『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』
Open in Telegram
•عضو انجمن ونوس• رِمــانِ شــــبِ مــــنــــحــــوس | در حال تایپ… بـه جــمـع مــا خــوش اومــدیـد 🫀
Show more293
Subscribers
+224 hours
+77 days
+130 days
Posts Archive
#شب_منحوس
#پارت_126
باشه پس جنگ میخای
+اگه همینجوری زل بزنی، سوراخ میشم ها.
نگاهش بالا اومد.
سرد.
خونسرد.
اعصابخردکن.
ابرو بالا انداختم
با سر به دستم اشاره کردم که بین حصار دست
های بزرگ اش بود
+تموم شد ول کن دستمو شکوندی
به زورت نمیفهمی دستم قرمز شد واا
_تموم کردی؟
ابروهام بالا پرید.
+نه اتفاقاً تازه شروع کردم. میخوای لیست کارای اشتباه زندگیت رو هم برات بخونم؟ چون وقت داریم.
چند ثانیه نگام کرد.
_میلا...
+نه صبر کن، بذار از اول شروع کنیم. اول من فرار کردم. بعد سگت تصمیم گرفت از پام تست مزه بگیره. بعد تو پیدات شدی. بعد من بیهوش شدم. بعد بیدار شدم. و الانم تو اینجایی. نتیجه اخلاقی داستان اینه که من بدشانسترین آدم کره زمینم.
برای اولین بار دیدم گوشه لبش تکون خورد.
صبر کن...
این...
این نزدیکترین چیز به لبخند بود؟
نه.
غیرممکنه.
این مرد اگه بخنده احتمالاً زلزله میاد.
نکنه داره تو مغز اش نقشه اینو که چجوری منو بکشه رو میکشه؟
یروز ببینی عین سگ پاچه ات رو میگیره
یروز وقتی کار اشتباه کردی هیچ کاری نمیکنه
#شب_منحوس
#پارت_125
دست اش رو سمتم گرفت
که نگاهی کردم
صدای خشک بود مثل همیشه حتی بدتر
_بده
آروم دستم رو دست اش گذاشتم
که مشغول درست کردن سرم شد
واییی چرا اینقدر ساکته با چشم های گشاد شده
بهش زل زدم که نگاه اش بالا اومد
یهو زل زدم به سقف نه که علاقه یی به سقف
داشته باشم
فقط نمیدونستم باید به تئودورو نگاه کنم یا وصیتنامهم رو توی ذهنم بنویسم.
لعنتی حتی نفس کشیدنمم زیر نظر داشت.
مگه من بمب اتمم؟
آروم گلو صاف کردم.
هیچی
دوباره تک سرفه ای کردم
که هیچ واکنشی نشون نداد
کارش با وصل سرم تموم شده بود
ولی هنوزم رو صندلی نشسته بود
و منو نگاه میکرد
انگار منتظر بود من اول به حرف بیام
#شب_منحوس
#پارت_124
دلم هُری ریخت.
نکنه اومدن منو بکشن؟
وای خدا، لعنتت کنه تئودورو.
بدون هیچ کاری داری دیوونم میکنی.
کلید توی در چرخید که
قامت گولاخش توی چهارچوب در نمایان شد.
با باز شدن در،
خیلی خوب فهمیدم که
یک ورق دیگه از زندگیم به اسمش خورد.
نگاهش هیچ عصبانیتی نداشت.
از دور هم میتونستم بوی سیگارش رو استشمام کنم.
آستینهاش بالا زده بود.
مگه چیکار کرده؟
کجا بود؟
مگه فلنگ رو نبسته بود بره روسیه؟
باز چه مرگش زده اومده؟
و کلی سؤال دیگه توی ذهنم بود که
یهو دیدم دقیقاً روبهروم وایساده.
نگاهش زوم دستم
و سرمِ جدا شده از دستم بود.
خم شد و لولهی سرم رو گرفت.
نگاهش آرامش قبل از طوفان بود.
زیادی ساکت بود.
این بیحرفی
و خونسردیش از صدتا داد و فریاد برام ترسناکتر بود.
آب دهنم رو آروم قورت دادم.
جرئت حرف زدن نداشتم.
زبونم نمیچرخید
که حتی یک کلمه بگم.
چی بگم؟
بگم خواستم فرار کنم؟
یا زدم افرادت رو ناکار کردم؟
#شب_منحوس
#پارت_123
از زبان میلا؛
میون خواب و بیداری بودم که
یه چیزی مثل صاعقه خورد توی سرم.
چشمهام رو باز کردم.
بوی آهن و الکل بینیمو گرفت که چین خورد.
خواستم بلند شم،
که پام تیر دردناکی کشید.
افتادم روی تخت و با دوتا دستم صورتمو گرفتم.
لعنتی، بدجور درد داشت.
مثل زخمی بود که هی روش نمک میپاشیدن.
نگاهی به دستم انداختم که لولهای بهش وصل بود و ازش قطرهقطره مایع وارد رگم میشد.
تازه داشتم موقعیتم رو درک میکردم.
فرارم...
اینکه سگ گازم گرفت...
بعدم تئودورو؟
چی شد؟
نکنه بیاد منو بکشه؟
خواب که نمیبینم...
نکنه مُردم؟
کلی فکرهای ناجور به سرم اومد.
درد سرم خیلی بیشتر بود،
ولی درد قلبم از همشون دردناکتر بود.
اینکه شکست خوردم...
الان نکنه شبیه فیلمها بهم تجاوز کنه، بعدم لخت بندازتم بیرون؟
رسماً از سرم دود زد بالا.
سرمو به چپ و راست تکون دادم.
"آه خفه شو میلا، داری بدترش میکنی."
سرم رو از دستم کندم و نیمخیز شدم،
که صدای کلید در اومد...
..
#رمان_شب_منحوس
#پارت_122
_برو بیرون.
صدای تئودورو همزمان با بالا آمدن سرهای نگهبانها بلند شد.
مرد مات ماند.
به گوشهایش شک داشت.
تئودورو یک ابرویش را بالا انداخت.
+ب... بله، پاخان.
مرد با سر پایین رفت سمت در عمارت و از آن خارج شد.
تئودورو سرش را کج کرد و رو به جک گفت:
_سگهای شکاری رو ول کن.
جک نگاهی به نیمرخ تئودورو انداخت.
کاری از دستش برنمیآمد.
مجبور بود اطاعت کند.
با گفتن «چشم»، سگهای شکاری را که بسته بودند آزاد کرد.
سگها با شدت به سمت دروازه دویدند.
هشت سگ شکاری بودند و همهی آنها به سمتی که مرد رفته بود میدویدند.
اگر گیرش میآوردند، تکهتکهاش میکردند.
جک رو به تئودورو گفت:
_اونا حتماً گرسنهان، اگه گیرش بیارن تکهای ازش باقی نمیمونه.
تئودورو نیشخندی زد.
_منم دقیقاً همینو میخوام...
بعد نگاهی به سه نگهبان باقیمانده انداخت و گفت:
_وقتی برگردم... نمیخوام حتی یکیشون سالم ایستاده باشه.
بعد بدون تک نگاهی رفت به سمت داخل عمارت
#رمان_شب_منحوس
#پارت_121
_بیا جلو...
تئودورو بود که مرد را مخاطب قرار داد.
مرد مقابل با مکث و تردید قدمی جلو گذاشت.
فضا طوری شده بود که انگار قرار بود انتخاب شود چه کسی جانش را فدا کند.
_کی بهت دستور آزاد کردن سگها رو داد؟
صدای تئودورو آرام و تهدیدآمیز بود.
مثل آرامش قبل از طوفان.
مرد سرش پایین بود.
جرئت نداشت حتی سرش را بالا بیاورد، چه برسد به اینکه جواب رئیسش را بدهد.
+پ... پاخان...
_جوابم رو بده!
صدای تئودورو ناگهان بلند شد.
طوری که حتی جک هم با تعجب به صحنه خیره ماند.
_حرفی برای گفتن نداری، نه؟
تئودورو سرش را نزدیک گوش مرد برد و آرام زمزمه کرد:
_پس چطوره یه بار منم از قوانین چشمپوشی کنم؟
مرد با تعجب سرش را بالا آورد.
تئودورو خونسرد مقابلش ایستاده بود.
لبخند کشداری روی لبهای مرد نشست.
فکر کرد پاخان او را بخشیده.
فکر کرد از اشتباهش چشمپوشی شده.
خواست قدمی جلو بگذارد...
که صدای تئودورو فضا را یخ زد.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_120
حالا آن چهار نگهبان دقیقاً مقابل تئودورو ایستاده بودند.
همهشان خیلی خوب میفهمیدند که پاخان چه بلایی قرار است سرشان بیاورد.
از شکنجههایی که تئودورو در ملأ عام برای افراد خائنش در روسیه اجرا کرده بود، داستانهای زیادی وجود داشت.
تئودورو آخرین پک را به سیگارش زد.
بعد تهسیگار را زیر کفشش له کرد.
اجازه داد دود چند ثانیه در ریههایش بماند و بعد آرام بیرون فرستاد.
هوا کمکم سردتر میشد.
هر نفسی که بیرون میآمد تبدیل به بخار میشد و در هوا محو میگردید.
تئودورو قدمی جلو گذاشت.
محکم...
بدون هیچ تردیدی...
حسابشده.
یکی از آنها دستپاچه لب زد:
_پاخان...
تئودورو بیدرنگ به سمتش رفت.
_اجازه حرف زدن بهت دادم؟
نگاهش بدون کوچکترین لرزشی در چشمهای نگهبان قفل شد.
نگهبان بیاختیار سرش را پایین انداخت.
تئودورو دو دستش را پشت کمرش قلاب کرد.
سپس آرام دور آن چهار نفر شروع به قدم زدن کرد.
میخواست مطمئن شود چه کسی دستور آزاد کردن سگها را داده است.
میخواست از ترس پنهانشده در نگاهشان حقیقت را بیرون بکشد.
نگاهش روی یکی از آنها ثابت ماند.
کت مشکی به تن داشت.
سیم بیسیم از گوشش تا جیب شلوارش کشیده شده بود.
همان کسی که چند دقیقه قبل فریاد زده بود:
_سگها رو ول کنین...
#رمان_شب_منحوس
#پارت_119
تئودورو نگاهی بین تکتک افراد چرخاند.
شش نگهبان بودند.
تئودورو چهره آنهایی را که قلادهی سگها در دستشان بود، بهوضوح به خاطر داشت.
جک بدون هیچ واکنشی ایستاده بود.
تئودورو از کنار نگهبانها رد شد و گفت:
— Вы четверо, за мной
(شما چهارتا با من بیاین.)
سرهایشان پایین بود.
خیلی خوب میفهمیدند که مخاطب تئودورو چه کسانی هستند.
آن چهار بادیگارد با سرهای پایین از درِ عمارت خارج شدند و به حیاط رسیدند.
تئودورو کت مشکیاش را درآورده بود.
پیراهن سفید با جلیقهی مشکی.
آستینهای بالا زده.
سیگار برگی بر لبهایش بود و کام عمیقی از آن میگرفت.
اخم عمیقی بین ابروهایش نقش بسته بود.
جک قبل از آن چهار نفر خودش را رسانده بود.
اخمی از سر کنجکاوی به ابروهایش آمد و گفت:
+باهاشون چیکار میکنین؟
تئودورو نگاهش را به پنجرهای دوخته بود که میلا داخل آن در حال درمان بود.
دوازده دقیقه از تماسی که تئودورو با دکتر گرفته بود گذشته بود و حالا دکتر و پرستار بالای سر میلا بودند.
تئودورو از این اشتباه نگهبانها نمیگذشت.
آن هم اشتباهی که به مالِ او صدمه زده بود.
به هیچ عنوان!!
✦ 𝖭𝖺𝗆𝖾 : __The Pull of Love
✦ 𝖦𝖾𝗇𝗋𝖾 : Romance, Comedy
✦ 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋 : by N. Nocturne
✦ 𝖯𝗋𝗈𝖽𝗎𝖼𝖾𝗋 : mahyar
╭──────༺♡༻──────╮
⌕ خوندن وانشات
---
https://t.me/rooyasii.
╰──────༺♡༻──────╯
୨୧ ˚₊‧꒰ა ☆ ໒꒱ ‧₊˚ ୨୧
𓆩Pᴀʀᴀʟʟᴇʟ’ɴᴏʏᴇ Sᴏᴢɴᴀɴɪʏᴇ 𓆪
✧・゚: ✧・゚: :・゚✧:・゚✧
#رمان_شب_منحوس
#پارت_118
تئودورو منتظر نماند.
درِ جلو را باز کرد و پشت فرمان نشست.
پایش را روی پدال گاز فشرد و ماشین با غرش بلندی به سمت عمارت شلیک شد.
جک نگاهش را به ماشینی که در تاریکی جاده محو میشد دوخت.
سری به نشانه تأسف تکان داد.
_میدونستم آخرش اینجوری میشه...
ولی با تمام دانستههایش هم گذاشته بود میلا فرار کند.
چرا؟
خودش هم جوابش را نمیدانست.
تئودورو کنترلی روی اعصابش نداشت.
از شدت خشم، فکش قفل شده بود.
سرعت ماشین هر لحظه بیشتر میشد.
نگاهی از آینه جلو به چهره رنگپریده میلا انداخت.
موهای خیسش روی صورتش ریخته بود و رد گل و خون هنوز روی لباسهایش دیده میشد.
تئودورو زیر لب غرید:
— Не должна была этого делать,
(نباید این کارو میکردی...)
میلا در دنیای بیهوشی خودش غرق بود و چیزی نمیشنید.
دقایقی بعد، دروازههای عمارت باز شدند.
ماشین هنوز کامل متوقف نشده بود که تئودورو پیاده شد.
بیتوجه به بقیه، دور ماشین چرخید و میلا را در آغوش گرفت.
خدمتکارها با دیدن چهرهاش حتی جرئت نزدیک شدن نداشتند.
تئودورو مستقیم به سمت عمارت رفت.
از پلهها بالا رفت و درِ اتاق میلا را با شتاب باز کرد.
تن بیحال دختر را روی تخت گذاشت.
لحظهای به پای زخمیاش نگاه کرد.
رگ کنار شقیقهاش از خشم بیرون زده بود.
گوشی را از جیبش بیرون کشید و شماره دکتر جک را گرفت.
— У тебя пять минут, чтобы добраться до особняка.
(پنج دقیقه وقت داری خودتو برسونی عمارت.)
بدون اینکه منتظر جواب بماند تماس را قطع کرد.
نگاه آخرش روی صورت بیجان میلا ماند.
بعد چرخید و از اتاق بیرون رفت.
این بار کسی قرار نبود از خشم پاخان جان سالم به در ببرد.
در طبقه پایین، چند نگهبان با سرهای پایین ایستاده بودند.
صدای قدمهای تئودورو که در راهرو پیچید، رنگ از صورتشان پرید.
و وقتی پاخان مقابلشان ایستاد...
همه فهمیدند که امشب برای یکی، شب آخر خواهد بود.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_117
وقتی تئودورو رسید،
کار از کار گذشته بود.
میلا بیحال روی زمین افتاده بود و از پایش خون جاری بود.
سگ با دیدن تئودورو،
سرش را پایین انداخت و چند قدم عقب رفت.
حتی او هم از تئودورو میترسید.
دخترک هنوز کامل هوشیاریاش را از دست نداده بود.
جک وقتی موقعیت را دید، زیر لب گفت:
_اوه، خدایا...
تئودورو بدون اینکه حرفی بزند خم شد.
دستش را زیر کمر میلا برد و تن بیحرکتش را به سبک عروسوار در آغوش گرفت.
موهای مشکی میلا باز شده بود.
تارهای نمدار موهایش روی انگشتان تئودورو میلغزید و حسی عجیب به او میداد.
جک قدمی جلو گذاشت.
_پاخان...
تئودورو بدون اینکه اهمیتی به صدایش بدهد، میلا را در آغوش گرفته و به سمت جادهای که ماشین آنجا بود، راه افتاد.
نگهبانها سرهایشان پایین بود.
جرئت نداشتند حتی یک کلمه حرف بزنند.
اینکه چه چیزی در انتظارشان است را فقط خود تئودورو میدانست.
تئودورو با قدمهای محکم و سنگین به سمت رولزرویس مشکی رفت.
پیش از آنکه برسد، جک که پشت سرش حرکت میکرد، جلو رفت و درِ عقب ماشین را باز کرد...
---
شب منحوس هیچوقت تمام نشد، فقط هر بار با چهرهای تازه برگشت...
و هر بار، تیغ سرنوشت برندهتر از قبل از راه رسید.
اِلا_ شب منحوس*
#رمان_شب_منحوس
#پارت_116
با دندانهایش به سمت ساق پای کبود شدهی
میلا حمله کرد و در آنی به
ساقش دندان گرفت.
طوری جیغ میلا بالا رفت
که پرندهها هم از درختها هجوم آوردند و به پرواز
مجبور شدند.
تئودورو نگاهی به پرندههایی که داشتند دستهجمعی از درختهای توی جنگل
پرواز میکردند و شروع به سروصدا کردن شده بودند
انداخت.
فهمید که بلایی سر دخترکش آوردهاند.
کسی را زنده نمیگذاشت اگه
تار مویی از سر میلا کم میشد.
زندهزنده توی ملأعام آتیششان میزد.
جک که نفسنفسزنان تازه رسیده بود، نگاهی
به چهرهی قرمز شدهی تئودورو انداخت.
...
میلا حس کرد
مایع گرمی از پایش روانه است.
سگ هنوز دندانهایش را از گوشهی پای میلا ول نکرده
بود که چشمهای میلا
گرم شد و تنها چیزی که دید
سایهی کسی بود که شب منحوس را برایش ساخته بود.
حس کرد از زمین بلند شده و در هوا معلق است.
فکر کرد مرده است.
احمقانه بود، اما اگر میدانستند
میلا خوشحال است که مرده است.
تمام شده بود...
تمام دردهایش.
گاهی برای خلاص شدن از مشکلات و دردها
مرگ بهترین انتخاب است.
چون نه فرصتی برای پشیمانی هست
نه برای جبران.
فقط سکوت...
و تاریکی...
#رمان_شب_منحوس
#پارت_115
میلا بین نفسنفسهایش میدوید.
بدنش خسته شده بود. تمام طول راه را دویده بود.
الان انرژی کافی برای ایستادن نداشت،
چه برسد به دویدن.
آفتاب داشت طلوع میکرد.
نور نارنجی و قرمز با هم در آسمان قاطی شده بودند.
صدای پاها را از پشت سرش میشنید.
نمیتوانست به پشت سرش نگاهی بیندازد.
نفسش میسوخت.
پشت سرش فریاد یکی از افراد آمد که گفت:
_ولشون کنین!
و بعد صدای پارس و پاهای سگهای شکاری بلند شد.
لعنتیا...
میلا خواست به پاهایش کمی سرعت ببخشد،
ولی انگار شانس باهاش یار نبود.
زیر پاهایش
سنگی آمد و باعث شد تنِ میلا به زمین برخورد کند.
صدای نفسهای بریدهبریدهی میلا
با نفسنفسهای سگهای شکاری
قاطی شده بود.
سگی داشت به سمت میلا میآمد
که میلا با استفاده از پا و آرنج دستهایش
خودش را به سمت بالا میکشید.
توانی برای بلند شدن نداشت
که...
یکی از سگها به سمت میلا حملهور شد.
میلا خواست سعی کند...
#رمان_شب_منحوس
#پارت_114
تئودورو قدمی جلو گذاشت و با صدایی که خشم در آن موج میزد، از بین دندانهایش غرید:
_اگه برای محافظت ازت لازم باشه، با زنجیر نگهت میدارم. اینو خوب یادت بمونه.
میلا با ناباوری بهش خیره شد.
+تو حق نداری این کارو بکنی.
تئودورو پوزخند سردی زد.
_حق؟
هیچوقت کلمه «نمیتونی» رو برای من به کار نبر، میلا.
میلا قدمی به عقب برداشت.
_تو یه دیوونهای...
یه دیوونه زنجیری.
نگاه تئودورو تیرهتر شد.
_داری چیکار میکنی؟
میلا نیشخند کمرنگی زد.
+امیدوارم دویدن بلد باشی.
و قبل از اینکه تئودورو واکنشی نشون بده، برگشت و با تمام توانش سمت جنگل دوید.
_لعنتی!
تئودورو دستش را دراز کرد تا مچش را بگیرد، اما فقط نوک انگشتهایش به آستین خیس میلا خورد.
دخترک میان تاریکی درختها ناپدید شد.
چند نفر از افراد با دیدن فرار دوباره میلا بیدرنگ به سمت جنگل دویدند.
تئودورو با صدایی که در تمام جاده پیچید فریاد زد:
_بگیرینش!
هیچکس حق نداره حتی یه خراش روش بندازه، فهمیدین؟!
نور چراغقوهها یکییکی میان درختها پخش شد.
و میلا، بیخبر از همهچیز، دوباره خودش را در دل همان جنگل تاریک پیدا کرد...
اما این بار صدای تعقیبکنندهها فقط صدای قدمهای آدمها نبود.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_113
_جایی میخواستین برین، خانم میلا؟
تئودورو خونسرد از ماشین پیاده شد.
میلا هنوز توی شوک، سر جاش خشک ایستاده بود.
و فقط به قامت بلند تئودورو نگاه میکرد.
توی نگاه تئودورو خشمی داشت ریشه میدواند.
طوری که داد میزد:
«نباید این کارها رو میکردی.»
قدمی به میلا نزدیک شد.
که میلا با صدای بلند جیغ زد و به عقب تلوتلو خورد.
+نزدیک نیاا!!
خم به ابروی تئودورو نیومد و باز هم قدمی جلو گذاشت.
صدای برخورد کفشهایش با آسفالت خیس توی سکوت جاده پیچید.
که از دور صدای پارس سگهای نگهبان عمارت به گوش رسید.
میلا با سری لرزان به پشت سرش نگاه کرد.
نور چراغقوهها کمکم بین درختها دیده میشد.
تمام شده بود...
دیگه راه فراری نمونده بود.
_میلا، با پای خودت بیا پیشم تا بلایی سرت نیارم.
میلا سرش رو به چپ و راست تکون داد.
باد سرد صبحگاهی میوزید و شونههای میلا رو بیشتر از قبل به لرزه میانداخت.
موهای خیسش به صورت و گردنش چسبیده بود.
+حتی فکرشم نکن.
+من زندانی تو نیستم، اینو بفهم.
#رمان_شب_منحوس
#پارت_112
نکنه همینجا همه چیز تموم بشه؟
درست توی آخرین لحظه...
ماشین با صدای تیز لاستیکها مقابل پاهای میلا متوقف شد.
میلا از ترس چشمهاش رو محکم بست.
دست های میلا لرزیده رو آهن گرم ماشین فرود اومد
اشک هاش بی اختیار فرو ریختن
با آخرین توان اش گفت
_لطفا نجاتم بده..
نور شدید چراغها اجازه نمیداد چیزی ببینه.
صدای باز شدن در ماشین توی سکوت جاده پیچید.
و وقتی قدمهای فرد ناشناس روی آسفالت خیس طنین انداخت...
مو به تن میلا سیخ شد.
دست هاش از بدنه گرم ماشین فاصله گرفت
انگار زمان دوباره به عقب برگشته بود.
انگار گذشته از دل تاریکی بیرون اومده بود تا دوباره دستش رو دور گلوی اون دختر ببنده.
بعضی آدمها از قفس فرار میکنن...
اما بعضی قفسها از آدم دست نمیکشن.
و شب منحوس...
هنوز تموم نشده بود.
شاید هیچوقت قرار نبود تموم بشه.
