`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Open in Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
423
Subscribers
-524 hours
+57 days
+430 days
Posts Archive
421
زندگی همین است.
در چهل سالگی
با زخمی که از بیست سالگی
در قلب خودمان جا گذاشتهایم
آرام آرام میمیریم.
-باریش بیچاکچی
421
"بارها ناامیدت میکنند؛ آنقدر که یک روز دیگر دلیلی برای ماندن پیدا نمیکنی. میروی، و تازه از همانجا محاکمهات آغاز میشود.
داستان را از جایی روایت میکنند که خودشان بیگناه به نظر برسند؛ از رنجهایی که به تو دادهاند چیزی نمیگویند، از شبهایی که تو را ذرهذره به مرزِ رفتن رساندهاند، هیچ. فقط رفتنت را به خاطر میسپارند و واکنشت را مدرکِ محکومیتت میکنند.
و ناگهان، در روایتِ آنها، تو میشوی مقصر؛ آدمِ سنگدل، ناسپاس و سراپا بدِ قصه."
421
میآیم، به تنهایی
مینوشم، به تنهایی
میخندم، به تنهایی
میگریم، به تنهایی
میروم، به تنهایی...
-عباس کیارستمی
421
Repost from در سایهیِگیسویِ نگار؛
اگر چنل هنری (نویسندگی، نقاشی، تکست و...) دارید، این پیام رو فوروارد کنین، پست موردعلاقم از چنلتون رو فوروارد کنم.🤍
421
"گفت: هر وقت روانم فرسوده میشود و دیگر توان تحمل ندارم، غیب میشوم؛ میروم تا خودم را دوباره سرهم کنم.
اما مدتیست فاصلهی میان غیبشدنهایم کمتر شده.
انگار خانهای قدیمی و نمکشیده خریده باشم؛ خانهای که هر بار فقط دیوارهایش را رنگ میزنم و خیال میکنم تعمیر شده. بعد، یک روز پلهای زیر پایم میشکند، روزی دیگر چوبی از رطوبت میپوسد، سقفی ترک میخورد و من دوباره باید چیزی را از نو بسازم.
فکر میکنم دیگر مسئله رنگ دیوارها نیست؛
خانه از پایه فرسوده است.
و من هر بار، به جای اینکه از آن بیرون بیایم،
بیشتر هزینه میکنم تا بتوانم چند روز دیگر در آن زندگی کنم."
