`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Open in Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
406
Subscribers
-524 hours
-177 days
-330 days
Posts Archive
406
Repost from «چایوکاغذ»
این پست رو فوروارد کنید و ریکت بدید تا چنل همه کسایی که فور کردن رو جوین شم و یه پست ازتون فور بزنم اینجا
جوین باشی قشنگتره
406
Repost from «چایوکاغذ»
+1
Magic happens when you don’t give up, eventhough you want to. The universe always falls in love with a stubborn heart.
406
Repost from کورالین جونز ₍🧵₎
❝ این پیام رو فور کنید تا براساس وایبتون بگم اگر جای 'جودی ابوت' بودید، کدوم نامه رو برای بابالنگدراز مینوشتید🧙🏼♀️📜.✦ ݁˖
دوست داشتید ایدی بذارید تا براتون موزیك بفرستم و باهمدیگه دوست شیم🫱🏽🫲🏼 پ.ن: محدودیت نداره همه میتونن ایدی بذارن.جوین باشید لطفا🤎.
پرایوتها لینك چنلشونو بفرستن هیدن.
limit
: خط میزنم چك کن نینی
406
«به خودت میآیی و میبینی کسی که پناهِ اعتمادت بود، از زخمهایت برای خنداندن دیگران قصه میگوید.»
406
Repost from my soul...
تکه هایمان را از روی زمین جمع کردیم ،چسباندیم و دوباره ایستادیم ؛
اما این بار دیگر آن آدم قبلی نشدیم .
406
در شبهایی که آدم با خودش در جنگ است، تنها بازنده، تصویرِ درونِ آینه است. زیرا آدمی، از هر گذشتهای که پشت سر میگذارد، چیزی جز سایهای از خود بر جای نمیگذارد. و هر بار که به یاد میآورد چه چیزهایی را از خود در گذشته جا گذاشته است، بیچارهوار بر بالینِ تکههای جداشدهی روحش مینشیند و زار میزند. اما چه سود؟ گذشته، چیزی به آدمی پس نمیدهد. تنها میماند با ویرانههای خویش؛ با تکههایی از روحش که هرگز دوباره به هم نخواهند پیوست.
406
دل خون شد و از دیدهٔ خونابه فشان رفت
تا رفتهای از دیده چه گویم که چها شد
- وحشی بافقی
406
"لحظههای خوبت را در صندوقچهای دور از دستِ روزگار پنهان کن؛
زمستانِ زندگی
دزدِ بیرحمِ خاطرههاست.
روزی که جهان
آخرین چراغش را هم از تو گرفت،
تنها همان چند تکه نور،
دلیلِ دوام آوردنت خواهند بود."
406
این همه واژه را پیش رویت ریختم، اما یا نمیفهمی، یا آسودهتر آن است که نفهمیدن را انتخاب کنی. میکوشم، اما کافی نیست. رنج میبرم، اما باز هم از آنچه کردهام رضایت نداری. بگو مرا برای کدام قله برگزیدهای که هر قدمم در نگاه تو کوتاه است؟ برای کدام پیروزی که هرچه از جان میگذارم، هنوز اندک شمرده میشود؟ چرا هر راهی که با خونِ دل میپیمایم، در چشم تو تنها بیراهه است؟ چگونه بفهمانم که پیش از آنکه شکست مرا از پا درآورد، قضاوت تو انگیزههای نیمهجانم را خاموش میکند؟ ذوقی که به زحمت نفس میکشد، تابِ این همه انکار را ندارد.
