『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』
Open in Telegram
•عضو انجمن ونوس• رِمــانِ شــــبِ مــــنــــحــــوس | در حال تایپ… بـه جــمـع مــا خــوش اومــدیـد 🫀
Show more291
Subscribers
-324 hours
+67 days
+130 days
Posts Archive
#رمان_شب_منحوس
#پارت83
حرفی نزدم.
با سکوت من بیشتر کلافه شد.
با شنیدن اینکه گفت؛میخوام بیرون برم
سریع به خودم اومدم.
باید قبل از اینکه میرفت، کارت رو ازش میگرفتم.
_جک...
با شنیدن صدام، نگاهی از پشت به من انداخت.
سؤالگونه نگاهم میکرد که بالاخره به زور به حرف اومدم.
_میشه... میشه...
_میشه چی، میلا؟
نگاهمو بهش دادم.
مجبور بودم، دیگه راهی برای به دست آوردن کارت نداشتم.
_میشه بمونی امشب اینجا؟
خودمو به موشمردگی زدم و بدتر نالیدم.
_میترسم...
جک کلافه دستش رو بین موهاش فرو برد.
_میشه؟
جک نگاهی بهم انداخت.
_مجبورم قبول کنم، خانوم میلا... اگه این چیزیه که شما میخواین.
لبخند پهنی از حرفش زدم و سرمو تکون دادم.
جک بیحال خودشو روی مبل تکنفره انداخت.
انگار منتظر همچین فرصتی بود.
منم رفتم روی تخت و پتو رو تا گردنم بالا کشیدم.
نزدیکای یک شب بود.
منم خیلی خسته بودم.
پلکهام سنگین شده بود.
از اون ور، دستم بدجور درد میکرد.
نگاهی به جک انداختم.
و آرومآروم، پلکهام بیاختیار روی هم افتاد.
---
با نفس عمیقی از خواب پریدم.
لعنتی...
خوابم برد.
زود نگاهی به جک انداختم.
خوابش برده بود.
هنوز ساعت سه شب بود.
لعنتی...
باید زود دستبهکار میشدم، قبل از اینکه بیدار بشه.
#رمان_شب_منحوس
#پارت82
وقتی کارش با پماد تموم شد،
یه باند نخی از داخل جعبه درآورد و آرومآروم دور دستم پیچوند.
نه سفت...
و نه اونقدرا شل.
کمی از درد دستم مونده بود.
و کمکم داشتم سر عقل میاومدم که برای چه کاری اینجام.
نگاهم روی کمرش زوم بود
که صداش اومد:
_تموم شد، حالتون خوبه؟
نگاهی به چشمهاش انداختم.
رگهای از نگرانی توشون موج میزد.
لبم رو با زبونم کمی تر کردم و بعد آروم گفتم:
_یکم بهترم.
ابرویی بالا انداخت.
_چطور دستت رو بریدی...؟
سؤالی که کرد،
نگاهم افتاد روی شیشهخردهها.
نگاهمو دنبال کرد و رسید به لیوان خرد شده.
شاید درون منم با وجود این آدما،
مثل همین لیوان خرد شده .
جک حرفی نزد.
شاید حرفی نداشت که بزنه.
فقط بلند شد
و گفت:
_دستی بهشون نزنین.
فردا صبح خدمتکارا جمعش میکنن.
نگاهی به سینی دستنخوردهی غذا انداخت.
_طبیعیه که با چیزی نخوردن حالت بد بشه.
میلا...
ضعیف شدی.
تو داری با این کارت کیو مجازات میکنی؟
#رمان_شب_منحوس
#پارت81
وقتی دست گرمش به دستهای سرد من رسید، یه لحظه بیاختیار دستمو پس کشیدم.
نه چون ترسیده بودم...
عکسالعملی بود که بدنم نشون داد.
جک دستمو ول نکرد.
فقط یه فشار خیلی کوچیک داد
و گفت:
_آروم... کاری ندارم، فقط یه نگاهی بهش میندازم.
دستم رو کمی باز کرد که اخمی از درد بین ابروهام نشست.
خونریزی بند نمیاومد.
قطرههای خون روی زمین میچکید.
نگاهی بهم انداخت و سمت جعبه کمکهای اولیه رفت.
_زخمت اونقدرا هم عمیق نیست، پس نیازی به بخیه نداره. ولی باید ببندیمش تا خونش بند بیاد.
از جعبه یه پنبه و یه چیزی که روش نوشته بود «بتادین» درآورد.
پنبه رو که کمی به بتادین آغشته کرده بود، آروم به گوشههای زخم دستم زد.
سوزش بدی داشت.
خواستم دستمو بکشم که مانعم شد.
_هیس... الان تموم میشه.
با عجز نالیدم:
_اما میسوزه...
نگاهی بهم انداخت.
_باید صبور باشی.
آرومآروم گوشههایی که خونی شده بود رو پاک کرد.
وقتی کارش تموم شد،
پمادی رو درآورد و کمی به انگشت اشارهاش زد.
بعد آروم روی زخم دستم میمالید.
دستم نبض میزد.
دستم هر لحظه سردتر میشد.
با اینکه داشتم از داغی میمردم...
#رمان_شب_منحوس
#پارت80
با گریه گفتم:
_نفهمیدم... یهویی شد.
سرم داد نزن، داد نزن...
جک از شونههام گرفت.
این بار تن صداش رو آورد پایین.
_خیلی خب... خیلی خب... آروم.
داد نزدم.
داره خونریزی میکنه.
بشین تا درمانش کنم.
آروم بلندم کرد
و روی تخت نشوندم.
کارتی که به کمرش بسته بود برق خاصی میزد.
جوری که داد میزد:
"من اینجام."
نگاهی به چشمهام انداخت.
_همینجا میشینی تا برم جعبه کمکهای اولیه رو بیارم...
سری تکون دادم.
رفت سمت درِ حموم و بعد داخل شد.
سرم رو پایین انداختم.
عرق کرده بودم.
موهام پریشون به اطرافم ریخته بود.
تارهای نازکی به شقیقه و پیشونیم چسبیده بودن.
فضا گرم شده بود...
یا من همینجوری احساس میکردم.
بالاخره جک با جعبه کمکهای اولیه برگشت.
آروم جلوی روم زانو زد.
جعبه کمکهای اولیه رو روی میز کنار تخت گذاشت.
دستش رو سمتم دراز کرد.
_ببینمش.
با چشمهای اشکی نگاهی بهش انداختم.
حرفش رو فهمیدم، ولی نمیتونستم تکونی بخورم.
جک آروم چشمهاشو بست.
آستینهاشو بالا زده بود.
رگ گردنش باد کرده بود.
معلوم بود عصبیه.
آروم و با احتیاط خودش دستم رو گرفت.
#رمان_شب_منحوس
#پارت79
دستم رو بالا گرفتم.
نفسم بند اومد.
پلکهام لرزید.
ضربان قلبم رفت بالا، جوری که صداشو میشنیدم.
انگشتهام دور دستهی تیغ فشرده شد.
اونقدر محکم که بند انگشتام سفید شدن.
آروم روی کف دستم گذاشتمش.
و آهسته پایین کشیدمش.
از دردش چشمهام توی هم جمع شد.
به زور جیغم رو کنترل کردم.
اشکی بیاختیار از چشمم جاری شد.
نتونستم تحملش کنم و تیغ از دستم افتاد.
دستم درد بدی گرفته بود.
خون، چکهچکه از دستم روانه میشد.
اگه همینجوری وایمیستادم، شک میکردن.
تیغ رو با دستهای خونیم برداشتم و دوباره سر جاش گذاشتم.
لیوان آب رو گرفتم و محکم کوبیدم زمین.
جیغم همزمان با صدای شکستن لیوان، تموم فضای اتاق رو پر کرد.
کلید در چرخید و جک با عجله داخل اومد.
وقتی منو توی اون وضعیت دید، رنگ از صورتش پرید.
نمیدونم چی توی صورتم دید، ولی به مرز سکته رسیده بود.
_میلا... چیکار کردی؟
بغضم از درد شکست و شروع کردم به گریه کردن.
دستم سوزش بدی داشت.
هنوزم نبض میزد.
برای لحظهای پشیمون شدم.
ولی راهی نداشتم.
باید برای زندگی و آزادیای که همه حق یکسانی برای داشتنش دارن مبارزه میکردم.
حتی اگه برای من جرم محسوب میشد.
#رمان_شب_منحوس
#پارت78
چراغهای عمارت کمکم خاموش شدن.
سکوت همهجا رو فرا گرفت.
این باعث میشد دید کمتری به بیرون داشته باشم.
سروصدا بین داخل عمارت یکم زیاد شد.
یعنی خدمتکارها دارن میرن.
به در تقهای خورد.
کلید توی قفل چرخید.
نگاهی انداختم.
خدمتکاری با سینی غذا وارد شد.
آروم، ساکت و رسمی.
مثل کسی که هر حرکتش زیر نظر و طبق قوانین باشه.
چه مضخرف...
چشونه خب؟
مگه مجبورن بمونن؟
یه شغل دیگه پیدا کنن.
سینی رو آروم روی میز گذاشت و بیحرف بیرون رفت.
قبل از اینکه سرمو کج کنم تا ببینم بیرون جک هست یا نه،
در بسته شد.
لعنت بهتون.
نگاهی به سینی غذا انداختم.
اشتهایی برای غذا نداشتم.
لیوان آب رو به دستم گرفتم.
باید میشد یکم سروصدا کنم.
نیشخندی زدم.
تیغ رو سریع از بین لباسهام که توی کشوی کمد پنهانش کرده بودم، برداشتم.
نگاهی به تیغ نقرهای انداختم.
زیر نور برق میزد و توی چشمهام منعکس میشد.
نفسم رو حبس کردم و چشمهام رو بستم.
میترسیدم...
ولی این دلیل نمیشد که انجامش ندم.
#رمان_شب_منحوس
#پارت77
روی تخت نشستم.
باید صبر میکردم تا شیفتشون تموم بشه.
دروازهی اصلی با رمزی باز میشد که فقط تئودورو میدونست.
ولی افراد و نگهبانهاش کارتی داشتن که بعد از اسکن شدن، دروازه باز میشد.
دقت کرده بودم که همیشه اون کارت به بیسیم پشت کمر جک وصله.
باید یه جوری به دستش میآوردم.
توی تموم این سه ساعت،
هر دقیقه میرفتم دم پنجره و بیرون رو نگاه میکردم.
بالاخره ساعت شش شد.
وقت تعویض شیفت بود.
کمکم بادیگاردها رفتن و افراد جدید جاشونو گرفتن.
ابروم بالا رفت.
تقریباً بیست نفر بودن...
و همراهشون ده تا سگ بزرگ.
سگهایی به اندازهی یه بچه گاو!
● وات؟ اینا چشونه؟ مگه رئیسجمهوره؟
لعنتی رو زیر لب گفتم.
اینجوری کارم سختتر شد.
اگه این سگهای وحشی گیرم میآوردن، تیکهتیکم میکردن.
قبل از اینکه تئودورو از راه برسه و زنده به گورم کنه.
آب دهنمو قورت دادم.
دهنم خشک شده بود.
مردمکهام میلرزید.
حسی بین شکست...
و نابودی داشتم.
نمیتونم اینجا بشینم.
نمیتونم تحملشون کنم.
تئودورو کیه؟
چرا زندانیم کرده؟
چه بازیای رو داره شروع میکنه؟
برای اولین بار...
هیچ جوابی برای سؤالهام نداشتم.
#رمان_شب_منحوس
#پارت76
رفتم سمت درِ حموم.
سنگهای مرمر سفید، بوی خنکی رو توی فضا پخش کرده بودن.
رفتم سمت کشوهای میز.
چیزی به درد بخوری پیدا نکردم.
خواستم ببندمش که دستم به چیزی خورد.
یه تیغ!
ابروهام بالا پرید.
ریسکش بالا بود، ولی ارزش آزاد شدنمو داشت.
حتی اگه پای جونم وسط باشه.
توی این ده روز، تموم قوانینشون رو فهمیده بودم.
بادیگاردها به دو دسته تقسیم شده بودن.
دسته اول: از ساعت ۶ صبح تا ۶ بعدازظهر میموندن.
دسته دوم: از ساعت ۶ بعدازظهر تا ۶ صبح.
خدمتکارها هم ساعت دوازده شب کارهاشون تموم میشد.
و میموند جک...
که تقریباً تموم اوقات پشت در اتاقم بود.
آهی کشیدم.
تیغ رو برداشتم و از حموم خارج شدم.
تیغ رو بین لباسهام پنهون کردم.
راه دیگهای نداشتم.
باید امشب از اینجا خارج میشدم.
نگاهی به ساعت انداختم.
هنوز سه ساعت مونده بود.
#رمان_شب_منحوس
#پارت75
---
ده روز از رفتن تئودورو میگذشت.
توی این ده روز، توی اتاق زندونی بودم.
آخرین بار فقط با جک رفته بودم کتابخونه.
همیشه وقت ناهار خدمتکارا غذام رو میاوردن
آهی کشیدم و پشتم رو به تاج تخت تکیه دادم.
خبری ازش نبود.
ولم کرده بود؟
چه بهتر که نیاد، اما حداقل میذاشت از این اتاق کوفتی میرفتم بیرون.
از جام بلند شدم.
رفتم سمت پنجره.
پردهی سفید با باد میرقصید و پیچوتاب میخورد.
نگاهی به حیاط عمارت انداختم.
دور تا دورش پر از نگهبان بود.
بیسیمها وصل بود و اسلحهها به دست.
فرار کردن ازش غیرممکن بود.
غیر از بادیگاردها، ارتفاع هم خیلی زیاد بود.
عمراً میتونستم جون سالم به در ببرم.
فقط یه راه میموند...
اینکه خودشونو مجبور کنم.
نگاهی به اطراف اتاق انداختم.
چشمهام روی در زوم شد.
درود عسلایی من🌱✨️
این شاید بشه دومین اثر از رمان های من🫀🎀
رمان در حال تایپه
و هر موقعه که تموم شد شاید بعد رمان شب منحوس یا هم باهاش
به انتشار میزارم
خودتون میدونین که همزمان نوشتن دو رمان و آپ کردن اش خیلی سخته
پس شما هم باید حمایت کنین و قانع بشم که زحماتم هدر نمیره بوس بهتون 💕🎀🫶
بـرای انتـقام…
باهاش ازدواج کردم.
نـفهمید—
دختری که بهم سیلی زد،
قرار بود زندگیشو به جهنم تبدیل کنم.
لجباز بود…
زبوندراز…
و ازم متنفر.
منم…
زندانیش کردم،
و به زور کشوندمش به اسم خودم.
اما اون—
فرار کرد.
و من…
کاری باهاش کردم
که حتی تو خواب هم نمیدید.
ولی…
نمیدونستم
همین دخترِ سرکش
کمکم داره توی دلم جا باز میکنه.
روزی که خواستم بهش بگم…
همهچی
با یه اتفاق
نابود شد.
🩸 ژانرها:
دارک رومنس | درام | مافیایی | تراژدی | عاشقانه سمی
✨
بــه قــلــم الـا ✍🏻🖤
دومین اثر از نویسنده *
#رمان_شب_منحوس
پارت 74
نمیدونم چند ساعتی بود
که داشتم کتاب میخوندم رو میز پر شده بود از کتاب
غرق کتاب خوندن شده بودم زمان از دستم رفته
بود
کتاب معشوقه گمشده بود
مردی که سال ها به دنبال زنی میگشت
که اونو ول کرده بود
اولش یکم مسخره بود خب اون زن تورو ول کرده برا چی دنبالش میگردی مرد
مگه زن کمه توی دنیا
مرد داستان بدجور عاشق معشوقه اش
بود.
خب روزی رسید که بلاخره زنی که سال ها در به در
به دنبالش بود رو پیدا کرد
البته قبر زنی که عاشقش بود
ابرو هام بالا پرید توی همون خط موندم
حرف برای گفتنش نداشتم
احساس خیسی روی گونه هام رو حس کردم
جک ابروی بابا انداخت کمی خودشو به جلو متمایل
کرد
_حالت خوبه
نگاه گریونمو بهش دادم
●مرد
_چی مرد؟
نتونستم بغضمو کنترل کنم اشک هام مثل یه فواره
در حال آمدن بود
کف دست هامو به صورتم چسپوندم
دوباره نشستم عین بچه های پنج ساله شروع به
گریه کردن کردم
کنترلی رو احساساتم نداشتم
نزدیک پریودیم بود
فقد یه اتفاق کافی بود که تا شب بزنم زیر گریه
#رمان_شب_منحوس
پارت73
_میخاین ببرمتون کتاب خونه؟
ذوق زده سرمو تکون دادم اونروز که رفتم
نذاشت کتابی بردارم فقد گذاشتم برم طبقه بالا
دل تو دلم نبود خیلی وقت بود کتابی نخونده بودم
_پس دنبالم بیایین
از رو صندلی بلند شد منم به دنبالش بلند شدم
قدم های اروم رو سنگ فرش ها میگذاشت
راه رو گذشتیم و رسیدیم به کتاب خونه شاید تنها جای
این خونه باشه که بگم احساس کمی زنده بودن میکنم
جک کنار در ایستاد
_اول شما
لبخندی به روش زدم و از کنارش رد شدم
کتاب ها به شکل منظمی رو قفسچه ها چینده شده بودن
هر طاقچه کتاب های خودشو داشت
بعضی ها داستان ها
بعضی هاشون روان شناسی
و هر گونه دیگه
رو کف زمین با سنگ مرمر قهوه یی که شباهت خاصی به چوپ داشت تزیین شده بود
از بالا لوستر برزگی که نور آفتاب رو کامل پخش میکرد آویزون بود
پنجره های بزرگ و قدی
با آهن های که مث یه زندادن بود
ولی یکم با کلاس تر کی پنجره رو اخه با لوله آهن
تزیین میکنه
کی میخاد از پنجره فرار کنه
اونم پنجره کتاب خونه
قدم هام آروم و مطمعن بود کنار پنجره زندونی شکل
یه میز و صندلی گذاشته بود
کنارشم یه گلدون
وایبی خوبی میداد کتابی که خیلی چشمم رو گرفته بود
برداشتم
سلام به همگی دوستان
_آرمیتا هستم
ادمین چنل
به سختی وصل شدم و فقط خواستم بگم امیدوارم همگی دوباره مثل قبل و بدون فیلترینگ ؛ بتونیم بازم کنار هم باشیم و لحظات خوبی رو داشته باشیم در کنارهم .
دوستان پارت گذاری به عهده ی من بود ولی متاسفانه به دلیل شرایط فعلی من و قطع بودن نت در ایران ؛ من نمیتونم پارت گذاری کنم و همه ی روند پارت ها به عهده ی نویسنده هست و مطمئن باشید ایشون حواسش به پارت گذاری هست و اگر نتونستن پارتی رو بزارند جبران میکنند🩷😶🌫
سعی میکنم زود به زود وصل شم و بیام کنارتون
ولی اگر دیگه ندیدمتون خدافظ همگی 😶🌫🩵
💝هدیه
#رمان_شب_منحوس
پارت72
شروع کردم به غذا خوردن.
نگاهی بهش انداختم.
● تو نمیخوری؟.
_من غذا خوردم.
نفسمو با صدا بیرون فرستادم.
حوصلم سر رفته بود، اینم که به جز دو کلمه چیزی نمیگفت.
اگه الان تئودورو بود،
باز گیر میداد بهم که چیشده، چی میخوای.
● میگم… پاخانت کی میاد؟
_وقت برگشت رو فقط خود پاخان میدونن.
● یعنی نمیدونی؟
_خیر.
● میخوام برم خونهم.
هیچ جوابی نداد.
بهش نگاه کردم.
● چرا هیچی نمیگی؟
_حرفی ندارم.
خیلی یهویی به ذهنم اومد.
● تا حالا عاشق شدی؟
یه جوری برگشت نگام کرد که صدای گردنش توی فضا پیچید.
لبمو زیر دندون گرفتم.
● ببخشید… یهو از دهنم پرید.
_نه… اینجوری نیست، خب—
سرمو بالا گرفتم و با لبخند نگاش کردم.
سرشو کمی عقب کشید.
لبخندمو پهنتر کردم.
● چند سالشه؟
_چی؟
● خوشگله؟
_مگه من گفتم آره؟
● خبب… سکوت معنی رضایته دیگه؟؟
نفَسشو بیرون فرستاد.
همهجا ساکت بود.
ذرهای حرکت یا صدا، توی تموم سالن پخش میشد.
💝هدیه
#رمان_شب_منحوس
پارت71
● ببخشید بخاطر دیروز.
سرم پایین بود، فقط نگاهمو آوردم بالا.
دستشو برد پشت گردنش و نفسشو آروم بیرون فرستاد.
_اشکالی نداره… منم مقصر بودم.
لبخندی کمرنگ روی لبم اومد.
با دستش اشارهای به داخل سالن غذاخوری کرد.
_احتمالاً گشنه شدین، صبحونه حاضره.
بدون حرف باهاش راه افتادم سمت سالن غذاخوری.
روی صندلی نشستم.
آفتاب امروز کمرنگ بود.
بوی قهوه و گلهای رز سفید باهم ترکیب شده بودن و فضا رو پر کرده بودن.
نفس عمیقی کشیدم.
آرامش عجیبی به آدم تزریق میکرد.
سرمو برگردوندم.
جک کنارم، مثل یه سرباز صاف ایستاده بود.
اخمی بین ابروم جا خوش کرد.
● نمیخوای غذا بخوری؟
_من خوردم.
● پس حداقل بیا بشین رو صندلی.
_جای اصلی من کنار کسیه که دستور محافظتشو دارم، خانوم میلا.
● یه جوری رفتار میکنی انگار سربازی.
_چون هستم.
● بشین.
_من فقط از رئیسم دستور میگیرم، متأسفم.
دوباره برگشته بود به حالت خشک و رسمی خودش.
سرد جوابمو میداد.
لبمو جمع کردم و با حرص آرومی گفتم:
● پس منم غذا نمیخورم.
واقعاً که… فقط یه خواهش کردم ازت، اونم اینجوری جوابمو میدی.
خودمو زدم به موشمردگی.
داشتم میزدم زیر گریه که صندلی کنارم کشیده شد و نشست.
_خدای من…
منو به چه کارهایی مجبور میکنین.
لبخند شیطونی روی لبم نشست.
● وظیفته حرف یه خانومو گوش کنی.
+1
«عشق، زمانی واقعی میشود که حتی در سکوت هم کسی را انتخاب کنی.»
— فئودور داستایوفسکی
