en
Feedback
`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

Open in Telegram

"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا می‌خوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
419
Subscribers
+1624 hours
+117 days
+930 days
Posts Archive
اگر قرار بر بازگشتی باشد، دیگر تمنایی برای انسان بودن ندارم. مرا نیلوفری بیافرینید بر پهنه‌ی مردابی دور، تا عمرم میان آب و با
اگر قرار بر بازگشتی باشد، دیگر تمنایی برای انسان بودن ندارم. مرا نیلوفری بیافرینید بر پهنه‌ی مردابی دور، تا عمرم میان آب و باد بگذرد؛ بی‌آنکه معنای دلتنگی را بدانم، بی‌آنکه کسی در من ریشه بدواند و رفتنش تا سال‌ها بر جانم سایه بیفکند. شکفتنی کوتاه، پژمردنی آرام، و فراموش شدنی بی‌صدا؛ چه سرنوشت باشکوهی‌ست در برابر رنجی که انسان نام گرفته است.

Khooneh Dariush.mp34.61 MB

Repost from سرمست•
«این پست رو فوروارد کنید براتون فولدر بذارم، یکم رشد کنیم.»
-خوشحال می‌شم مهمان سرمست باشید.🦢🪴🌟

-از امروز
+1
-از امروز

-از امروز
+1
-از امروز

sticker.webp0.24 KB

به تنهایی بیشتر فکر می کنم به این که بروم توی خودم چشم بگذارم و هرگز پیدا نشوم.
- آبا‌ عابدین

تو هم محتاج خواهی شد،جهان دارِ مکافات است
تو هم محتاج خواهی شد،جهان دارِ مکافات است

شاخه‌ای جدا مانده از فصلِ خویش‌ام؛ بگو، ریشه‌هایم مرا در کدام خاک انتظار می‌کشند؟ سال‌هاست باد، نامم را از سویی به سویی دیگر می‌برد و من در میانِ راه‌ها پناهی جز سایه‌ی رفتن نیافته‌ام. بگو، در کدام گوشه‌ی جهان زمینی هست که مرا نه مسافر، که از آنِ خود بداند؟

در پیِ چیزی رفتیم که نامش را رهایی گذاشته بودیم؛ از کوچه‌های امید گذشتیم و از هزار آرزو بالا رفتیم، اما هرچه راه بیشتر شد، مق
در پیِ چیزی رفتیم که نامش را رهایی گذاشته بودیم؛ از کوچه‌های امید گذشتیم و از هزار آرزو بالا رفتیم، اما هرچه راه بیشتر شد، مقصد دورتر به نظر آمد. سال‌ها دل به افق سپردیم و گمان کردیم پشتِ آخرین مرزِ جهان، پاسخی برای این همه خستگی نهفته است؛ غافل از آن‌که جاده، پیش از آن‌که ما را به جایی برساند، معنای رسیدن را از یادمان برده بود. و سرانجام، آن‌سوی تمامِ راه‌ها ایستادیم؛ نه با فتحی در مشت، نه با رؤیایی در آغوش، تنها با سکوتی که از هزار پاسخ سنگین‌تر بود.

Küsüb Getdi Sara Qədimova.mp33.91 MB

خون میچکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من میکنم افشردن جان است

-خستگی،خستگی، خستگی
+1
-خستگی،خستگی، خستگی

نه شروع با شکوهی داشتی و نه پایان زیبایی پرده ی نمایش آمدن و رفتنت بوی لجن میداد

از پا در آمديم و نيامد به دست يار پشت اميد بر سر اين آرزو شكست
هوشنگ ابتهاج

-2147483648_-215515.webp1.66 KB