`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Open in Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
419
Subscribers
+1624 hours
+117 days
+930 days
Posts Archive
416
اگر قرار بر بازگشتی باشد، دیگر تمنایی برای انسان بودن ندارم. مرا نیلوفری بیافرینید بر پهنهی مردابی دور، تا عمرم میان آب و باد بگذرد؛ بیآنکه معنای دلتنگی را بدانم، بیآنکه کسی در من ریشه بدواند و رفتنش تا سالها بر جانم سایه بیفکند. شکفتنی کوتاه، پژمردنی آرام، و فراموش شدنی بیصدا؛ چه سرنوشت باشکوهیست در برابر رنجی که انسان نام گرفته است.
416
Repost from سرمست•
«این پست رو فوروارد کنید براتون فولدر بذارم، یکم رشد کنیم.»
-خوشحال میشم مهمان سرمست باشید.🦢🪴🌟
416
به تنهایی
بیشتر فکر می کنم
به این که بروم توی خودم
چشم بگذارم و هرگز پیدا نشوم.
- آبا عابدین
416
Repost from مَهدیس.
📮‹فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید!›
اینجارو داشته باشید حتما، بهت کمک میکنه عکساتو خوشگلتر و خوش وایبتر کنی!🍪🫶🏼
416
شاخهای جدا مانده از فصلِ خویشام؛ بگو، ریشههایم مرا در کدام خاک انتظار میکشند؟ سالهاست باد، نامم را از سویی به سویی دیگر میبرد و من در میانِ راهها پناهی جز سایهی رفتن نیافتهام. بگو، در کدام گوشهی جهان زمینی هست که مرا نه مسافر، که از آنِ خود بداند؟
416
در پیِ چیزی رفتیم که نامش را رهایی گذاشته بودیم؛
از کوچههای امید گذشتیم و از هزار آرزو بالا رفتیم،
اما هرچه راه بیشتر شد، مقصد دورتر به نظر آمد.
سالها دل به افق سپردیم و گمان کردیم پشتِ آخرین مرزِ جهان،
پاسخی برای این همه خستگی نهفته است؛
غافل از آنکه جاده، پیش از آنکه ما را به جایی برساند،
معنای رسیدن را از یادمان برده بود.
و سرانجام،
آنسوی تمامِ راهها ایستادیم؛
نه با فتحی در مشت،
نه با رؤیایی در آغوش،
تنها با سکوتی که از هزار پاسخ سنگینتر بود.
