『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』
Open in Telegram
•عضو انجمن ونوس• رِمــانِ شــــبِ مــــنــــحــــوس | در حال تایپ… بـه جــمـع مــا خــوش اومــدیـد 🫀
Show more293
Subscribers
+224 hours
+77 days
+130 days
Posts Archive
#رمان_شب_منحوس
#پارت_111
برای اولین بار بعد از روزها، رنگی از امید توی چشمهاش دوید.
لبخند کمرنگی روی لبهاش نشست.
نور ضعیفی توی دلش جوانه زد.
با خودش زمزمه کرد:
_یعنی موفق شدم...
_دیگه آزادم...
بارون بند اومده بود.
بوی خاک خیس و نم بارون توی هوا پخش شده بود.
آسفالت جاده زیر نور کمرنگ شب برق میزد.
میلا آروم قدمی جلو گذاشت.
نگاهش به دوردست افتاد.
چراغهای ماشینی مشکی، تاریکی جاده رو میشکافتن و به سمتش میاومدن.
قلبش تندتر زد.
دستش رو بالا آورد و وسط جاده ایستاد.
با صدای بلندی فریاد زد:
_کمک یکی کمک کنهه
لطفا وایساا
شاید...
فقط شاید...
کسی پیدا شده بود که نجاتش بده.
اما ماشین بدون کم کردن سرعت به سمتش میاومد.
هر ثانیه نزدیکتر...
و نزدیکتر...
دلش فرو ریخت.
نکنه بزنه بهش؟
#رمان_شب_منحوس
#پارت_110
گوشیم توی جیبم لرزید.
اخمی بین ابروهام نشست.
از جیبم درآوردمش.
شماره پاخان بود.
_لعنتی...
زیر لب گفتم و تماس رو وصل کردم.
_بله، پاخان...
صدای سرد و بیاحساسش بدون مقدمه توی گوشم پیچید:
_کجاست؟
صدام درنیومد.
پس فهمیده بود.
لعنتی...
حتی وقتی اینجا نبود هم انگار سایهاش بالای سر همهمون بود.
انگار روحش اینجا میچرخید و فقط جسمش جای دیگهای بود.
خواستم جواب بدم که صداش دوباره توی فضا اکو شد.
....
از زبان راوی:
میلا به جاده خیره شد
#رمان_شب_منحوس
#پارت_109
همه سرهاشون رو پایین انداختن.
با گفتن «چشم» از کنارم رد شدن و پخش شدن توی جنگل.
نگاهم تا چند لحظه دنبالشون رفت.
امیدوار بودم...
شاید تا الان خیلی دور شده باشه.
شاید راهی برای فرار پیدا کرده باشه.
این حرفها برای من هیچ معنایی نداشت.
من خودم گذاشته بودم بره.
نمیخواستم اونم قربانی کثافتکاریهای ما بشه.
تئودورو دیگه مثل قبل بهش نگاه نمیکرد.
این رو از همون روزهای اول فهمیده بودم.
نفرتی که ادعا میکرد، هر روز کمرنگتر میشد.
و همین خطرناکترین قسمت ماجرا بود.
من فقط میخواستم فرار کنه...
از این جهنم دور بشه.
تنها کاری که از دستم برمیاومد این بود که راه فرارش رو کمی آسونتر کنم.
باد سردی به صورتم خورد.
سرم رو بالا گرفتم و به آسمون ابری نگاه کردم.
آهی کشیدم.
_آه میلا...
با خودت چیکار کردی؟
#رمان_شب_منحوس
#پارت_108
از شبی که دستش رو زده بود، بهش شک کردم.
ولی به روی خودم نیاوردم.
وقتی توی اتاقش موندم تا خوابش ببره، تمام شب بیدار بودم.
فقط برای اینکه نفهمه نقشهاش لو رفته، خودم رو به خواب زده بودم.
وقتی هم که کارت و کلید رو برداشت، مطمئن شدم که نقشهای توی سرش داره.
پس میخواست فرار کنه...
نفسم رو بیرون فرستادم.
بعد رو به افراد کردم و گفتم:
_تمام جنگل رو زیر و رو کنین. اگه لازم شد زیر زمین رو هم برای پیدا کردنش سوراخ کنین.
چند لحظه مکث کردم.
صدام پایین بود.
ولی تهدیدی که توش موج میزد، از فریاد هم بدتر بود.
_بهتره قبل از اینکه پاخان برگرده، صحیح و سالم پیداش کنین... وگرنه همینجا چالتون میکنه.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_107
زانوم نبض میزد.
پارچه نخی شلوارم به زخم روی زانوم چسبیده بود.
نگاهی بهش انداختم.
آهی کشیدم.
همین کم بود.
زانوم خونی شده بود.
انگار با هر بار زمین خوردن، بلای بدتری سر خودم میآوردم.
بیخیال شدم و دوباره شروع به دویدن کردم.
باد سردی از میان برگها و شاخهها گذشت و به صورتم خورد.
موهای تنم سیخ شد.
برای یک لحظه سر جام ایستادم.
احساس کردم پشت سرم یکی نفس میکشه.
نفسهای سنگین...
نزدیک...
خیلی نزدیک...
ولی جرئت اینو نداشتم که برگردم و ببینم کیه.
دوباره راه افتادم.
هر بار که شروع به دویدن میکردم، انگار دور خودم میچرخیدم.
هر طرف رو نگاه میکردم فقط درخت بود.
درخت...
بوته...
تاریکی...
برای چند ثانیه حس کردم درختها دورم میچرخن.
سرم گیج رفت.
دوتا دستم رو روی سرم گذاشتم.
_لعنتی...
داشتم توهم میزدم؟
نور کمجونی کنار پام افتاد.
اخم کردم و نگاهم رو به سمتش چرخوندم.
.....
از زبان جک:
_یعنی چی نتونستین گیرش بیارین؟
نگاهم بین تکتکشون چرخید.
_تنتون درخت رو از جا میکنه، بعد نتونستین یه دختر نوزده ساله رو پیدا کنین؟
سرهاشون پایین بود.
چیزی نمیگفتن.
چیزی هم برای گفتن نداشتن.
لعنتی...
منم نداشتم.
تقصیر خودم بود.
دستم رو مشت کردم.
داشتم عصبانیت و عذاب وجدانم رو سر اینا خالی میکردم.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_107
نفس توی سینهم حبس شد.
انگار وارد شدن به این جنگل راه برگشتی نداشت.
قدمهام رو از سر گرفتم.
نگاهی به هر طرف میانداختم.
هر سمت فقط درخت بود...
بوته بود...
و سنگهای خیس.
شاید توی روز عادی به نظر میرسیدن، ولی نصف شب شبیه بدترین کابوس آدم بودن.
صدای پارس سگها از دور به گوشم میرسید.
_لعنتیا... به اینجا هم رسیدین؟
پام لنگ میزد، ولی به زور وادارش کردم بدوه.
نفسم داشت میبرید.
گلوم میسوخت.
چشمهام سوزش دردناکی داشتن.
شاخههای خیس به دست و صورتم میخوردن.
رفتم سمت درختها.
شاید میتونستم یه جاده پیدا کنم...
یا حداقل راهی که از این جنگل لعنتی بیرون بره.
داشتم میدویدم...
که بند کفش باز شدهم زیر پام گیر کرد.
تعادلم رو از دست دادم.
و با سر افتادم روی زمین.
درد مثل برق توی بدنم پیچید.
سرم محکم به خاک و سنگ خورد.
چشمهام از شدت درد روی هم فشرده شدن.
برای چند ثانیه همه چیز دور سرم چرخید.
توی قفسه سینهم چیزی هی فشردهتر و پژمردهتر میشد.
انگار امیدم داشت کمکم خفه میشد.
کف دستم که خونش خشک شده بود رو مشت کردم.
و با حرص کوبیدم روی زمین.
_لعنتی...
بعد دوباره بلند شدم.
هر بار که بیفتم...
دوباره بلند میشم.
مهم نیست چند بار زمین بخورم.
مهم اینه که بتونم دوباره روی پاهام بایستم.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_106
نگاهی به صخره انداختم.
سرم رو کمی خاروندم و زیر لب گفتم:
_چجوری از این برم بالا؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
چجوری فرار کردی؟ اینم همینجوری انجام بده.
نفسم رو بیرون فرستادم و رفتم سمت دیوارهی گودال.
خاکش خیس و لیز بود.
دستم رو روی یه برآمدگی سنگی گذاشتم و خواستم خودم رو بالا بکشم.
تا پام رو محکم کردم، دستم لیز خورد.
محکم به پشت افتادم.
_آخ!
از دهنم پرید.
از یه گودال فرار کن...
بعد خودتو بنداز توی یه سیاهچالهی دیگه.
لعنتی.
دوباره امتحان کردم.
این بار یه متر بالا رفتم.
ولی خاک زیر پام خالی شد و دوباره سُر خوردم پایین.
دوباره...
و دوباره...
دستهام پر از گل شده بود.
ناخنهام درد میکرد.
بلاخره دستم به لبهی زمین بالا رسید.
همون لحظه ناخنهام رو توی خاک فرو کردم.
دندونهام رو روی هم فشار دادم و با تمام زورم خودم رو کشیدم بالا.
پام رو روی لبه انداختم.
و با آخرین توانی که برام مونده بود، خودم رو پرت کردم بیرون.
_لعنتی...
روی زمین افتادم و چند ثانیه همونجا موندم.
لباسهام به تنم چسبیده بودن.
موهام خیس و آشفته دور صورتم ریخته بود.
به سختی از جام بلند شدم.
بعد نگاهم رو به جنگلی که مقابلم بود دادم.
و رسماً دود از سرم بلند شد.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_105
لباسهام گِلی شده بود.
دست باندپیچیشدهم باز شده بود و دوباره ازش خون میاومد.
به سختی دستم رو روی زمین گذاشتم و بلند شدم.
تمام بدنم درد میکرد.
نیمخیز شدم که صدای پاها رو شنیدم.
نفسم توی سینهم حبس شد.
پشتم رو به دیوار سرد و نمکشیدهی زیر پل تکیه دادم.
نمیتونستن منو اینجا ببینن.
تا وقتی صدای قدمهاشون کم نمیشد، همینجا میموندم.
قطرههای بارون از لبهی موهام میچکیدن و روی صورتم میریختن.
نگاهی به ساق پام انداختم.
کبود شده بود.
حتی از توی تاریکی هم رنگش معلوم بود.
آهی از نهادم خارج شد.
دردش قابل وصف نبود.
بارون هی شدیدتر و شدیدتر میشد.
الان کجا برم؟
چجوری برم؟
اصلاً اینا رو فکر نکرده بودم، لعنتی.
من فقط به فرار کردن فکر کرده بودم، نه بعدش.
سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمهام رو برای چند ثانیه بستم.
صدای قدمها کمکم دور شد.
وقتی دیگه سروصدایی نشنیدم، آروم از جام بلند شدم.
نگاهی به اطراف انداختم.
تاریکی همه جا رو بلعیده بود.
باید از اون صخره میرفتم بالا.
راه دیگهای نداشتم.
آروم آروم، با پای لنگان، به سمتش رفتم.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_104
به آنی، دروازه با صدایی بلند باز شد.
نگاه لرزونم روی دروازه قفل شد.
انگار نه انگار...
جوری خوشحال شده بودم که انگار دروازههای رحمت به روم باز شده باشن.
دو تا پا داشتم، دو تای دیگه هم قرض کردم.
با تمام توانم دویدم.
از دروازه رد شدم، انگار سالها منتظر همین لحظه بودم.
هیچ اهمیتی به درد پاهام ندادم.
صدای دویدن بادیگاردها پشت سرم میپیچید.
دادها...
فریادها...
عربدههایی که توی تاریکی گم میشدن.
الان جک چه فکری میکنه؟
لعنتی...
رسماً عقلم پاره شده بود که وسط این وضعیت داشتم به جک فکر میکردم.
یکی از کفشهای سفیدم توی گل و لای گیر کرده بود.
موهام خیس شده بودن و به صورتم چسبیده بودن.
هرچقدر میدویدم، انگار تاریکی تمومی نداشت.
صدای بال زدن پرندههایی که از روی شاخهها میپریدن توی جنگل میپیچید.
نفسم به شماره افتاده بود.
قفسه سینهم از درد میسوخت.
چشمهام از بارون تار شده بودن.
خواستم یه لحظه پشت سرم رو نگاه کنم که پام به سنگی گیر کرد.
تعادلم از بین رفت.
جیغ خفهای کشیدم و با شدت پرت شدم پایین.
تنم روی زمین کشیده شد.
درد مثل برق توی بدنم دوید.
وقتی چشم باز کردم فهمیدم زیر یه پل افتادم...
رسماً افتاده بودم توی یه گودال.
📌 یه توضیح کوچیک برای بچهها 🤍
رمان اعتراف آخر دومین اثر منه و تازه رونمایی شده ✨
فعلاً پارتگذاری فقط برای رمان شب منحوس ادامه داره و اون کامل در حال انتشارشه.
در مورد اعتراف آخر هم نگران نباشید، سر وقت خودش وارد پارتها میشه 🖤
مرسی که همراهید
— الا 🖋️
https://t.me/rooyasii/20
رمان؛اعتراف آخر..⚰️
خلاصه👄؛الیزا مورگان تک پروده خاندان مورگان که طی یه اتفاق و برخورد اش با بزرگ ترین مافیا قاچاق اصلحه اونو تشنه به خون خودش میکنه ولی پدر الیزا برا اینکه دخترشو تا ابد از دست نده الیزا رو مجبور میکنه تن به ازدواج اجباری با پسر خاندان دیگر میکنه ولی داستان هنوز شروع نشده
الیزا سرنوشت اش با کی گره میخوره
اونی که عاشقشه
یا
اونی که تشنه خون اش💍
👁 ژانرها:
دارک رومنس | درام | مافیایی | تراژدی | عاشقانه سمی
بــه قــلــم الـا ✍🏻🖤
(دومین اثر نویسنده)
#رمان_شب_منحوس
#پارت_103
وقتی کارت رو نزدیکش بردم،
صدای بیپ خفیفی داد که دلم هری ریخت.
توی سکوت شب، همون یه صدای کوچیک هم
تمام فضا رو پر میکرد.
نگاهی به پشت سرم انداختم.
هنوز بهم نرسیده بودن.
مگه چقدر دویده بودم که اینقدر ازشون دور شده بودم؟
نمیدونم سنگی که بهش پرتاب کردم چقدر درد داشت.
فقط امیدوارم زنده باشه.
لعنتی...
توی سکوت شب به خودم فحش فرستادم.
صدای نگهبانها رو شنیدم که از اون طرف فریاد میزدن.
قلبم دوباره شروع کرد به تند زدن.
نمیدونستم کارت کدوم سمت توی دستم بود
که دوباره امتحانش کردم.
دوباره صدای بیپ.
قلبم داشت به حد مرگ تند میزد.
با مشت سمت قلبم رو گرفتم.
درد بدی توی تمام قفسه سینهم داشتم.
خواستم دوباره امتحان کنم
که کارت افتاد.
گریههام با شدت بارون بیشتر شد.
خم شدم که بگیرمش.
نور از سمت درختها میزد سمتم.
کارت رو گرفتم.
نگاهی بهش انداختم و طرف اصلیش رو
گرفتم توی دستم.
کارت رو روی دستگاه کشیدم.
صدای بیپ کوتاهی بلند شد.
نفس توی سینهم حبس شد.
دروازه تکون خورد...
و درست همون لحظه، نور یک چراغقوه از بین درختها روی صورتم افتاد.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_102
دستهام میلرزیدن.
قلبم روی درجه هزار بود.
نفسهام میسوخت.
پاهام دیگه توان اینو نداشت که راه بره.
هرچقدر میدویدم سمت دروازه،
انگار به جای اینکه نزدیک بشم،
دورتر میشدم.
داشتم لنگ میزدم
که بیشتر دویدم و رسیدم سمت دروازه.
دروازه بزرگ و غولپیکر آهنی.
میلههایی که مثل شاخه
به هم وصل شده بودن
و وسطش مثل یه علامت کلیسا بود.
راهم رو گم کرده بودم.
نمیدونستم چی به چیه.
کارت از دستم افتاد که دوباره گرفتمش.
شدت بارون بیشتر شده بود.
موهام به گردن و شقیقههام چسبیده بودن.
چشمم به دستگاه کارتخوان کنار دروازه خورد
و روی اون ثابت موند.
چراغ قرمزی بالای سرش بود که توی تاریکی هم
چشمک میزد.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_101
نفسنفس میزدم.
زمان برای لحظهای برام ایستاد.
چکهچکههای قطرات بارون که تازه شروع به باریدن کرده بودن...
دست مردی که هنوز روی دکمه فشار مونده بود،
و دختری ترسیده و بیپناه که میان بوتهها قایم شده بود.
میون قلب و مغزم مونده بودم.
اگه این کار رو نمیکردم، تا ابد زندانی بودم.
تا ابد این شب منحوس برام جریان مییافت.
نفهمیدم چی شد.
سنگ رو گرفتم و پرت کردم سمتش.
سنگ بزرگ و سنگینی بود.
هدفم سمت کتفش بود،
ولی خورد به شقیقهاش.
مرد تعادلش رو از دست داد.
صورتش حتی توی تاریکی هم معلوم بود که از درد جمع شده.
داشت میافتاد
که صدایی پر از دردش اومد:
_خانم میلا... نکن.
اشکی از گونهام گذشت.
چراغقوه از دستش افتاد و نورش بین درختها پخش شد.
بدون نیمنگاهی به مرد، شروع به دویدن کردم.
صداش رو شنیدم
که داشت افراد رو صدا میزد.
اشکهام رو با دستم پاک کردم و دویدم.
سمت دروازه بیرونی.
هیچکس نبود.
انگار با صدا زدن اون مرد، تمام بادیگاردها به سمتش رفته بودن و جایگاهشون رو ول کرده بودن.
نگاهی به کلید و کارت توی دستم انداختم.
امشب باید تموم میشد.
تموم میشد این حبس من.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_100
نوری به شدت توی چشمهام خورد.
نکنه مردم؟
وای خدا...
دیوونه شدم.
چشمهام نمیتونستن چیزی رو ببینن.
برای همین دستهام رو جلوی صورتم گرفتم.
که صدای مرد دوباره بلند شد:
_خانوم میلا؟
چراغقوه خاموش شد.
سایه غول آسایی
بالا سرم ضاهر شد
تازه موقعیتم رو فهمیدم.
دستهام شروع به لرزیدن کرد.
حس کردم تمام توانم از شونههام بیرون کشیده شده.
قلبم جوری میزد که مطمئن بودم مرد روبهروم هم صداش رو میشنوه.
بغض گلوم رو فشار میداد.
مرد چند لحظه مکث کرد.
یک قدم عقب رفت
بعد آروم دستش رو سمت بیسیم برد.
قلبم برای یه لحظه ایستاد.
اگه خبر بده...
اگه بفهمن...
زنده نمیمونم.
اون لعنتی بلایی بدتر از قبل سرم میاره.
مطمئنم.
نفس کشیدن برام سخت شده بود.
عقب رفتم.
دستم به چیزی سفت خورد.
نگاهش کردم.
یه سنگ بود.
سنگ سرد و سنگینی که بین علفهای خیس افتاده بود.
انگشتهام دورش حلقه شد.
نفسم بند اومد.
لعنتی...
واقعاً میخواستم این کار رو بکنم؟
#رمان_شب_منحوس
#پارت_99
با صدای جیغی که موقع فرود اومدن از دهنم خارج شد، روی زمین افتادم.
زانوهام از شدت برخورد زخم شدن.
درد تمام تنم رو در بر گرفته بود.
لعنتی...
لعنتی...
چرا من؟
چرا همیشه من؟
نگاهی به دستهام انداختم.
لایهای از پوستشون تقریباً از بین رفته بود.
سوزش داشت.
جوری که جونم رو درمیآورد.
به هر قیمتی که شده بود از روی زمین بلند شدم.
اول تلوتلو خوردم.
زانوهام نمیتونستن وزنم رو نگه دارن.
آرومآروم قدم برداشتم.
پارچه شلوارم پاره شده بود.
توی تنم فقط یه شلوار نخی سفیدِ خونی و یه تیشرت آبی مونده بود.
کش مویی که دور مچم بود رو درآوردم و موهام که به هر طرف ریخته بودن رو بستم.
با هر قدم دردم بیشتر میشد.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای خشخش چیزی به گوشم رسید.
لعنتی...
نگاهی به اطراف انداختم و سریع خودم رو زیر بوتهها جمع کردم.
سعی کردم قایم بشم.
صدای قدمها هی نزدیکتر و نزدیکتر میشد.
نوری که انگار از یه چراغقوه میومد، روی هر جایی که بهش شک داشت میافتاد.
بعد صدای بم و دورگهای توی تاریکی پیچید:
_کسی اونجاست؟
آرومآروم داشت به سمت بوتهها نزدیک میشد.
لعنت بهتون...
الان چه غلطی کنم؟
دستم رو روی دهنم گذاشتم تا حتی صدای نفس کشیدنم هم بیرون نره.
دوباره صدای نحسش بلند شد:
_گفتم کسی اونجاست...
اسم :لورنزو فالکونه (Lorenzo Falcone)
قد:192
سن:31
شغل:مشاور اصلی تئودورو
