`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Open in Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
419
Subscribers
+1624 hours
+117 days
+930 days
Posts Archive
416
بار سنگین است و من کم طاقت و دنیا حسود
خم شدن را عار میدانم، دعا کن بشکنم
- محمدرضا طاهری .
416
Repost from چنل بزودی بازیابی میشه ترک نکنید
این پیام رو فور کنید، براتون یه شعر/متنی که به وایبتون میخوره، تقدیم کنم.
Limit: .تا وقتی خط بخوره
جوین باشی قشنگ تره.💗
416
در قلب من هم پرنده ای آبی هست که بخواهد بیرون بیاید ؛اما من برای نشان دادنش زیادی سرسخت شده ام.میگویم آنجا بمان،نمیخواهم کسی تو را ببیند.
شاید باعث شوند مثل من رنگ ببازی...
-چارلز بوکوفسکی
416
میگویند ببخش تا موجبِ رستگاریِ دیگران شوی. اما مگر بخشش برای رهگذری نیست که نادانسته کفشِ پایت را لگد کرده است؟ برای آنکه زیرِ پایش انسانی را خرد کرده، چه بخششی میتوان در نظر گرفت که نامِ رستگاری بر آن بگذارند؟ چگونه میشود با آنکه اندوه را مهمانِ خانهات کرده است، دوباره چون دوستی قدیمی بر سرِ یک سفره نشست و همسخن شد؟ بگذار اگر وجدانی دارد، در آتشِ همانچه بر دیگری روا داشته است بسوزد. رستگاری را نمیتوان از دستِ دیگری گرفت، چنانکه بارِ گناه را نیز نمیتوان بر شانهٔ دیگری نهاد.
416
از شعر برایم بگو؛ از نورِ کمرمقی که بر استکانهای کمرباریکِ چای میلغزد، از عطرِ قهوهای که زودتر از رؤیاها سرد میشود، و از بوی کتابهای کهنهای که انگار سالهاست مرثیهی روزهای از دست رفته را در خود نگه داشتهاند. این روزها دلخوشیِ من به همین چیزهای کوچک است؛ به چند خط شعر، جرعهای چای، و سکوتی که میان صفحههای زردِ کتاب خانه کرده است. جهان هرچه داشت، یکییکی از دستم گرفت؛ آدمها رفتند، فصلها گذشتند و آرزوها رنگ باختند. حالا از آن همه هیاهو، تنها همین خردهنورها ماندهاند؛ همین پناهگاههای کوچک و موقتی که نه زخمها را درمان میکنند و نه چیزی را بازمیگردانند، فقط اندکی به تأخیر میاندازند فروریختنِ کاملِ آدمی را.
