『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』
Open in Telegram
•عضو انجمن ونوس• رِمــانِ شــــبِ مــــنــــحــــوس | در حال تایپ… بـه جــمـع مــا خــوش اومــدیـد 🫀
Show more295
Subscribers
+224 hours
+77 days
+130 days
Posts Archive
#شب_منحوس
#پارت_142
نگاهم روی نیمرخش زوم شده بود.
با هر کلمهای که میگفت، فکش بیشتر میلرزید.
نفس عمیقی کشیدم.
دیگه راهی برام نمونده بود.
باید در اسرع وقت دوباره به روسیه برمیگشتم.
از روی صندلی بلند شدم.
خم شدم و بوسهی کوتاهی روی سرش کاشتم؛
در حدی که بوی موهاش دوباره توی ریههام بپیچه.
از کارم تعجب کرد.
خواست سرش را بالا بیاورد که گفتم:
_درست میگی...
تا ابد نمیتونم با زندانی کردنت، مخفیت کنم.
مکثی کردم.
دنبال کلمهی مناسبی میگشتم.
لبهام هنوز مماس موهای نرمش بود.
_فردا... برمیگردیم روسیه.
منتظر واکنشش نموندم و از اتاق بیرون زدم.
اگه میموندم، باید با مخالفتش روبهرو میشدم.
در را آرام بستم
و به سمت طبقهی بالا رفتم.
......
از زبان میلا:
در سکوت، به جایی که چند لحظه قبل ایستاده بود، خیره شدم.
صداش هنوز توی اتاق میپیچید...
اما خودش نه.
تنها چیزی که ازش باقی مونده بود،
بوی سیگارش بود
که لابهلای تارهای موهام جا مونده بود.
#شب_منحوس
#پارت_141
نگاهم هنوز روی صورتش بود.
صورتش را به سمتی که من نبودم برگردانده بود.
حتی حاضر نبود یک لحظه نگاهم کند.
نفس کوتاهی کشیدم.
_میلا...
پلکهایش تکان خورد.
ولی جوابی نداد.
دستم را روی زانوی خودم گذاشتم و کمی جلو خم شدم.
_اگه میخوای داد بزنی... فحشم بدی... حتی ازم متنفر باشی، حق داری.
باز هم سکوت...
لبخند تلخی روی لبم نشست.
_ولی این سکوتت... بیشتر از هر چیزی اعصابمو خرد میکنه.
برای اولین بار، خیلی آرام گفت:
+مگه اعصابم برای تو مهمه؟
نگاهم به صورتش گره خورد.
_هست.
پوزخند کوتاهی زد.
+دروغ نگو... اگه مهم بود، الان این شکلی نبودم.
هیچی برای گفتن نداشتم.
حق با اون بود.
چند ثانیه گذشت.
فقط صدای تیکتاک ساعت توی اتاق میپیچید.
آروم گفتم:
_بهم نگاه کن.
همونطور که به دیوار خیره بود، جواب داد:
+نه.
_میلا...
+خسته شدم، تئودورو...
صدایش این بار نه عصبانی بود، نه پر از نفرت.
فقط خسته بود.
+هر بار که بهت نگاه میکنم، یادم میاد چقدر ازت ترسیدم.
اون جمله...
بدتر از هر گلولهای بود که تا حالا خورده بودم.
#شب_منحوس
#پارت_140
نگاه کوتاهی به لرزش خفیف دستهاش انداختم.
دستهاش بین ملحفهها مشت شده بود.
انگار با این کار میخواست ضعفش را مخفی کند.
جو بینمون سنگین شده بود.
تنها صدا، ریتم نفسهای میلا بود.
نفس عمیقی کشیدم.
ولی این بار، بهجای بوی دلنشین میلا،
بوی خون و الکل بود که مشامم را پر کرد.
نگاهش میخِ زمین شده بود.
_تا کی میخوای ساکت باشی؟
سکوت...
هیچ جوابی.
انگار میخواست با خاموشی از کلمات فرار کند.
پشیمون نبودم...
از روزی که رفتم روسیه،
نتونستم دوریش را تحمل کنم.
عطر موهاش...
صداش از هر ملودیای برام آرامشبخشتر بود.
دیدن برق نگاهش...
شبی که با اون زن بودم،
فقط چهرهی میلا بود که توی تصورم خطور میکرد...
انگار اونجا هم دستبردارم نبود.
چون تولد نویسنده هست براتون پارت هدیه گذاشتم برین حالشو ببرین🪼🌞
ریکشن یادتون نره👀🫀
هدیه💝🌸#شب_منحوس
#پارت_139
چند دقیقه بعد، در اتاق باز شد.
خانم دکتر با قدمهای آرام وارد شد.
بدون سؤال اضافه، کیفش را کنار تخت گذاشت و شروع به معاینه میلا کرد.
تبش را گرفت، نبضش را چند ثانیه زیر انگشتهایش نگه داشت و بعد آرام ملحفه را کنار زد تا وضعیت خونریزی را بررسی کند.
تمام مدت، فقط نگاهش میکردم.
_حالش چطوره؟
خانم دکتر دستکشش را بیرون آورد و با همان لحن آرام همیشگی گفت:
_نگران نباشین، خونریزی مربوط به آسیب داخلی نیست. بدنش شوک شدیدی رو تحمل کرده. استرس، ترس و ضعف شدید باعث شده چرخه قاعدگیش زودتر شروع بشه. فشار خونش هم پایین اومده و به همین خاطر بیهوش شده.
نگاهم از صورت رنگپریدهی میلا برداشته نمیشد.
_خطری تهدیدش نمیکنه؟
_خیر. فقط باید استراحت کنه، مایعات دریافت کنه و تا چند روز هیچ فشار روحی یا جسمی بهش وارد نشه. تبش هم به خاطر همون شوکه و بهزودی پایین میاد.
سری تکان دادم.
خانم دکتر وسایلش را جمع کرد و بعد از گفتن چند توصیهی آخر، از اتاق بیرون رفت.
در که بسته شد، سکوت دوباره برگشت.
روی صندلی کنار تخت نشستم.
همان لحظه، میلا پلکهایش را برای چند ثانیه باز کرد.
نگاهش به من افتاد...
اما انگار حتی طاقت دیدنم را هم نداشت.
آرام صورتش را به سمت دیوار برگرداند.
همین حرکت ساده...
از هر زخمی عمیقتر بود.
هدیه💝#شب_منحوس
#پارت_138
در را با پام باز کردم و یکراست رفتم سمت حمام.
درِ حمام را با آرنجم باز کردم.
میلا کمکم داشت بیهوش میشد.
روی سنگ مرمر حمام،
قطرههای خون نقش بسته بود.
زیر نور سفید لامپ،
صورت عرقکردهی میلا برق میزد.
درست مثل یک الهه.
شیر وان را باز کردم.
و آرام داخلش گذاشتم.
آب ولرم بود.
وقتی داخل وان قرار گرفت،
نالهی کمجانی از زیر لبش سر خورد.
_ شش...
چیزی نیست...
آرام پیراهن و شلوارش را از تنش درآوردم.
رنگ آب داشت تغییر میکرد.
خونریزیاش انگار قصد بند آمدن نداشت.
وقتی وان پر از آب شد،
از اتاق بیرون رفتم
و به جک زنگ زدم.
+ بفرمایین، پاخان.
_ به خانم دکتر بگو بیاد بالا.
منتظر جوابش نموندم و تماس را قطع کردم.
دوباره وارد حمام شدم.
آب، رنگ خون گرفته بود.
قطرهها از لبهی وان سر میخوردند و پایین میریختند.
صورت رنگپریدهی میلا
و نفسهای بیجانش،
آهسته و آرام بالا و پایین میرفت.
دوباره از داخل وان بیرونش آوردم.
رگ پارهشدهی دستش
کبود شده بود.
روی تخت گذاشتمش
و رفتم سمت کمد.
از داخل، یک تیشرت سفید برداشتم.
هدیه💝#شب_منحوس
#پارت_137
نمیدونم چی شد که تئودورو از روم بلند شد.
تازه خیسی شلوارم رو حس کردم.
پلکهام کمکم روی هم افتاد.
از زبان تئودورو:
تنش عین بید میلرزید.
بدنش داغ بود.
تبش شدید شده بود.
وقتی سرم رو بالا آوردم،
دیدم ملحفه غرق خون شده.
شلوار کرمی که میلا پوشیده بود، کامل خونی شده بود.
رنگ صورتش عین گچ سفید شده بود.
چند بار صداش کردم،
ولی فقط یه کلمه از دهنش خارج میشد.
«سردمه...»
دستم رو زیر کمر و پاهاش بردم و بغلش کردم.
سبک بود...
بیش از حد سبک شده بود.
موهای پریشونش به هر سمتی ریخته بود
و چند تارش به پیشونیش چسبیده بود.
نگاه ترسیدهش هنوز جلوی چشمام بود.
چطور تونستم همچین کاری باهاش انجام بدم؟
فاصله گرفتنش...
بالا نیاوردن نگاهش...
وقتی با هم صحبت میکردیم...
#شب_منحوس
#پارت_136
تئودورو دستش را روی صورتم گذاشت
و با لرزش خفیفی که سعی داشت
مخفی کند، اسمم را صدا زد.
_میلا!
توان این را نداشتم که حتی سرِ انگشتم را تکان بدهم.
...
صدایش برام گنگ بود.
داشتم از عرق میمردم،
ولی سردم بود...
خیلی سردم.
با عجز، جوری نالیدم که اگه سنگ هم بود، آب میشد.
+ سر... دمه... تئو... سر... دم...
صدام به زور از گلوم خارج میشد.
مثل تنابی که محکم دور گلویم بسته شده باشد.
عرق سردی از گردنم سر خورد.
تئودورو دستش را زیر سرم برد
و آهسته ضربهای به صورتم زد.
_صدامو میشنوی، میلا؟
نمیدونم چند بار صدام زد.
زمان از دستم در رفته بود.
زیر دلم تیرِ دردناکی میکشید؛
جوری که حتی سالها هم بخاطرش گریه کنم، بیفایده بود.
#شب_منحوس
#پارت_135
با حیرت نگاهش کردم.
سرم را به راست و چپ تکان دادم.
نفهمیدم چی شد که دستش روی رونم نشست.
برخورد کف دست گرمش با پوست یخزدهام،
نفسم را برید.
قلبم انگار نیت داشت از قفسه سینهام بزند بیرون.
ترس و درد را توی نگاهم انداختم تا شاید از کارش دست بکشد.
نفسهایم به شماره افتاد.
نمیدانم چی شد که حس کردم مایع گرمی بین پاهایم جاری شد.
همزمان درد بدی توی کمرم پیچید.
فکر کردم چون محکم به لبه تخت، کمرم برخورد کرده، اینجوری درد میکند.
ولی نه...
درد بیشتر شد.
جوری که نفسم را برید.
دست تئودورو ایستاد.
متوقف شد.
نمیدانم چی توی صورتم دید که آن نگاه تاریکش، حالا تبدیل به چشمهای لرزان و نگران شد.
حس کردم گوشهایم سوت میکشد.
صداها برام گنگ بود.
نگاهم تار شد.
تنها چیزی که حس میکردم،
گرمای چیزی بود که داشت ازم خارج میشد.
#شب_منحوس
#پارت_134
فشار انگشت اش
روی فک و چونه ام زیاد شد
داشت به جاهای باریک میرسید
نگاه اش به چشم هام بود
قطره های اشک دونه دونه میریخت
نمیدونم چی تو نگاهم دید که یه لحظه
چشاش نرم شد
شاید پشیمون شده بود
ولی برای من چیزی مهم نبود از حواس پرتی
اش استفاده کردم و با سرم
محکم زدم به پیشونی اش
یلحضه تعجب کرد
سر اش ازم کمی فاصله گرفت
توی ابهت بود کارم بود دیگه وزن
سنگین اش روم نبود
خاستم بلند شم که با پاهاش، پاهام
رو قفل کرد
#شب_منحوس
#پارت_133
که دوتا دست هام رو بالایی سرم قفل کرد
تمام وزن اش را روم انداخته بود
و حتی نبم سانت متر هم تکون نمیتونستم بخورم
انگار کوه سنگینی بود که برداشتن اش غیر منکاً بود
گاز که از لبم گرفت آخم داخل دهن اش
محو شد
با تمام توانم سعی کردم با پام ضربه ای بهش بزنم .
اما همون لحظه درد شدیدی از ساق پای زخمی ام عبور کرد.
نفس از سینم برید و مجبور شدم از تقلا دست بکشم.
هر چی بیشتر تقلا میکردم فشار دست
هاش رو بیشتر و خشن تر میبوسیدم
گاز میگرفت میمکید طوری
که مطمعن بود جایی کبودی تا چند روز میمونه
زیرش تکون میخوردم ولی اون زره یی
اهمیت نمیداد و کارش رو داشت
ادامه میداد
دست اش را رو چونه ام گذاشت
و با فشار سعی کرد
دندون های بهم فشرده مو از هم فاصله بده
#شب_منحوس
#پارت_132
کمرم از شدت برخورد قوس برداشت و
صورتم از درد جمع شد
فرصتی برای تحلیل موقعیتم بهم نداد.
در یک لحظه، روم خیمه زد
نگاه لرزانم به چشم های تاریکش دوخته شد؛
چشم های که هالارگه های قرمز داخل شان نهفته بود
تمام بذنم یخ کرد
لرزه ای از ستون فقراتم گذشت..
بزاق دهنم رو آهسته قورت دادم
نگاه اش سمت سیبک قلوم ثابت موند....
خواستم چیزی بگم
اعتراضی کنم
+تئ...
که صدام رو با گذاشتن لب هاش بر لب هام
خفه کرد
چشم هام از کارش گشاد شد
با ولو شروع به کام گرفتن لب هام شد
طوری که سال هاس منتظر این لحضه بود
گاز درشتی از لب پایین ام گرفت که
که به خودم اومدم
تا اینکاه دست هام رو گذاشتم روی سینه اش
تا هولش بدم که........
#شب_منحوس
#پارت_131
صدای چرخیدن کلید توی قفل بلند شد.
پشتبندش، در با نالهای آرام باز شد.
نگاهی از روی شونهام به پشت سر انداختم.
همون درِ قرمز...
همون دری که همیشه قفل بود.
نسیم سردی از داخل اتاق بیرون خزید و از روی پوستم رد شد.
بیاختیار لرزی به جونم افتاد.
همه پنجرههای عمارت بسته بود...
پس این باد از کجا میاومد؟
حالت تهوع بدی گلوم رو فشرد.
تئودورو بدون هیچ حرفی وارد اتاق شد.
همین که چشمم به داخل افتاد...
انگار روحم از تنم جدا شد.
وسط اتاق، تختی فلزی با پایههای سنگین قرار داشت؛ روی آن ملحفهای سفید، بیش از حد تمیز، کشیده شده بود.
از تاج تخت، دو دستبند فلزی براق آویزان بود که زیر نور چراغها برق میزد؛ انگار مدتها منتظر صاحب بعدیشان مانده باشند.
نگاهم بالاتر رفت.
از سقف، دو زنجیر ضخیم فولادی آویزان بود؛ زنجیرهایی که با حلقههای آهنی به هم متصل شده بودند و با کوچکترین جریان هوا، آرام و بیصدا تکان میخوردند.
صدای برخورد حلقههای فلزی به هم...
بدجور روی اعصابم راه میرفت.
دو طرف اتاق، میزهای استیل قرار داشت.
روی هر کدام، ابزارهای فلزی با نظم عجیبی چیده شده بودند.
چرمهای پهن، زنجیر، قفل، دستبندهای فلزی و وسایلی که حتی اسم خیلیهاشون رو هم نمیدونستم..
هنوز توی شوک چیزی که میدیدم گیر کرده بودم...
که تئودورو بدون ذرهای مکث، منو روی تخت فلزی پرت کرد.
#شب_منحوس
#پارت_130
_ یه بار دیگه بخوای اینجوری بلند شی، کاری میکنم دیگه نتونی یه قدم هم برداری!
فهمی از حرفش نداشتم.
دستم رو از دستش آوردم بیرون.
+ پام رو میشکنی؟
ابرو بالا انداخت.
_ عجلهای ندارم، ولی تو یکی تنت میخاره.
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم
که توی یه حرکت منو معلق بین هوا و زمین
روی کولش انداخت.
قلبم داشت به سینهم میکوبید.
مشتی به شونهاش زدم.
+ چیکار میکنی؟ بذارم پایین!
_ نچ، نشد. باید تنبیهت کنم.
شروع کرد به قدم زدن.
نمیتونستم پاهام رو تکون بدم.
دردشون امانمو بریده بود.
دستی دور گردنش انداختم
و موهای مشکیش رو توی مشتم گرفتم.
+ تئو... بذارم پایین.
وایساد.....
خوشحال از اینکه بالاخره دست از سرم برداشته،
که دست توی جیبش کرد و کلید بیرون آورد.
نمیتونستم دقیق ببینم، ولی...
#شب_منحوس
#پارت_129
نفس گرم تئودورو به صورتم میخورد
صورت ها مون نزدیک به هم بود
خیلی نزدیک طوری که حتی نمیتونستم
نگاه ام رو از چشم هاش بدوزم
چشم های تاریک بدون هیچ حسی
سرد خالی از احساسات طوری که در عمق نگاه اش
هیچی جز تاریکی نبود
مگه چه اتفاقی براش افتاده که اینجوری
شده؟؟
نگاهش زوم چشم هام بود
از روز اولی که دیده بودمش
فقد به چشم هام نگاه میکرد
انگار خاطره ای
یا چیز آشنایی رو تو چشم هام میدید
نفس اش رو پر حرارت بیرون فرستاد
ورزن بدنش کامل روم بود، طوری که
نیم سانت هم نمیتونستم تکون بخورم
با صدای آرومی لب زدم؛
+ولم کن
نیشخندی بعد حرفم زد؛
_تا ثانیه پیش صدات چیزی دیگه یی میگفت..
دستم رو روی سینه اش گذاشتم و خاستم هل بدمش
که گفت؛
#شب_منحوس
#پارت_128
برای چند ثانیه سکوت بینمون کش اومد.
سکوتی سنگین.
سکوتی که از هر فریادی بدتر بود.
پتو رو از روی پاهام کنار زدم.
سرم از دستم جدا شد.
خواستم از جام بلند شم.
همون لحظه نگاه تئودورو تیز شد.
_ بشین سر جات.
+ نه.
_ میلا...
+ نه! این دفعه نه.
با وجود دردی که توی پام میپیچید، سعی کردم بلند بشم.
اما هنوز کامل روی پا نیومده بودم که درد شدیدی از ساق پام رد شد.
تعادلم به هم خورد.
دوباره روی تخت سقوط کردم.
نفس از بین دندونهام بیرون زد.
اما اینبار
تنها ورزن خودم روم نبود
#شب_منحوس
#پارت_127
نگاهی بهش انداختم.
+ چرا نمیذاری برم؟
نگاهش حتی ذرهای تغییر نکرد.
_ جات اینجاست، میلا.
خندهای تلخ از حرف مسخرهاش کردم.
+ نه، نیست. من خونه دارم. دوستهایی دارم که باید ببینمشون. زندگی دارم. تو قرار نیست تا آخر عمر منو توی این جهنم زندانی کنی. یه نگاه به من بنداز... من همون آدمی نیستم که روز اول آوردیش اینجا. و یه چیز دیگه هم بدون...
مکث کردم و محکمتر ادامه دادم:
+ دوباره و دوباره فرار میکنم. هر بار که لازم باشه. تو نمیتونی تا ابد جلومو بگیری.
تکیهاش را به صندلی داد.
_ جهنمی که ازش حرف میزنی، باعث شده تا الان زنده بمونی.
+ به چه قیمتی؟ اینکه منو بشکنه؟
_ انتخابهای دیگهای هم داری.
حرفش باعث شد صدام بالاتر بره.
+ چی داری میگی؟ مگه گذاشتی حق انتخاب داشته باشم؟
انگار کمکم داشت کلافه میشد.
کمی به سمتم خم شد و با صدایی پایین گفت؛ صدایی که تهش تهدید موج میزد.
_ اگه حق انتخاب نداشتی، الان روی این تخت نخوابیده بودی.
نیشخندی زدم و مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم.
+ پس میگی خودم انتخاب کردم؟
خندهام از عصبانیت کوتاه و بیروح بود.
+ مگه من مجبورت کردم منو بیاری اینجا؟ مگه من مجبورت کردم زندانیم کنی؟ مگه من خواستم نگهبان دورم بذاری و برای هر نفسم تصمیم بگیری؟
هر جملهام تندتر از قبلی بیرون میاومد.
+ چرا جوابمو نمیدی؟ چرا هر بار که به اصل قضیه میرسیم، ساکت میشی؟.
