『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』
Open in Telegram
•عضو انجمن ونوس• رِمــانِ شــــبِ مــــنــــحــــوس | در حال تایپ… بـه جــمـع مــا خــوش اومــدیـد 🫀
Show more295
Subscribers
+224 hours
+77 days
+130 days
Posts Archive
#پارتی_از_آینده
🌴ای کاش هاهرگز سبز نمیشوند
دردی که در تار به تار موهایش پیچید و بدنی که، درد کشیده شدن اش روی اسفالت را باز تجربه میکرد.
- بابا...
صدای رعد و برق ترسناک بود.
- بهم دست نزن...
جیغ و سوزش دردناک گلویش.
- تو رو خدا بهم دست نزدن، مامان به دادم برس...
باز تکان خورد.
- خاتون، یکی به دادم برسه...
باز سوزش صورتش.
- خــــــــدا به دادم برس...
نفسش به خس خس افتاد و دنیا دور سرش چرخید بی وزنی اش را احساس کرد و بوی تلخ قهوه و شکلات.
- امشب مال من میشی سفید برفی...
جیغ باز گلویش را به سوزش انداخت. و تمام تنش فشرده شد و باز بوی شکلات تلخ!
- هیس....امشب هیشکی به دادت نمیرسه...
بی حسی پاهایش و سوزش ساق پایش. باز برای ذره ای اکسیژن تقلا کرد و باز سوزش و در اخر صدا سوت در گوشش و دنیایی که تیره و تار شد.
✨✨✨✨✨✨
💫خلاصه
ای کاش ها روایت دختری است که قربانی شایعات میشود و زادگاهش را ترک میکند. چهار سال بعد، بازگشت گذشته او را وادار میکند برای اثبات بیگناهیاش بجنگد. داستانی عاشقانه و اجتماعی از عشق، رنج، امید و دوباره برخاستن.
@aykashha_harghez_sabz_nmishavand
https://t.me/aykashha_harghez_sabz_nmishavand
Repost from N/a
با لباس عروس سفیـدمــ ، وسط سالـن ایستاده بودم و دامـادی که کل مراسم با نـفرتـــ نگاهم میکرد، رو به روم بود.
صدای گـرفتـهاش به گوشم رسید و با تـیزی کلامشـ چشمـامو بستم.
_میبینـی...!؟قـدم به خونـهای گذاشتی که تموم دیواراش شاهد عشـق پرشـور من و کسیه که تو الان به جـاش وایسادی!!
قلبمـ از واقعیتی که داشـت به زبون میاوورد درد گرفت.
_ این خونه برزخ توعه و من مَلک عذابت.
_من الان... عـروستـم....!
_نـه...تو فقط عروسـکی هستی که امـشب میخـوام عقـده هامـو سرشــ خالـی کنم....
نزدیـک تر اومد و زیر گوشـمـ پچ زد:
_به جهنـمت خـوش اومـدی عروسکـــ....
https://t.me/+Ip3coOmf9_VkZTFk
https://t.me/+Ip3coOmf9_VkZTFk
بیااااااین که سکسی ترین رمان تلگرام رو براتون اوردممممم😮💨🔞
دینا آریاصدر دختری که گوش عالم و آدم رو در مافیا با کار هاش کر کرده به قصد جاسوسی با شیطان میخوابه🤭
🥵🥵🥵
_ب...برو عقب! +اوممم لیلیث کوچولو موقع ای که زیرم از #لذت جون میدادی باید فکر اینجاش رو میکردی!🔞 _همش الکی بود! فقط برای اینکه راحت تر جاسوسیت رو کنم!! +که اینطور...پس الان میتونیم واقعی اجراش کنیم😈https://t.me/+Vn0mailkN0k3NWY0 https://t.me/+Vn0mailkN0k3NWY0 بزن روی لینک و بیاااا ببین این دختر چطوری مخ بزرگترین مافیای ایران رو میزنه و به تخت خوابش راه پیدا میکنه🫣🔞❤️🔥 https://t.me/+Vn0mailkN0k3NWY0 https://t.me/+Vn0mailkN0k3NWY0
دختره چون رو حرف ددیش حرف زده، ددیش تنبیهش میکنه💦🔞رامش و روی پاهام خوابوندم شلوارش و پایین کشیدم و اسپنک محکمی به باسن گرد و سفیدش زدم🍑🤤 _آییی...ددی...گلط کلدم پشت سر هم به باسنش اسپنک زدم که هق هقش بالا رفت! به سمت خودم برش گردوندم و لبامو روی لباش گذاشتم و بوسیدمش🤤👄 رو تخت خوابوندمش دستمو روی بهشت آبدارش کشیدم که ناله ای کرد انگشت اشارمو لای شیار بهشت صورتیش کشیدم که زیرم وول خورد💦 سرمو سمت بهشتش بردم و بو کشیدم زبونم و روی بهشتش کشیدم که به موهام چنگی انداخت 💦🤤 زبونمو داخلش فرو کردم که...👅 https://t.me/+GiS20zpvF8RjODE8 #رمانبزرگسالدارایمحدودیتسنی🔞
هولش دادم عقب.
_عماد قرارمون این نبود، من فقط قرار بود نقش نامزدتو بازی کنم همین.
یه قدم دیگه بهم نزدیک شد دستشو انداخت پشت کمر منو کشید توی بغلش.
_نامزد یعنی چی؟ اینم جزوی از وظیفته دیگه من الان میخوامت.
خواستم باز هولش بدم بیام بیرون که لباشو روی لبام گذاشت. داغ کرده بودم.
حس کردم داره زیپ لباسمو میکشه پایین، با یه حرکت لبشو گاز گرفتم.
داد زد منو هول داد دستشو گذاشت روی لبش، با نگاه خونین بهم خیره شده بود.
قبل از اینکه بتونم از دستش فرار کنم، امد سمتم منو گرفت پرتم کرد روی تخت.
امد روی بدنم خیمه زد که نتونم تکون بخونم، یهو...
https://t.me/aminehroman
https://t.me/aminehroman
https://t.me/aminehroman
شیدا روی تخت به پشت افتاده بود، سامان بالای سرش خم شده بود.
- شیدا
شیدا در جوابش نالهای کرد که سامان گفت:
-پنج سال... پنج سال منتظر این لحظه بودم.
وقتی داخلش فرو رفت، شیدا کمرش رو قوس داد و ناخنهاش رو پشت سامان فرو کرد.
-آههه.. سامان... بیشتر...💦🤤
-مال منی... همیشه مال من بودی.🔞
https://t.me/+Tm6zkAfE47VjMDg0
#شب_منحوس
#پارت_150
به مبل چرم قهوه یی کنار میز اش اشاره کرد
ناچار بدون حرف زدن
رفتم سمتش از نزدیک بوی بد سیگار و مشروب اش
بینی ام رو میسوزوند .
چینی به بینی ام دادم وقتی رو مبل نشستم
صدای چرم اش توی فضا اکوا شد
پنبه نرم اش باعث میشد یکم نشیب کنه
از جاش بلند شد
روی میز تلفنی بود شماره یی گرفت
و سریع بعد یه بوق جواب دادن
نمیدونم به روسی چیگفت
ولی مطمعاً و جدی حرفش رو میگفت
تلفن رو گذاشت تو جاش بعدم یه ریموت رو
رو سمت پنجره های بالایی اتاق گرفت و بعد فشار دادن دکمه
پنجره ها نیم باز شدن
هر حرکت
صدایی توی اتاق می انداخت
باعث سوت کشیدن گوشام میشد..
+لازم نبود.
روی صندلی اش دوباره بیخیال نشست
طوری که؛ آهن ربایی بود که اونو به سمت اش میکشوند..
حرفی در مقابل حرفم نزد بعضی وقتا این خونسردی و سکوتش اش بیش تر از هر چیزی آزارم میداد
جوری که هر بار با خودم فک میکردم کاسه صبرش لبریز بشه چه اتفاقی میوفته
#شب_منحوس
#پارت_149
نگاه اش رو بالا نیاورد
چشم های سردش خط به خط نوشه ها میرفت و هیچ عکس لعملی نشون نمیداد
_نه تا وقتی که خوب بشی
ابرویی بالا ابداختم با پوزخندی که بیشتر از رو اعصبانیت بود ؛
+وقتی نمی تونی سرت رو زمان حرف زدن بیاری بالا
خاسته های بیجا نکن
نور آفتاب از پنجره ها به پشت اش میزد و باعث میشد
سایه عظیم اش مثل یه هیولا بیوفته روی زمین
درست مثل یه کابوس...
یه روح شیطان که دنبالت میکنه.
بدون خسته گی ..
_خاسته های من صرفاً برای خوب شدنته
وگرنه وقت کافی برای درخواست های مکرر ندارم ازت..
نفسم میسوخت ازینکه معده ام خالی بود
به بنائ حوسله بحث کردن باهاشو نداشتم نه برای فعلاً!
فعکنم خودش متوجه حال بدم شده بود
که بلاخره پوشه های که داشت باهاشون ازدواج میکرد
رو کنار گذاشت.
_حالت خوب نیس میلا برگرد بالا.
نفسم بالا نمیومد با تمام تلاشم رو کردم که صدام نلرزه
ولی اون باهوش تر ازین حرفاس..
+نمی تونم
نگاهم رو بالا رو بهش دادم
چشم های داد میزد که عصبانیه ولی رفتارش چیزی دیگه یی میگفت؛
_شبیه بچه گربه ها نگام نکن
بیا بشین بگم برات یچیزی بیارن
#شب_منحوس
#پارت_148
از آخرین پله پایین اومدم.
عمارت برخلاف همیشه، توی سکوت سنگینی فرو رفته بود.
نه صدای قدمی...
نه حرفی...
فقط گاهی صدای تیکتاک ساعت، سکوت رو میشکست.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که جک از انتهای راهرو پیداش شد.
نگاهش اول روی صورتم نشست، بعد روی پایی که به سختی روی زمین میکشیدم.
اخم کوتاهی بین ابروهاش افتاد.
ـ چرا از جات بلند شدی؟
شونهای بالا انداختم.
+ اگه میموندم، از درد همونجا میمردم.
جک چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه نگاهم کرد و بعد آروم گفت:
ـ بیا... منتظرته.
اخم کردم.
+ کی؟
ـ پاخان.
لبم رو جمع کردم.
+ نمیام.
جک نفس کوتاهی بیرون داد.
ـ این انتخابت نیست، میلا.
زیر لب غر زدم.
+ انگار هیچوقت نبوده...
بدون اینکه جوابم رو بده، راه افتاد.
چارهای نداشتم.
با گامهای سنگین دنبالش راه افتادم.
هر قدم، درد زیر دلم رو عمیقتر میکرد.
جک جلوی درِ چوبی بزرگی ایستاد.
دو بار آروم به در ضربه زد.
ـ پاخان.
چند ثانیه بعد، صدای بم و سرد تئودورو از داخل اتاق اومد.
ـ Входи.
جک دستگیره رو پایین داد، در رو باز کرد و کنار رفت.
ـ با اجازه.
بعد هم بیسروصدا از اتاق خارج شد و در پشت سرمون بسته شد.
نگاهم روی تئودورو نشست.
پشت میز کارش ایستاده بود.
پیراهن سفید، آستینهای تا زده، چند پوشه روی میز و بوی سیگار که تمام اتاق رو پر کرده بود.
حتی سرش رو کامل بلند نکرد.
فقط بعد از چند لحظه، با همون لحن همیشگی گفت:
ـ چرا از تخت پایین اومدی؟
پوزخند کمرنگی زدم.
درد امانم رو بریده بود، اما دلم نمیخواست حتی ذرهای از اون رو بهش نشون بدم.
+ مگه خودت همینو نمیخواستی؟
#شب_منحوس
#پارت_147
از سرویس بیرون اومدم.
نمیشد بیشتر از این با همون لباسها بمونم.
نه پد داشتم...
نه حتی لباس زیر.
درد، مثل موج پشت موج، توی تنم میپیچید.
اون مسکنهایی که خانم دکتر تزریق کرده بود، انگار اثرشون رو از دست داده بودن.
زیر دلم بیرحمانه میکشید.
هر چند ثانیه، تیر تیزی از پایین شکمم رد میشد و نفسم رو نصفه رها میکرد.
درد پام رو به سختی نادیده گرفتم
و با گامهای نامنظم خودم رو تا کمد کشوندم.
لنگ زدنم بیشتر از درد...
اشکام رو درمیآورد.
دستگیره کمد رو گرفتم و درش رو باز کردم.
ردیف لباسهای زنونه مقابلم آویزون بودن.
نفس کلافهای بیرون دادم.
دیگه توان سرپا موندن نداشتم.
حس میکردم کسی زیر دلم زغال روشن ریخته و آروم زیر پوستم میچرخونه.
بیحوصله لباسها رو یکییکی کنار زدم.
بالاخره یه تیشرت مشکی، یه شلوار گرمکن خاکستری و لباس زیر پیدا کردم.
همونها رو برداشتم و دوباره وارد حموم شدم.
تیشرت خونیام رو از تنم درآوردم و گوشه کف حموم انداختم.
بعد لباسهای تمیز رو یکییکی پوشیدم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم،
راهرو توی سکوت عجیبی غرق شده بود.
نه صدای قدمی...
نه حرفی...
انگار هیچکس اجازه نداشت پا به این طبقه بذاره.
دستم رو به دیوار گرفتم و از پلهها پایین رفتم.
با هر قدمی که برمیداشتم،
احساس میکردم تیغهی باریکی توی پایین شکمم فرو میره و دوباره بیرون کشیده میشه.
لبم رو محکم بین دندونهام گرفتم تا صدای نالهم بیرون نزنه.
ولی بدنم...
دیگه داشت کم میآورد.
در تاریکی روحم،
عشقی میجوشید که بیشتر از هر شادی، درد میآورد؛
تو را دوست داشتم با تمام زخمهایم،
اما میدانستم این عشق، مرا به سوی سقوط حتمی خواهد برد.
فئودور داستایوفسکی
#شب_منحوس
#پارت_146
آه سوزانی از سینه ام خارج شد
مثل زخمی که سالها عفونت کرده باشد. با پشت دست اشکهای داغم رو از صورتم پاک کردم.
هر چقدر بیشتر میموندم حالم بدتر میشد
تکیه ام رو بداشتم و نیم خیز شدم، هرسلول بدنم فریاد میزد..
اما بلاخره با هر جون کندنی بلند شدم
قدمهام مثل شبحهای مردهای متحرک شده بودند؛ سرد، نامطمعن و لرزان..
نگاهی به خودم از تو آینه انداختم
پوزخندی تلخی زدم حتی قادر به دیدن صورتم هم نبودم..
سال های که گذشت ولی مادرم کاری باهام کرد
که حتی توان دیدن صورتم رو هم گرفت
تا دیروز فقط چشمامم به رنگ سیاه درآمده بود، اما
حالا تمام صورتم داشت در جوهر سیاهی غرق میشد؛ مثل سایهای که آرام و بیرحمانه منو میبلعید
آب دهنم رو قورت دادم و یک مشت آب سرد
به صورتم زدم..
هر برخورد قطرهها با پوستِ داغم، صدایی ترسناک در فضای خالی سرویس پخش میکرد.
موهام بهم ریخته دور رو احاطه کرده بودن
تار های خیسی که به صورت و گرنم چسپیدن
پاهام لخت بود و فقد یه تیشرت سفید تنم بود
که انم الان خونی شده بود..
#شب_منحوس
#پارت_145
تعادلم رو با هر قدمی که برمیداشتم از دست میدادم.
تکیهام رو به دیوار دادم و با قدمهای آهسته خودم رو به سرویس رساندم.
دستگیره سرد زیر فشار دستهام بود. مکث کردم.
جالب بود!
کف دستهای من از دستگیره در، سردتر بود.
با نفسهای لرزان وارد سرویس شدم.
وان پر از آب شده بود و چکهچکه صدا میکرد.
با دیدن آب به خون نشسته، حال تهوع بدی سراغ گلوم آمد.
هر چه داشتم و نداشتم بالا آوردم. انقدر خشک اوق میزدم که بدنم میلرزید.
کنار توالت زانو زدم. درد زیر دلم لحظه به لحظه بیشتر میشد.
با دو دست شکمم را گرفتم.
اشکهای گرم، تنها چیزی بودند که در اون لحظه کنارم مانده بودند.
زانوهای لختم روی سنگهای مرمر میلرزید. سرم پایین بود و گوشهام سوت میکشیدند....
#شب_منحوس
#پارت_143
سرم رو به بالش فشار دادم.
کمرم درد بدی داشت.
از یک سمت، زیر دلم تیر میکشید و از سمت دیگر،
پام سوزش بدی داشت.
دردم اونقدر زیاد بود که حتی توان فکر کردن
به حرفهای تئودورو رو هم نداشتم.
احساس میکردم
پوست صورتم خشک شده.
خیسی بدی زیر باسنم حس کردم.
چند بار به خودم تکان دادم،
ولی درست نشد.
با اینکه درد امانم رو بریده بود،
ملحفه را کنار زدم...
لعنتی .
همهجا خونی شده بود.
آه پرسوزی از دهنم خارج شد.
چرا همش من؟
مگه چیکارتون کردم آخه؟
نیمخیز شدم
که زیر دلم محکم تیر کشید.
اهمیتی ندادم.
کارم از ناله کردن گذشته بود که بشینم اینجا.
با هر بدبختیای که شده بود،
پاهام را روی زمین گذاشتم.
