرانجام جنون جان من بیتو؟
نمیدانم! نمیدانم! نمیدانم! نمیدانم!
#علیاکبر_یاغیتبار@alikameli80
345
هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
بر زمین نارسیده میپرسد:
خانهی «انوری» کجا باشد؟!
#انوریپانوشت: خانهی «کاملی» کجا باشد؟ :) @alikameli80
345
345
🔸غزل بخوانیم:
هی میرویم و جاده به جایی نمیرسد
قولی که عشق داده، به جایی نمیرسد
چون کوه روی حرف خودم ایستادهام
کوهی که ایستاده به جایی نمیرسد!
دریا هنوز هست، ولی ماندهام چرا
این رود بیاراده به جایی نمیرسد؟
دنیا همیشه عرصهی پیچیدهبودن است
آدم که صاف و ساده به جایی نمیرسد...
راهیست راه عشق که در روزگارِ ما
هرکس که پا نهاده، به جایی نمیرسد
عمری فقط قدم زدم و مطمئن شدم
هرگز کسی پیاده به جایی نمیرسد
من حاضرم قسم بخورم مست نیستم
این چند جرعهْ باده به جایی نمیرسد!
#حسین_طاهری@alikameli80
345
من پرسیدم و گفت:
Because you hide a thousand words of pain behind a few lines of poetry.
(چون هزاران درد را پشت چند بیت شعر پنهان میکنی...)
345
Repost from N/a
دردیست در دلم که گر از پیش آب چشم
برگیرم آستین برود تا به دامنم:)
#سعدی
#ملمات
345
🔸غزل بخوانیم:
در هوایت خاک، سبز و آسمان، بارانی است
این غزل همشهری «فیّاض لاهیجانی» است!
ماه من! از بس برایت گریهزاری کردهام
سطح سدّ شهر در یک حالت بحرانی است!
بس که هرشب فال میگیرم به یاد روی تو
تاک کنج خانهی ما، مست حافظخوانی است!
«شاه اسماعیلـ»ـم و تبریز من در معرضِ
حملههای ناگهان لشکر عثمانی است
تو بیایی مثل «نیما» میشود آزاد و نو
«سعد سلمان»ی که در این بیتها زندانی است
#محمدسجاد_حیدری@alikameli80
345
Repost from N/a
گفت که...
تا کِی به جهان غم معیشت خوردن؟
از مفلسی آبروی همت بردن؟
میخواهم از این بلا رهایی یابم
از بیکفنی نمیتوانم مُردن
از میرالهی همدانی
345
▪️رباعی بخوانیم:
آوای تو در عمق صدایش پیداست
زیبایی تو در همهجایش پیداست
من آینهی شکستهای هستم که
تصویر تو در شکستههایش پیداست...
#علی_کاملی@alikameli80
345
گفتم: چو کُشتیام چه دهی خونبهای ما،
گر خونبها کنند تقاضا برای ما؟
گفتا: هزار چون تو به میدانِ عاشقی
سر میبُریم و خون نچکد بر قبای ما!
#حیدر_یغما (خشتمال نیشابوری)@alikameli80
345
🔸غزل بخوانیم:
نیامدم که بخواهم کنار من باشی
میان این همه بیگانه، یار من باشی
دلم گرفتهتر از بغض مهربان شماست
مباد آن که شما غمگسار من باشی
تو ای ستارهی وحشی که کهکشان زادی!
مخواه روی زمین بر مدار من باشی
من از اهالی عشقم، نه از حوالی جبر
خطاست این که تو در اختیار من باشی
ولی نه! من که در اینجا دچار پاییزم
چگونه از تو نخواهم بهار من باشی؟
تو میتوانی از آن چشمهای خورشیدی
دریچهای به شب سرد و تار من باشی
همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را
صدا کنم که مگر اعتبار من باشی
#ناصر_فیض@alikameli80
345
🔸غزل بخوانیم:
زیبا و غمگین و تنها، مثل گلی بر مزاری
من را کجا دیده بودی؟ یادت نمیآید! آری!
من را کجا دیده بودی؟ در کوچهای پرتردد
در یک خیابان باریک، در ایستگاه قطاری
در تیتر یک روزنامه، در یک سکانس غمانگیز
در پانویس کتابی، در دفتری یادگاری
یادت نمیآید اما شاید منم آن زنی که
بسیار جذاب بودهست در چشم تو روزگاری
در بزمهای خصوصی، هر جا که رفتی به گرمی
رویِ کسی را ببوسی، دیدی مرا گهگداری
شاید منم آن زنی که جامانده سیگارهایش،
ته ماندهی استکانش، رویِ تراس کناری
یک صبح رفتهست و از او، ردّی نماندهست باقی
شاید منم آن زنی که خوابیدیاش در قراری
یک شب: شبِ نیمه تاریک؛ یک روز: پشت ترافیک،
یادت میآید که من را دیگر به خاطر نداری
در ازدحام شب عید، یا در صف سینماها
یا در شلوغیِ مترو پشت سرم میگذاری
آری منم آن زنی که بسیار دیوانهات بود
[بسیار دیوانهات بود]
هرگز ولی برنیامد از دست او هیچ کاری
#میتراسادات_دهقانی@alikameli80
345
گذشت از من و پا بر سر قرار گذاشت...
#علی_کاملی🎤لطف خانم «دنیا باقریفر» به من و این شعر. @alikameli80
345
🔸غزل بخوانیم:
این روزها که میگذرد مطلقاً بدم
حال جهان زیاد مهم نیست، من بدم
گهگاهْ تن که بِه شود، از درد روح، بد
گاهی که روح بِه شود، از درد تنْ بدم
دردم به جسم نیست که با مرگ بِه شود
هم با بدن بدم من و هم بیبدن بدم!
چون کودکان بیکس در روز مدرسه
مثل زنان بیوه در روز زن بدم
حافظ همین که رفت به شیراز خوب شد
بیچاره من که در همهجای وطن بدم
حال من خراب، شبیه هوای شهر
گاهی کمی خوش است ولی اکثراً بدم...
#غلامرضا_طریقیپیوست: روحم کم بود، جسمم هم درگیر بیماری شده. لعنت خدا و هفتاد هزار ملائکه بر پاییز. البتّه که جز این دست زورمان به کسی نمیرسد. @alikameli80
