『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』
Open in Telegram
•عضو انجمن ونوس• رِمــانِ شــــبِ مــــنــــحــــوس | در حال تایپ… بـه جــمـع مــا خــوش اومــدیـد 🫀
Show more293
Subscribers
+224 hours
+77 days
+130 days
Posts Archive
#رمان_شب_منحوس
#پارت_98
دست هام از شدت سقوتم به طناب کش اومده بود
و در حال سوختن و گز گز کردن شدن
آروم آروم با دست هام به سمت پایین روانه شدم
لکه های کمرنگ خون به پارچه طناب نقش بستن
صدای زوزه های گرگ ها رخنه یی از ترس به
جونم مینداخت
پاهام معلق در هوا بود تقریبا دومتر از زمین
فاصله داشتم که طناب به آخر سر رسید
لعنتی
با مردمک های لرزون به پایین نگاه کردم
سرم گیج رفت
دوباره سرم رو اوردم بالا نفس عمیقی کشیدم
و زیر لب به خودم گفتم؛
"تو میتونی میلا"
دست هام میلرزید
قلب به بدترین شکل منکاً میتپید
صدایی خش خش ها
سکوت بود نور ماه مثل نوری که در صحنه بر رویت
میتاپید
ابر ها در حال حرکت
قطره اشکی از رو گونه ام روانه شد
سرم رو به چپ و راست تکون دادم نه الان
وقتش نیست
دست هام رو رها کردم که....
#رمان_شب_منحوس
#پارت_97
نگاهی به میله پنجره کردم امید وارم محکم باشن
وگرنه بیوفتم رفتم اون دنیا
پارچه رو به میله ها بستم نگاهی به بیرون انداختم
عجیبه امشب همه جا ساکت بود
تازه دیگه اون همه افراد و سگ ها هم غیب شون زده بود..
بیخیالی زیر لب گفتم
اروم رو لب پنجره پام رو گذاشتم و بلند شدم روش
چرا دروغ ترس داشتم
خیلی هم زیاد میترسیدم
ولی راه چاره ای نبود
با اینکه ریسک جونم رو کرده بودم دیوونه گی بود
نفس عمیقی کشیدم طنابی که توی دست هام بود
رو انداختم پایین
هوا هنوز روشن نشده بود
ساعت بین سه و چهار صبح گیر کرده بود
مح تموم چمن زار ها رو پوشنده بود و همین باعث دید
کم ام میشد
بلاخره دلم رو زدم به دریا و خودمو پرت کردم
جیغ خفه ای کشیدم
#رمان_شب_منحوس
#پارت_96
از زبان میلا:
نگاهی به پنجره انداختم.
لعنتی...
ارتفاع خیلی زیاد بود.
تازه همه جا هم تاریک بود.
درست نمیشد جایی رو دید.
اگه میافتادم، رسماً کارم تموم بود.
نگاهی به دست باندپیچم انداختم.
بعد چرخیدم سمت اتاق.
روی تخت فقط یه ملافه بود.
تنها چیزی که برای فرار نیاز داشتم، همین بود... فعلاً.
سریع رفتم سراغ کشوهای میز و کمد.
یکییکی گشتمشون.
لعنتی...
یه چیز به درد بخور هم پیدا نمیشد.
آخرین نگاهم رو که انداختم، چشمم افتاد به یه شال و دو تا دامن نخی بلند.
اگه میشد اینا رو به هم وصل کرد...
ملافه رو از روی تخت کشیدم پایین و از وسط چند قسمت کردم.
میدونستم نمیرسه.
ولی بهتر از موندن توی این برزخ بود.
بعد از اینکه همه رو به هم گره زدم، رفتم سمت پنجره.
نگاهی به پایین انداختم.
صدای زوزهها توی تاریکی میپیچید.
حتی کوچیکترین صدا هم توی فضا اکو میشد.
نگاهم سمت جنگل کشیده شد.
لعنتی...
انگار وسط یه فیلم ترسناک بودم.
نفس عمیقی کشیدم.
طناب دستسازم، یا بهتره بگم همین تیکه پارچههایی که به هم گره زده بودم رو، آروم انداختم پایین.
لبخند کجی روی لبم نشست.
_آه... موهای بلندت رو بنداز پایین راپونزل.
نیشخندی به وضعیت مسخرهای که توش گیر افتاده بودم زدم.
کی فکرش رو میکرد یه روزی برای فرار از خونه یه ریس مافیا، ملافه پاره کنم و از پنجره آویزون بشم؟
نگاهم دوباره سمت تاریکی پایین رفت.
بجنگ...
برای زندگیای که حقته.
برای آزادیای که برای همه یکسانه.
منم باید برای سهم خودم بجنگم.
لعنت به این قفس آهنی...
#رمان_شب_منحوس
#پارت_95
از زبان راوی:
تئودورو نگاه خمار پر از نیاز اش رو به زن مقابل
اش رسوخ داد
توی حال خودش نبود بدجور مست کرده بود
کنترلی رو خودش نداشت
وگرنه نمیذاشت چنین زنی بر روی پاهایش بنشینت
لیوان مشروب رو از دست زن مقابل اش گرفت
و یک جا همه را سر کشید
زن مقابل اش از فرصت استفاده کرد
و لب هایش را جای لیوان بر لب تئودورو قرار داد
تئودورو اختیاری بر بدن اش نداشت
زن با بوسه های خیسی به لب های تئودورو میزد
مثل اینکه نمیخواهد عقب بکشد
تئودورو دست اش رو به سمت کمر
زن رساند و خودش هم هنراهی کرد
توی تموم این دوازده روزی که آمده بود روسیه
خوابی به چشمانش هدیه نداده بود
تموم شب اش رو یا با زن ها یاهم با مشروب و کار کردن
میگذراند
ولی چرا
مگه چیشد که به همچین حال و روزی افتاد
#رمان_شب_منحوس
#پارت_94
لورنزو کمی مکث کرد.
نگاهی بین دخترها رد و بدل کرد و بالاخره از جاش بلند شد.
_خب... امیدوارم اون ورقهها رو امضا کنین.
نگاهی بهش انداختم.
سریع سرش رو پایین انداخت.
_ببخشید، پاخان.
بعد با کیفش از اتاق خارج شد.
پشت بندش دخترها هم یکییکی رفتن.
جز اونی که هنوز سمجانه روی پام نشسته بود.
_گفته بودم همه برن.
نیشخندی زد.
لیوان مشروب رو که رز قرمزی روی لبهاش خودنمایی میکرد، سمتم گرفت و با صدای نازکش گفت:
_من که هر کسی نیستم، پاخان...
یه ابرو بالا انداختم.
_اگه بدونی من چیکارم، جرئت نمیکنی روی پام بشینی.
لبخندش کمرنگتر شد، اما از جاش تکون نخورد.
دستش آروم روی بازوم سر خورد.
سرش رو کمی نزدیکتر آورد و زمزمه کرد:
_بذار امشب آروم اتون کنم...
#رمان_شب_منحوس
#پارت_93
لورنزو:
_این سه تا قرارداد مربوط به بندر ولادیوستوک هستن. اگه امضا نشن بارها تا فردا متوقف میمونن.
حرفش تموم نشده بود که لیوان رو سر کشیدم.
لورنزو نفسی بیرون داد.
_و این یکی هم مربوط به حسابهای شرکت پوششیه. باید قبل از آخر هفته بررسی بشه.
نگاهم هنوز سمت در بود.
لورنزو چند ثانیه سکوت کرد.
_پاخان... حداقل وانمود کن دارین گوش میدین.
لیوان خالی رو روی میز گذاشتم.
_داری حرف میزنی؟
لورنزو چشمهاشو بست.
_بله. حدود بیست دقیقهست
البته امید وار بودم گوش بدین پاخان!
پوزخندی به حرف اش زدم که ناباور
نگاهم کرد
_امیدواری کار خطرناکیه.
سرش اش رو تکون داد و مرطبا عینک اش رو جابجا کرد
_درسته
خودکار میخایین؟
چشم هام خمار بود
یکی از اون دخترا با ناز و عشوه خودشو بهم رسوند و
رو پاهام نشست دست اش رو ماهرانه
روی سینه ام میچرخوند
نگاهی بهش انداختم
و لورنزو رو مخاطب قرار دادم؛
_تنهام بزارین
#رمان_شب_منحوس
#پارت_92
لورنزو بیاهمیت به دخترهایی که دور و برش بودن، شروع کرد یکییکی ورقهها رو درآوردن.
لورنزو:
_خیلی خب، اینا اسنادی هستن که جای امضای شما خالیه...
صدای موزیک طبقه پایین خیلی کم به گوش میرسید.
نگاهم سمت در بود.
صداها...
حرکتها...
صدای نفس کشیدن...
حتی صدای ورق زدنهای لورنزو...
توی مغزم اکو میشدن.
نگاهی به لیوان خالی توی دستم انداختم.
یکی از اون دخترها سریع بطری مشروب رو برداشت و دوباره لیوانم رو پر کرد.
لورنزو بدون وقفه در حال حرف زدن بود.
ورقههای جلوی روم هی بیشتر و بیشتر میشدن.
دیگه داشت کلافهم میکرد.
پاهام از هم باز بود.
گرمم شده بود.
کراواتم رو با دست شل کردم که صدای اعصابخوردکن لورنزو به گوشم رسید.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_91
رفتم سمت درِ کلاب.
دو تا نگهبان با دیدنم سر خم کردن.
بدون هیچ واکنشی از کنارشون رد شدم.
ضربات موزیک، جیغ و داد جمعیت، همه باهم قاطی شده بودن.
بوی دود و عطرهای مختلف تموم فضا رو پر کرده بود.
بیاهمیت به اطراف، راه افتادم سمت طبقه VIP.
لورنزو هم پشت سرم با قدمهای متعادل میومد.
---
روی مبل چرمی قهوهای نشستم.
لورنزو هم اومد و روی مبل دونفرهٔ کناریم جا گرفت.
پشت بندش، دخترهای کلاب یکییکی وارد شدن.
لعنتی...
از این بوها متنفر بودم.
بوی عطرهای ارزونی که همهشون زده بودن، غیرقابل تحمل بود.
آرومآروم دو نفرشون کنارم نشستن.
شروع کردن به ناز و عشوه اومدن.
یکی از اونها لیوانی رو از روی میز برداشت، کمی چرخوندش و مقابلم گرفت.
_برای امشب، پاخان...
نگاهم حتی یک ثانیه هم روی صورتش نموند.
سیگار رو بین انگشتهام چرخوندم و پک عمیقی گرفتم.
دود خاکستری آروم بالا رفت و بین نورهای قرمز و آبی محو شد.
+1
«توی این دنیا دو انتخاب داری، الیزا...
یا کنار من،
یا مال من.
در هر صورت،
سرنوشتت همیشه به اسم من گره میخوره.»
رمان اعـتــرافِ آخِــــرر 𓏲
#رمان_شب_منحوس
#پارت_90
ماشین توی سکوت در حال حرکت بود.
لورنزو اهل حرف زدن نبود، مگر اینکه سروکلهٔ میخائیل پیدا میشد.
سیگاری از جیبم درآوردم.
لورنزو سریع فندکش رو مقابلم گرفت و روشنش کرد.
دود سیگار بالا میرفت و محو میشد.
مثل ستارهای در حال سقوط؛
برای چند لحظه میدرخشید و بعد در سیاهی مطلق گم میشد.
پک عمیقی گرفتم و دودش رو بیرون دادم.
چراغهای خیابون یکییکی رد میشدن.
آدمهای در رفتوآمد.
و شهر بیداری که انگار هیچوقت خواب نداشت.
رسیدن به کلاب توی سکوت گذشت.
مارک سرد گفت:
_رسیدیم، پاخان.
پیاده شد و در رو برام باز کرد.
نورهای چشمکزن حتی از دور هم به چشم میاومدن.
پیاده شدم.
لورنزو هم پشت بندم از ماشین خارج شد.
مثل همیشه یه کیف مشکی پر از ورقهایی که حتی نگاهی هم بهشون نکرده بودم، توی دستش بود.
لورنزو دستش رو به سمت ورودی کلاب دراز کرد و آروم زیر لب گفت:
_بفرمایید.
بادیگاردهای دیگه هم همراهمون به سمت داخل حرکت کردن.
امشب نه.
_شما همینجا میمونین.
لورنزو مکثی کرد.
_اما پاخان...
نگاهی بهش انداختم که همون لحظه ساکت شد.
بعد با اشارهٔ سر، اون سه نفر رو متوقف کرد.
نورهای قرمز و آبی.
موزیک کوبنده.
صدای جمعیت.
بوی ودکا و عطرهای ارزونقیمت که باهم قاطی شده بودن.
همهچیز مثل همیشه بود
اما یه چیزی فرق میکرد که امشب
مشخص میشد...
#رمان_شب_منحوس
#پارت_89
___
راننده از آینه نگاهی به عقب انداخت.
_مقصد بعدی، پاخان؟
میخائیل قبل از اینکه من چیزی بگم جواب داد:
_عمارت.
سرمو از شیشه ماشین گرفتم.
چراغهای شهر توی تاریکی کش میومدن.
_نه.
میخائیل برگشت سمتم.
_چی؟
کراواتمو شل کردم.
_برو ابسیدین.
چند ثانیه سکوت حاکم شد.
بعد صدای پوزخند میخائیل بلند شد.
_بلاخره تصمیم گرفتی مثل آدم زندگی کنی؟
نگاهش نکردم.
_حرف زیادی نزن.
میخائیل خندید.
_خیالم راحت شد. فکر کردم میخوای مستقیم برگردی عمارت و خودتو توی کار دفن کنی.
_میخائیل...
_باشه، باشه. ساکت شدم.
چند دقیقه بعد گوشیاش رو برداشت.
_من اونجا پیاده میشم.
_برای چی؟
_لونا منتظرمه.
لبخند احمقانهای روی صورتش نشست.
_برخلاف بعضیا زن دارم.
نگاهی سرد بهش انداختم.
_گمشو.
صدای خندهاش داخل ماشین پیچید.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_88
سکوت حاکم بود.
علاقهای به صحبت نداشتم.
پس مسئلهای هم نبود تا اون دو تا کلهشق پرحرف، مغز منو به آتیش بکشن.
نگاهی به بالا انداختم.
شمارهها یکییکی کم میشدن.
بالاخره درِ آسانسور باز شد.
و دهن گشاد میخائیل، درست همزمان با باز شدن در، باز شد.
قوسی به کمرش داد و آه بلندی کشید.
جوری که نگاه چند نفر از افراد حاضر سمتش کشیده شد.
_آههه... چه روز گندی بود.
لورنزو عینک مربعیش رو، مثل عادت همیشگیش، جابهجا کرد و جوابش رو داد:
_با اضافه شدن وجود تو، بدتر هم میشه میخائیل.
_مشکل تو با من چیه، چهارچشمی؟
لورنزو پوزخند کوتاهی زد.
_دقیقاً همین عینک من گرونتر از تمام کلکسیون ساعتهاییه که داری.
میخائیل با ناباوری خیرهاش شد.
لورنزو هم تکخندهای کرد.
بحثشون شبیه دو تا بچه بود که سر اسباببازیهاشون دعوا کرده باشن.
اگه میخائیل کارش رو درست انجام نمیداد، تا الان به خاطر این همه وراجی از شرش خلاص شده بودم.
میخائیل خواست چیزی بگه که با چرخوندن سرم سمتشون، هر دو ساکت شدن.
بالاخره فهمیدن اعصابم برای شنیدن صدای هیچکدومشون مناسب نیست.
ماشین مثل همیشه منتظر ایستاده بود.
بدنه براقش حتی زیر نور کمرنگ شب هم میدرخشید.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_87
از زبان تئودورو؛
+اونی که داره شراکت رو بهم میزنه شمایین جناب رینالدی
پوزخندی به حرف های ساده لوحانه اش زدم
_و اونی که خراب اش کرد خودتی ولادیمیر
ولادیمیر نگاه غضب ناک اش رو بهم داد
این سهام و سهام بازی باید خیلی وقت پیش
تموم میشد
وقتی که
مکان و زمان دقیق بار ها رو لو داد
+بیست درصد یا حتی بیشترشو میخرم
میدونی که میتونم
از جام بلند شدم که همرا باهام میخائیل و افرادم بلند.
شدن
در عین راه بودم که حرف اش رو زد
رو کردم بهش
_اشتباهت اینه که فکر میکنی هنوز چیزی برای خریدن باقی مونده
وقتی اعتماد از بین بره سهام هیچ ارزشی نداره
منتظر واکنشش نموندم
بعد باز کردن در از اون اوتاق کوفتی زدم بیرون
صدایی داد و فریادش تموم راهرو را پر کرده
بود .
میخائیل کنارم خنده ای کوتاهیی کرد و بی درنگ گفت؛
-برای کسی که چند دقیقه بعد تیکه های بدن اش رو از زمین جم میکنن زیادی پر سرو صداس
نگاهی بهش نکردم
ولی از شعایی چهل کیلومتری هم معلوم میشد
چه لبخند گشادی رو لب هاش نشسته
داخل اسانسور شدیم
لورنزو دکمه رو فشار داد
#رمان_شب_منحوس
#پارت86
کمی نزدیکتر اومد
_پس چرا اونجوری
لب خندمو پهن تر کردم و سرم رو تکون دادم
+چجوری؟
پوکر فیکس نگام کرد و اسمم رو صدا زد
_میلا !
پوفی کشیدم
عالی شد!
_داشتم میوفتادم که از دسته مبل گرفتم
با دستم به پشت سری جک اشاره کردم
جک نگاهی به پشت سرش انداخت و نفس
اش را سوز مانند رها کرد
فضا یکم سنگین شده بود
نگاهی به بیرون انداخت و با سر اشاره که
_بیرون دیگه داره روشن میشه من میرم
لبخندیی بهش زدم و سرم رو تکون دادم
+ متاسفم اذیت شدی
فکنم اولین باری بود که جک به روم لبخندی زده بود
_اینو وظیفه خودم میدونم
+بازم ممنون
_خواهش میکنم
بعد حرف اش
از اتاق خارج شد
بعد رفتن اش تازه تونستم نفسم رو رها کنم
آهی بلندی کشیدم و رو وست اتاق
نشستم
نگاهی به دستم انداختم
کلید در بود
نتونستم کارت رو ازش بگیرم
فقد تونستم اینو از جا کلیدی که یه عالمه
کلید بود فقد تونستم بر اساس شماره توی
کلید برش دارم
لامصب کلید نیست که کلید زندونه
اینا رو فقد توی فیلم ها دیده بودم
هیچ وقت فکرشم نمیکردم که یروزی خودم کلید اتاق رو بدوزدم
نگاهم رو میخ کوب پنجره کردم نور افتاب
مثل شروع یه بازی دیگه وسوسه انگیز
میتاپید داخل
اینجا بود که فهمیدم این تازه
شروع ماجرایی منه
#رمان_شب_منحوس
#پارت85
کارت سمتم برق خاصی میزد
نفسمو حبس کردم
تا دستم به کارت خورد
که ....
نفس های گرم جک به گردنم برخورد کرد
که موهای تنم سیخ شد
چشم هامو بستم
و خدا خدا میکردم که بیدار نشه
که صدایی خشدارش اومد به گوشم
_میل.ا
نگاه ضایع مو بهش دادم
لب خندی دست پاچه یی به لب هام کاشتم
که مثلا چی
سریع پاشدم وایسادم
که جک خاست از جاش بلند شه
سریع گفتم؛
+آب
جک چشم هاشون ریز کرد انگار هنوز توی
سایه خواب از سرش نپریده بود
_چی؟
+آب آب میخاستم
جک سوالی نگام کرد
_خب چرا به خودم نگفتین
+نخاستم بیدار بشی همین بخدا..
جک از جاش پاشد که قدمی عقب رفتم و
دوتا دستم رو پشت ام قفل کردم
#رمان_شب_منحوس
#پارت84
آروم از تخت بلند شدم و ملافه رو خیلیی اروم
گذاشتم رو تخت
با قدم های حساب شده رفتم سمت جک
خواب بود
نفس هاش منظم بود
نفسم رو حبس کردم و بهش نزدیک شدم
باد نفس های گرم اش به پوست صورتم میخورد
عرق سردی از کمرم سر خورد
سرم رو کج کردم
و یه نگاهی به کمرش انداختم
لعنتی!
الان چجوری دستم رو به کمرش برسونم بگیرم
اون کارت کوفتی رو
بیدار بشه خارم گاییدس
نگاهیی به چهره اروم در خواب اش انداختم
زیر لب ارم زمزمه کردم
"امیدوارم خوابت سنگین باشه جک!
تار های سمج موهام که انگار وقت میابن تا منو لو
بدن
رو زیر گوشم فرستادم
لعنتی بهت تئو منو به چی کارایی مجبور میسازی
اینشالا از زنده گی ات خیر نبینی😭
آهسته دستمو بردم سمت
کمرش و غلتی توی خوابش خورد
جاش کمی تنگ بود برا همون اذیت میشد
کمی چشم هاش رو هم فشار داد و اروم شد
نفس اسوده یی کشیدم
اگه بیدار بشه منو به
جایی اون گوشت ها جلو سگاشون میزارن
ارومم دستم رو بروم سمت کمربند که...
[ مرا عهدیست با شادی
که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان
که جانان جان من باشد ]
مولانا*
