en
Feedback
تـاروپـود🖤

تـاروپـود🖤

Open in Telegram

از داستایوفسکی تا کامو، از شعر تا سکوت. https://t.me/HarfChatBot?start=Taropoode

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
2 520
Subscribers
No data24 hours
-837 days
-8330 days
Posts Archive
تمایل بی‌پایان به تماشا کردنش داشتم. -مه‌نامه
تمایل بی‌پایان به تماشا کردنش داشتم. -مه‌نامه

-2147483648_-239738.webp0.70 KB

چه می‌گفتند؟
چه می‌گفتند؟

گاهی باید بیاموزیم، چیزی را که دوست میداریم، رها کنیم.

«و آن خوشی که از دلیل حاصل شود آن را بقایی نباشد.» فیه ما فیه؛مولانا.

عجله داشتم، تند تند راه می‌رفتم… محکم به چیزی خوردم. آدم بود! منتظر بودم بگوید: «کوری؟!» دستش را به طرفم دراز کرد، با من دست داد… لبخندی زد…!!! به گمانم انسان بود.

و شاید در جهان دیگر.

من کی ام دریای بی آرام خسته و دیوانه ای ناکام تو مرا آرام کن آرام خاک ساحل را به سر میریزم در شب طوفانی چشمه ها از دیده میریزم با غمی پنهانی آرزو دارم تو را ای دختر دریای من چون غنچه ی زیبا ببویم قصه ی تاریک رنج انتظارم را به اشک دیدگان غم بشویم مو به مو غم های سرگردانی ام را خسته در گوش تو گویم همچو گل صد بار دگر بوسم تو را صد باره ی دیگر ببویم آه من کی ام دریای بی آرام دیوانه ای ناکام آه من کی ام دریای بی آرام دیوانه ای ناکام آرزو دارم تو را ای دختر دریای من چون غنچه ی زیبا ببویم قصه ی تاریک رنج انتظارم را به اشک دیدگان غم بشویم مو به مو غم های سرگردانی ام را خسته در گوش تو گویم همچو گل صد بار دگر بوسم تو را صد باره ی دیگر ببویم آه من کی ام دریای بی آرام دیوانه ای ناکام آه من کی ام دریای بی آرام دیوانه ای ناکام
taropoode

-2147483648_-239734.webp0.78 KB

به هنگام سختی مشو ناامید کز ابر سیه بارد آب سپید

آنچه زندگی‌تان را غنی میکند، چیزهایی نیستند که به آن اضافه می‌کنید، چیزهایی هستند که از آن حذف می‌کنید.

آشوب درونش را نه کلمات می‌توانست بیان کند و نه فریاد ها. فئودور داستایوفسکی

Video message00:07

-2147483648_-239303.webp0.78 KB

همانطوری که داستایوفسکی میگفت مادر آشنایی با او یک فاجعه بود.
همانطوری که داستایوفسکی میگفت مادر آشنایی با او یک فاجعه بود.

فقر زمان داشتم.

با صدای بی صدا مثل یه کوه، بلند مثل یه خواب، کوتاه یه مرد بود، یه مرد با دستای فقیر با چشمای محروم با پاهای خسته یه مرد بود، یه مرد شب با تابوت سیاه نشست توی چشماش خاموش شد ستاره افتاد روی خاک سایه اش هم نمی موند هرگز پشت سرش غمگین بود و خسته تنهای تنها با لب های تشنه به عکس یه چشمه نرسید تا ببینه قطره، قطره، قطره آب، قطره آب در شب بی تپش این طرف، اون طرف می افتاد تا بشنوه صدا، صدا، صدای پا، صدای پا
taropoode

photo content

به من بنویس که می‌دانی این سکوت و ابتذال، زاییده‌ی زندگی در این زندانی است که مال ما نیست، که خانه‌ی ما نیست، که شایسته‌ی ما نیست. به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرنده‌ی عشقِ ما در آن آواز خواهد خواند. احمد تو ۲۹ شهریور ۱۳۴۲

دوباره به فضای خانه نگاه کرد. میان این همه تلخی و درد چطور میشد تلخ نشد و نیش نزد؟ حق داشت اعتمادش را نسبت به همه از دست دهد.