نبهان؛
Open in Telegram
توی فیلم اشک هور میگفت: " وقتی یه چیزی توی سرت گم میشه باید بگردی پیداش کنی مگرنه برای همیشه از یادت میره" اینجا گمشده های توی مغز منه.. اگه ننویسم دیگه خیلی سخت پیدا میشه برای پیشنهاد، انتقاد و فحش در خدمتیم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8186950620
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 393
Subscribers
+1524 hours
+177 days
+25930 days
Posts Archive
1 390
رَفْعِه رَأْسَه رُمْح عَالِي
و رَفَع رُوس لِلتَّالِي
سرش بالای نیزه رفت،
تا ابد سر ما را بالا نگهداشت..
السلام و علیک یا اباعبدالله
1 390
میگفت بعضی از شعر های تک بیتی غمشون خیلی به دل میشینه..
و بعد زمزمه کرد:
"گهوارهٔ یادگار ِمحسن شده
تابوتِ جسم بیجان علیاصغرِ من.."
1 390
شیخ اسماعیل رمضانی:
"سونامی بزرگی در راهه.."
_ما جنگ نظامی هم ببازیم، ضربه ی هویتی نمیخوریم..
امام حسین (ع) شکست نظامی خورد اما شکست هویتی نه.
دشمن تو جنگ نظامی سخت شکست خورده، به سراغ هویت فرهنگی اومده..
پیشروی این اوضاع، مرز های فرهنگی را ده ها برابر نسبت به گذشته، جابجا خواهد کرد!
1 390
+1
روایتی که گفته شد،
در وصف شهید امیرزمانی رحیمی
ستوان دوم، مهندس هوافضا و شهید پاسدار بود.
این شهید به همراه رفیق عزیزمان شهید مهدی شهبازی، با 40 تن دیگر از همکارانشون هنگامی که راه تونل بخاطر برخورد موشک های دشمن آمریکایی صهیونیستی، مسدود شده بود..
با کاهش اکسیژن، همگی این 42 شهید عزیز کنار هم به شهادت میرسند.
تاریخ تولد شهید: 1382/10/27 تاریخ شهادت شهید: 1404/12/10
1 390
رفیقش میگفت: " ارادت خاصی به شهید هادی داشت.. همیشه بر سر مزارش میرفت و خودش رو نائب شهید هادی میدونست و این از ارادت خاصی که برای شهید هادی قائل بودند، سرچشمه میگرفت."
میگفت: " حرف هیئت امام حسین (ع) که میشد، سر از پا نمیشناخت و برای کمک اولین نفر بود. همیشه دهه ی اول محرم، هر شب پخت و پخش غذا انجام میداد."
از خاطراتش میگفت..
میگفت: " در جنگ 12 روزه، وقتی محل کار امیر آقا مورد حمله قرار گرفت و چند تن از همکارا شهید شدند،
همه احوال امیر رو از ما جویا شدند.
پاسخ ما به همشون این بود که امیر یک بار تماس گرفت اما منزل نیومد و تا امروز خبری نداریم.."
همه نگرانش بودیم و همین نگرانی باعث شد تا به محل کارش بریم.
وقتی مسیر رو طی میکردم، دلمون آشوب بود.
تقریبا نیم ساعت که گذشت امیر رو بعد از اون همه دل نگرانی دیدیم.
لحظه ای که دیدیمش، خدا رو برای سلامت بودنش شکر میکردم.
پدر و مادرش از دیدار امیر خیلی خوشحال بودند اما امیر دنیایی غم در چهرش به چشم میخورد.
تا منزل حرفی نزد.
نمیدونستم چه اتفاقی افتاده تا که با پرس و جو فهمیدم سه تن از همکارانش به شهادت رسیدند..
وقتی همه رسیدیم منزل، مادرش ازش خواست کمی استراحت کنه تا شاید مقداری آروم بگیره..
اما فایده ای نداشت.
وقتی مدتی خبری از امیر نشد..
رفتند تا بهشون سر بزنند.
اما موقع دیدار، تنها امیر بود که اشک میریخت و ما نظاره گر او بودیم.
برای رفیق شهیدش گریه میکرد..
علیرضا خلج که پای لانچر به شهادت رسیده بود..
بعد از شهادت شهید علیرضا، امیر هم خوراک و خواب مناسبی نداشت.
چه شب ها و چه روز هایی که با عکس شهید خلج نجوا میکرد و میگفت: " مامان، من با علیرضا عهد بستم که کمکم کنه.. "
مادرش میگفت: " من فکر نمیکردم امیر زیارت عاشورا بخونه..
اما وقتی بعد از رفتنش، کتاب دعای امیر رو دیدم، انقدر اون صفحات خونده شده بود که جای انگشتانش بر روی صفحه افتاده بود.. "
نمیدانم امیر دقیقا عهدی که با شهید علیرضا بسته بود، چه بود
اما میدانم آن عهد انجام شد..
وقتی شنیدم مواقع نزدیک شهادت، امیر روضه ی حضرت زهرا میخواند، تقریبا متوجه شدم که عهدی که ازش سخن میگفت، مربوط به شهادتش بود.
امیر رو امام حسین(ع) خرید..
آنقدر که با حضرت نجوا کرده بود که آخر خود حضرت جوابش را داد..
امیر را همانطور که بود برداشت.
با همان دل پر از غمِ رفیق، با همان بیخوابی ها، با همان اشک هایی که برای علیرضا ریخت.
انگار خود حضرت هم فهمیده بود باید هر چه زودتر این فراق به وصالی دوباره تبدیل میشد.
حالا دیگر امیر نیست،
اما هر شب اول محرم، هنوز هم همان جا پخت و پخش غذا میشود..
انگار که هنوز کسی نائب شهید هادی است،
انگار که هنوز هم کسی مثل امیر با شهیدی هم عهد است،
انگار که امام حسین (ع) هنوز هم خریدار دل هایی است که بی قرار او هستند..
1 390
آقا مصطفی میگفت
یه بنده خدایی یه روزی بهم گفت
"دم سنگر بودیم
خداحافظی کرد
نشست ترکِ موتور حاج همت و رفت
دو متر ازمون فاصله نگرفته بود که خمپاره زدن!
شهید شد، به همین راحتی...
میگفت
بیست ساله دارم میدوم
که به اون دو متری که فاصله بود بینمون، برسم..."
1 390
السلام ای مادر ایثار یا ام البنین
دلخوشی حیدر کرار یا ام البنین
وقت توصیف تو ای بانو زبان ها لال شد
مدح تو بالاتر از گفتار یا ام البنین
جز تو در عالم کدامین زن برای زینب است؟
بعد زهرا بهترین غمخوار یا ام البنین...
1 390
تقریبا یک هفته از شهادتش گذشته بود..
نیمه شب بود و هجوم خاطرات نمیذاشت درست استراحت کنم.
به کمدی که چند تا وسایلش رو در آن نگه میداشتم سر زدم،
تنها یادگاری هایی که ازش داشتم رو روی زمین چیدم..
چند دونه تسبیح،
یه تیکه لباس که سوختگی زیاد باعث جمع شدن پارچه شده بود..،
و یک دفترچه که پشتش عکس عباس (ع) بود..
یاد حرفش افتادم..
میگفت: " هر وقت دلم میگیره با پسر ام البنین حرف میزنم.. امکان نداره دلم آروم نشه"
عکس رو برداشتم و از دفترچه جدا کردم.
خواستم با پسر ام البنین صحبت کنم ولی نشد..
اشک نمیذاشت!
دوباره خواستم صحبت کنم ولی باز نتونستم..
گریه امان نمیداد..
به عکس نگاه کردم
و بالاخره تنها حرفی که از دهنم جاری شد، یک جمله بود..
" پسر ام البنینِ، امکان نداره روی کسی رو زمین بندازه.. "
بعد از اون شب..
با تمام غم فراق از رفقای شهیدمان و جاماندگی،
هرگز دوباره دلم بیتاب نشد..
انگار غم رفته بود و یک گوشه از قلب ام نشسته بود..
داغ بود،
غم بود،
فراق بود،
اما اینبار دیگر سنگین نبود.
#دل_نوشته
1 390
اباعبدالله تو بدترین شرایط، وقتی از همه چیز ناامید شدی، حب اش رو تو دلت زنده میکنه،
حواست باشه پسش نزنی..
روایت یک جوان که از جوب خیابان رسید به گنبد اباعبدالله.
پیشنهاد میشه ببینید.
1 390
آرام کنارم نشست،
اسم حکاکی شده ی روی مزار شهید را خواند و در حالیکه گل های پر پر شده ی روی مزارش را پاک میکرد..
گفت:
"چه جوانهایی نذر علیاکبر شدند،
تا ما بمانیم و نام وطن بماند.."
مکثی کوتاه کرد و زمزمه کرد:
" شرمنده به ما! "
1 390
وقتی پسرش را برای اطمینان آخر شناسایی کرد..
به سمتش رفتم تا سربند یاحسینی که آخرین لحظه قبل از رسیدنش به بیمارستان بر سرش بسته بوند، به او بدهم.
سرش رو پایین انداخته بود.
وقتی صداش زدم و سربند را جلویش گرفتم، سرش را بالا آورد.
چشم هایش روایت گر غمی بود.
سربند را از دستم گرفت و تشکر کرد..
داشتم به جهت مخالف او برمیگشتم که دستم رو گرفت و با تکان سر اشاره کرد که کنارش بنشینم.
کمی مکث کرد و گفت: " به مادرش چیزی نگو.."
1 390
Repost from N/a
تو سفر کردی و من منتظرت میمانم ..
کار من نیست فراموشی ِتو ، میدانم .
- مهندسهوافضا ، پاسدارشهیدامیرزمانیرحیمی ؛
• @shahidzamani22
1 390
مراسِم میلاد و گرامیداشت یاد و نام
شهید والامقام
"آقا مهدی شهبازی" به تاریخ و زمان:
جمعه ۳۰ مردادماه ساعت ۱۷.۳۰
در مکان: کرج،آستان مقدس امامزاده محمد
قطعه شهدای جنگ رمضان
برگزار میشود.
1 390
در گوشه گوشه ی خاک میناب،
کربلایی دوباره رقم خورده است..
حالا جنین شش ماهه و مادرش با توضیح شهادت بر مزارشان، در کنار هم خفته اند.
شهید محمد شیرگیر ( جنین شش ماهه) شهیده زهره شهیاری
