en
Feedback
『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』

『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』

Open in Telegram

•عضو انجمن ونوس• رِمــانِ شــــبِ مــــنــــحــــوس | در حال تایپ… بـه جــمـع مــا خــوش اومــدیـد 🫀

Show more
291
Subscribers
-324 hours
+67 days
+130 days
Posts Archive
💝هدیه #رمان_شب_منحوس پارت71 ● ببخشید بخاطر دیروز. سرم پایین بود، فقط نگاهمو آوردم بالا. دستشو برد پشت گردنش و نفسشو آروم بیرون فرستاد. _اشکالی نداره… منم مقصر بودم. لبخندی کمرنگ روی لبم اومد. با دستش اشاره‌ای به داخل سالن غذاخوری کرد. _احتمالاً گشنه شدین، صبحونه حاضره. بدون حرف باهاش راه افتادم سمت سالن غذاخوری. روی صندلی نشستم. آفتاب امروز کم‌رنگ بود. بوی قهوه و گل‌های رز سفید باهم ترکیب شده بودن و فضا رو پر کرده بودن. نفس عمیقی کشیدم. آرامش عجیبی به آدم تزریق می‌کرد. سرمو برگردوندم. جک کنارم، مثل یه سرباز صاف ایستاده بود. اخمی بین ابروم جا خوش کرد. ● نمی‌خوای غذا بخوری؟ _من خوردم. ● پس حداقل بیا بشین رو صندلی. _جای اصلی من کنار کسیه که دستور محافظتشو دارم، خانوم میلا. ● یه جوری رفتار می‌کنی انگار سربازی. _چون هستم. ● بشین. _من فقط از رئیس‌م دستور می‌گیرم، متأسفم. دوباره برگشته بود به حالت خشک و رسمی خودش. سرد جوابمو می‌داد. لبمو جمع کردم و با حرص آرومی گفتم: ● پس منم غذا نمی‌خورم. واقعاً که… فقط یه خواهش کردم ازت، اونم اینجوری جوابمو میدی. خودمو زدم به موش‌مردگی. داشتم می‌زدم زیر گریه که صندلی کنارم کشیده شد و نشست. _خدای من… منو به چه کارهایی مجبور می‌کنین. لبخند شیطونی روی لبم نشست. ● وظیفته حرف یه خانومو گوش کنی.

«عشق، زمانی واقعی می‌شود که حتی در سکوت هم کسی را انتخاب کنی.» — فئودور داستایوفسکی
+1
«عشق، زمانی واقعی می‌شود که حتی در سکوت هم کسی را انتخاب کنی.» — فئودور داستایوفسکی

💝 هدیه #رمان_شب_منحوس پارت70 روی تخت نشسته بود. با لباس خواب توری قرمز، موهاش مثل همیشه باز و طلایی بود. برعکس موهای میلا… با دیدنم، خودشو با لوندی رسوند پیشم و لب‌هایی که با رژ قرمز رنگ گرفته بود رو به گردنم رسوند. ● امم… بالاخره اومدی. نگاهم هیچ حسی نداشت. پرتش کردم روی تخت. ناله‌ی کوتاهی کرد و متعجب نگام کرد. کراواتمو شل کردم و بدون اینکه حتی نگاش کنم گفتم: _حوصله‌ی بازی ندارم. ● پس چرا اومدی اینجا؟ سیگارمو روشن کردم. دود تلخش توی اتاق پخش شد. چند ثانیه سکوت کردم، بعد پوزخند بی‌روحی زدم. _چون میخاستم.. --- از زبان میلا: صبح رو با سردرد عجیبی شروع کردم. گردنم درد می‌کرد. اونقدر که به زور می‌تونستم تکونش بدم. شب کابوس بدی دیده بودم، ولی یادم نمی‌اومد چی… فقط یادم بود یه جای تاریک بود. خیلی تاریک. کنار رودخونه بود…؟ سرم درد می‌کرد. فکر کردن فقط بدترش می‌کرد. بلند شدم.. در اتاق باز شد. جک مثل همیشه پشت در ایستاده بود. زیر چشم‌هاش گود افتاده بود. انگار خیلی خسته بود. دیروز خیلی اذیتش کردم. نزدیک پریودم بود و هیچ کنترلی روی اعصابم نداشتم. اگه جاش صدمه می‌دید چی؟ به چشماش نگاه کردم و لعنتی زیر لب نثار خودم کردم. سرمو بالا گرفتم و با لبخند گفتم: ● صبح بخیرر جک. _صبح شما هم بخیر. امروز حالت بهتره؟ ● آره… خوبم، مرسی. کمی مکث کردم. یاد گندکاری‌های دیروزم افتادم. سرمو پایین انداختم و آروم گفتم: ● راستی… بابت دیروز… لبمو گاز گرفتم. ● ببخشید. جک چند ثانیه نگام کرد. بعد خیلی آروم خندید. _من تو این خونه بدتر از اینم دیدم، خانم میلا. یه تای ابرو بالا انداختم. ● یعنی تئودورو هم وسایل پرت می‌کنه سمت مردم؟ با یادآوری چیزی، پوزخند کوتاهی زد. _پاخان اگه چیزی پرت کنه… معمولاً طرف زنده نمی‌مونه جاخالی بده. چشمام گرد شد. _ولی شما… فقط یه مجسمه پرت کردین. با حرص بالشت کنارمو برداشتم سمتش پرت کردم. ● خیلی بامزه‌ای جک. اینبار بلندتر خندید. برای اولین بار، فضای این خونه کمتر شبیه قبرستون شد.

💝هدیه #رمان_شب_منحوس پارت.69 با صدای بدی زد زیر خنده. صدای خنده‌ش بلند بود، اینقدر بلند که توی اتاق پخش می‌شد و روی اعصابم راه می‌رفت. میون خنده‌هاش گفت: ..نه، خوشم اومد… خیلی خوشم اومد. نگاه بدی بهش انداختم. توی چشمام زل زد و دوباره بی‌هوا گفت: ..حرف‌های چند دقیقه پیشمو فراموش کن. پیشش بمونی بهتره… انگار الکل زیادی روش اثر گذاشته بود. با خنده از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد. با باز شدن در، نور سرد بیرون داخل اتاق ریخت و با بسته شدنش، تاریکی دوباره حاکم شد. اون شبو نخوابیدم. نه چون خوابم نمی‌اومد… اون دختر، وسطِ قربانی بود. قربانی کثافت‌بازی‌های پدری که هیچ‌وقت برای تک دخترش، پدر نبود. با یادآوری گذشته‌ی میلا، لبخند تلخی روی لبم نشست. بیشتر از چیزی که تصور می‌کردم بچه بود. عقلش به سنش نمی‌رسید. وقتی جک گفت «به زور خوابیدش»، باور نکردم. ولی الان که فکر می‌کنم… اون هیچ‌چیزی از دنیای بیرون نمی‌دونه. از آدم‌هایی که لبخند می‌زنن و هم‌زمان قبرتو می‌کنن. از دنیایی که توش، اعتماد یه شوخی کثیفه. ولی با همه‌ی اینا… قوی بود. دختری که بدون هیچ پشتیبانی به زندگیش ادامه داده بود، کار هرکسی نبود. از جام بلند شدم. چند روزی بود اصلاً سمتش نرفته بودم. با اینکه قهر کرده بود… ولی یه نگاه من کافی بود تا پاهاشو باز کنه. در رو که باز کردم، حالم خوب نبود. بیش از حد با میخائیل الکل نوشیده بودم. راهروی تاریک عمارت دور سرم کش می‌اومد. دکمه‌ی بالایی پیراهنمو باز کردم و دستمو به دیوار گرفتم. چراغ‌های خفه‌ی عمارت، سایه‌هامو روی دیوار می‌کشیدن. صدای موزیک آرومی از اتاق انتهای راهرو می‌اومد. لبخند کجی روی لبم نشست. پس بیدار بود.

#رمان_شب_منحوس پارت.68 شماره‌ی جک بود. توی این وقت شب چی می‌خواست بگه؟ با تعجب تماس رو وصل کردم. که صداش اومد: ○ وقت بخیر پاخان، امیدوارم مزاحم نشده باشم. دستمو به وسط دو ابروم گذاشتم. همین کم بود وقت گوش دادن به حرف‌های اضافه‌ی یکی دیگه رو هم داشته باشم. _حرفتو بزن جک. داشت مِن‌مِن می‌کرد برای بیان جمله‌ش. توی دوراهی مونده بود. داشت وقتمو تلف می‌کرد. با عصبانیت گفتم: _سه ثانیه وقت داری حرفتو بزنی، در اون صورت قطع می‌کنم. ○ معذرت می‌خوام پاخان… راستش میلا… خانم میلا دیروز یه کم بهم‌ریختگی کرد. یه لنگ ابروم بالا رفت. چی داشت زر می‌زد؟ _درست حرفتو بزن جک، حوصله‌ی تو رو ندارم. ○ دیروز وقتی شنید نمیاین… توی سالن پذیرایی همه‌چیو بهم ریخت. گفت منو… ام… منو— توی تموم گفتن کلماتش توی فکر بود. _منو چی؟ درست حرف بزن. بلایی سرش اومده باشه پوست همه‌تونو می‌کنم جک! ○ نه نه، حالشون خوبه اتفاقاً. بعد اینکه تموم سالن پذیراییو به خاک کشید و همه‌چیو شکست… بهشون پیشنهاد دادم ببرمش کافه‌ی کوچیک طبقه‌ی بالایی کتابخونه. اونم درخواستمو قبول کرد. پاخان، گستاخی منو ببخشید ولی… داشت عین بچه‌های پنج ساله گریه می‌کرد. هی سرِ لج افتاده بود، حرف‌های بد می‌زد در موردتون. مجسمه رو سمت من پرت کرد. اگه جا خالی نمی‌دادم الان توی سردخونه بودم. به زور خوابید. همش گریه می‌کرد… نمی‌دونستم چه خاکی بریزم تو سرم. گوشام داشت از حرفایی که می‌شنیدم سوت می‌کشید. گوشی روی اسپیکر نبود، ولی انگار گوش‌های میخائیل نیاز به صدای بلند نداشت. .

#رمان_شب_منحوس پارت67 نگاهی بهش انداختم. چند دقیقه بعد، فردا جلسه داشتم. اصلاً حالم خوش نبود، سردردم داشت بیشتر می‌شد. شب بود و تنم کوفته شده بود. تموم راه توی هواپیما، به سمت روسیه، چشم روی هم نذاشتم. میخائیل با آدامسی که مدام توی دهنش می‌جوید، بدجور داشت می‌رفت روی اعصابم. _می‌بندیش یا ببندمش؟ بالاخره سرشو آورد بالا. ..جان؟ ببخشید؟ نگاه بدی نثارش کردم که منظورمو فهمید. آدامسشو از دهنش آورد بیرون. ..آها، اینو میگی. سرمو به پشت صندلی تکیه دادم. راهِ تنفسم تنگ شده بود، طوری که انگار یکی با دستش محکم گلومو فشار می‌داد. _میخائیل، تلاش کن امشب قاتل جونت نشم. ..ای بابا، من چیکار کردم؟ کراواتمو شل کردم و دکمه‌های پیراهنم رو بی‌هوا باز کردم. ..چیشده؟ نکنه نگران گربه کوچولو هستی؟ _بار آخرته که گربه صداش می‌زنی. بعدشم ربطی به اون نداره. ..خودتم خوب می‌دونی که داری عوض می‌شی. _نصف‌شبی کسشر تحویل من نده. ..تو فکر کن دارم هذیون می‌گم، ولی حقیقته، به خودت بیا— داشت صداشو بالا می‌برد. از میون دندون‌های جفت‌شده‌م بهش غریدم: _میخائیل، امشب اصلاً اعصاب ندارم. نذار پاشم فکتو بیارم پایین. ..اصلاً بیا صورتمو با آسفالت یکی کن، ولی من از حرفم دست نمی‌کشم. اون دختر دشمنته. اون باعث مرگ— فریادم رفت بالا. _میخائیل تمومش کن! دید که دیگه واقعاً عصبی شدم. قرص‌هامو یادم رفته بود بخورم و وضعیتم خراب بود. اینم داشت روی کوره‌ی آتیش هیزم می‌نداخت. ..من فقط بهت یادآوری کردم که فکرشو از ذهنت بندازی بیرون. اونو برای عشق توی خونت نیاوردی، تئودورو… خواستم جوابشو بدم که گوشیم زنگ خورد. نگاهی به اسم روی صفحه انداختم. جک. ابروهام تو هم رفت. اون ساعت شب، جک بی‌دلیل زنگ نمی‌زد.

#رمان_شب_منحوس #پارت66 _ارومممم باششش هر کاری بگی میکنممم فقد خاهشش میکنم اروم باشش بخداا بگی کفنمو میزارم توی کیفم و میزنم ازین جا بیرون ولی ارومم باشش فقد اروممم. با نفس نفس نگاهش کردم موهام بهم ریخته بود عرق از سرو تنم داشت میریخت چشم هام میسوخت وعضیتم خیلی بد بود جک هم ازم کمی نداشت رنگش کاملا پریده بود موهایی که همیشه خوش حالت بودن حالا کاملا ریخته بود جلو پیشونی اس نیشخندی زدم به حرفش زدم انگار میتونست منو با دوکلمه آروم کنه ●فک میکنی من خام حرف های شما ها میشم هاا؟؟! **15m توی یه کتاب خونه که طبقه بالاش یه کافه داشت دو تا صندلی و یه میز گرد شکل بود با یه لیوان شیر کاکائو و کیک وانیلی در حال خوردنش بودم سقف کتاب خونه شیشه یی بود میتونستی از داخل بیرون رو تماشا کنی اسمون آبی که نور آفتاب به تخت سنگ های قهویی که آدمو گول میزد میگفت از چوپ ساخته شده ولی سنگ بود نور افتاب به همجا میتاپید حس خوب و آرامش رو به ادم تزریق میکرد نفسی با لبخند گرفتم جک داشت به بدترین شکل منکن بهم نگاه میکرد ●چیه چرا اینجوری داری بهم نگاه میکنی. _هیچی شیر کاکائو تو بخور تا سرد نشده . از زبان تئودورو ؛ وقتی بهش گفتم میرم صد رنگ رو عوض کرد میدونستم اروم نمیشینه توی خونه بخاطر همونم جک رو گذاشتم که مواظب اش باشه قرار داد های داشتم که باید امضائ میکردم و توافق میکردیم میخائیل بیخیال لم داده بود توی مبل داشت چیزی رو توی گوشیش مینوشت

#رمان_شب_منحوس #پارت65 _خیلی خب ،خیلی خب گریه نکن چی میخای چیکار کنم گریه نکنی محض رضای خدا لطفا اروم باش من با دخترا اشنایی ندارم نمیفهمم چیکار کنم. دوباره بینی مو بالا کشیدم کمی سرمو آوردم بالا در حدی که بتونه چشمایی سرخ شده ام رو ببینه _محض رضایی خدا آروم باش هر کاری بگی انجام میدم فقد گریه نکن تا پاخان نیومده اینجا رو توی سری همه مون خراب نکرده رو مهمون هاشون حساس ان. همه چی عادی بود تا اسم نحس اون گوریل و آورد سری زبونش که رو مهموناشون حساسن هانن؟؟ با چشم های که انگار شبیع نگاه ببر که داره به طعمه اش نگاه میکنه نگاش کردم انگار از حرف زده اش پشیمون شد کمی فقد سرشو عقب برد که فریادم تموم عمارت رو فرا گرفت ●اسم اونو نیاررررر پیششش منن!!! جک رفت عقب بلند شدم. ●مهمون هااا؟؟؟ آدم سالم مهمون هاشو توی یه عمارت جن زدهه زندونی میکنهههه هااا جوابمو بدههه بعدشم خودش میره شبا رو با زنا میخابه میاد پیش من چشم ابرو نشون میگیرههه چراااا ساکتییییی.. دستامو توی موهای پریشونم فرو کردمم با صدایی بلند گفتم. ●واییی دارم دیونههه میشممم خدایااا باورمم نمیشه مهمونن رو مهمون هاش حساسههه.. دیونه شده بودم بلند زدم زیر خنده کنترلمو به کلمه واقعی از دست داده بودم هر چی دم دستم اومد پرت کردم رو زمین گلدون ،مجسمه ها شم دونی های نیمه سوخته جک با عجله اومد سمتم با صدایی بلندی داد زد

#رمان_شب_منحوس #پارت64 _مگه جرت مسخره کردن تون رو دارم؟. سری جام وایسادم اخمی کردم . و درست مثل بچه های که پدرشون براشون آبنبات نمیخره بغض کرده گفتم؛ ●داری ناراحتم میکنیاا ببین الان میزنم زیر گریه بعد جواب اون پاخان دیو ات رو هم باید پس بدی. نمیدونست ازینکه تئودورو، رو دیو خطاب کردم یا ازینکه داشتم میزدم زیر گریه دست و پاش رو گم کرده بودو به ورژن قبلیش برگشت _منو ببخشید گستاخی از من بود. بینی مو بالا کشیدم و با لحن لرزونی گفتم؛ _دیگه دیره باسه معذرت خواهی. و درست وست سالن مث بچه های چهار ساله زانو هامو بغل کردم و سرمو گذاشتم رو زانوم نمیشد از این ادما فقد یه حرف پرسید اون میخائیل آچار دستی که همش بحث رو میبره سمت مسائل جنسی ، اینم که فقد مسخره کردن بلده، اون تئودورو احمقم که بلد نیست مث ادم باهام رفتار کنه بغضم ترکیده بود داشتم مثل ابرو بهار گریه میکردم خستم بود هر کی میبود خسته اش میشد جک که انگار نمیدونست چیکار کنه حس کردم کنارم زانو زده آروم اینقدر آروم پچ زد که آروم باشم گوشام کر شده بود بدتر با صدایی بلند زدم دوباره زیر گریه صدای گریم توی سالن اکوا میشد جک فقد یه دیوار میابید تا سرشو بکوبه بهش ...

#رمان_شب_منحوس #پارت63 _اطلاعی ندارم. اینم که دهنش قرص بود خب مگه چیه بگو فلان جا رفته واقعا که .. ●میدونم که میدونی کجا رفته ولی بهم نمیگی. کمی از لب جک رفت بالا چال لب دارههه بیبین به چه روزی افتادم که برای چال گونه یه پسر ذوق کنم مگه پارتنرمه _باهوشی ولی اگه از دستور پاخان سرپیچی کنم مطمعن باش این اخرین صحبت من و شما میباشد . ●چرا دیگه نمیذاره باهام حرف بزنی رو گروگان خونه اش غیرتی میشه؟!!.. جک نتونست با جمله که گفتم خنده شو کنترل کنه پقی از خنده زد _پس برای همین زبونت اینجایی برگشتم پشت سرمو نگاه کردم هیچکی نبود . ●کی اینجاست؟ با ابرو های بالا داشت نگاهم میکرد مسخرم کرده جمله مو بهش توپیدم: ●چرا داری اینجوری نگام میکنی داری منو  مسخره میکنی؟؟؟؟

#رمان_شب_منحوس #پارت62 نگاهی کوتاهی بهم انداخت داشت بدون حرف زدن بهم میفهموند که اونجا ایستاده نشم قدم های کوتاه گذاشتم که بلاخره صداش اومد _ممنون بله خوردم. قدم هامون بی هدف بود البته فقد قدم من بی هدف بود چون حتی نمیدونستم دست شوی اینا کدوم سمته دستامو به پشت ام برم و کمی سرمو خم کردم کمی که فقد نیم نگاهش بهم بخوره و دوباره به جلو خیره مونده زاویه فکی خوش تراشی داشت بینی قلمی موهای لخت مشکیش از نظرم یه مرد کامل بود برای یه لحضه با تئودورو مقایسش کرد تئودورو قیافه جذاب تری داشت ته ریش که نمیذاره نه کوتاه شه نه بلند اخمی که انگار عضو جدا نشدنی توی صورتشه چشمهای دائم خمارش یک نگاه عصبیش کافیه تاسکته کنم _چیزی نیاز دارین؟!. صدای جک از فکر بیرونم آورد چتور تونستم بشینم اون گوریل رو طول و ترازو کنم که چقد خوشکله خاک تو سرت میلا خونه دشمنت لنگر انداختی کم نبود که حالا داری مقایسش میکنی چقد خوشکله به تو چه؟!!!.. لبخندی ضایع به جک زدم . ●نه چیزی نیست فقد.. جک ابرو بالا داد و جمله مو دوباره تکرار کرد. _فقد؟ ●نمیدونی تئود.. یعنی همون پاخانت کجا رفته ؟ جک سرشو پایین انداخت شنیده بودم وقتی افراد دروغ بگن سرشونو میندازن پایین

#پارت_61 رمان شب منحوس. بعد یه دقیقه صدا گاز گوش خراش ماشین از حیات اومد ولی من مث یه بت نشسته بودم بلند شد کنار پنجره پرده رو کنار زدم رفته بود و منو توی این جهنم تنها گذاشت انگار اگه میبود کاری از دستش برمیومد . جز با چشم هاش برام خط و نشون گرفتن هیچ غلتی دیگه یی نمیکرد نمیدونم دخترا چی توی این گوریل دیدن که براش له له میزنن نفس عمیقی کشیدم خودش رفته بود ولی بوی عطرش  رو توی هوا مونده بود . از فکرایی مسخرم اینکه شب کجا میره یا شب رو چجور بخابم توی این خونه جن زده سرمو به چپو راست تکون دادم از در زدم بیرون که کنار در جک منتظرم بود با چشم های گرد شده نگاش کردم از کدوم موقعه اینجا بوده نکنه حرف های مسخرمو شنیده باشه لعنتی بدا خودم فرستادم الان با خودش چی فکر میکنه به چشم هام نگاه نمیکرد. ولی با خوش روی رو کرد بهم و گفت: +صبح بخیر خانوم میلا. از لحنش خوشم اومد لبخند کمرنگ دور لب ام شکل گرفت ●صبح تو هم بخیر جک صوبحونه خوردی؟!

«درود به مردم شریف ایران»، «به نام خدا من ژینا امینی هستم»، «بچه‌ها نخندینا»، «بارون اومد و یادم داد، تو زورت بیشتره»، «ندا نترس، ندا بمون»، «یه دل می‌گه برم برم برم»، «سلام، من مهرشاد هستم»، «من هم فرزند کسی هستم»، «توی همین موازات بودیم، دست‌مون تو دست هم بود، یهو دیدم افتاد»، «بچه‌های منو کشتن، گفتن خطای انسانی بوده»، «دارن این همه آدم رو می‌کشن که بگن یک نفرو نکشتن؟»، «سلام، به چنل یوتیوب سارینا خوش اومدید»، «حیدر حیدر کنان به بچه‌ی من شلیک کردن»، «دوست دارم الان که دارم می‌رم تظاهرات، چندوقت دیگه یه اتفاقی بیوفته»، «سپهر من کجایی بابا؟»، «مانی بابا تو برو من می‌آم»، «توی برگه نوشتن متهم اظهار پشیمونی نکرد»، «دادا برای چی نرم؟»، «بعدا اینو استوری می‌کنید می‌گید برای رفتنت زود بود»، «خب یه ۲۰۷ مشکی»، «پروانه‌ی بنفشی دیدی منم»، «اونا برای تمرین داخل کلاس بود حاج‌آقا»، «دارم می‌سوزم بابا»، «سوره‌ی آل عمران، خدا ستمگران را دوست ندارد»، «بابا حکم من اعدامه، به مامان چیزی نگو»، «حاج‌آقا اینا برای ورزش هستن»، «جون منو ازم گرفتن خانم، جون من توی اون هواپیما سوخت»، «بچه‌ی من چه گناهی کرده بود که زنده زنده توی هواپیما سوخت؟ چرا هیچکس جواب منو نمی‌ده؟»، «دیگه نمی‌ترسیم، می‌جنگیم»، «بچه‌ها، کمک»، «بچه‌ی من حتی نمی‌تونست تا سر کوچه تنها بره»، «به‌نام خداوند رنگین کمان»، «من خوبم بابا خوبم، چشمام فقط می‌سوزه، زنده می‌مونم قول می‌دم»، «بلند شو مادر، بلند شو، ببین مادرت داره می‌رقصه، بلند شو»، «بابا بسه، بسه بابا بسه بسه»، «کف خیابانم، نه ترسی دارم، نه نگرانی، حقم را می‌خواهم»، «ما تماشاگر نمی‌خواهیم به ما ملحق شوید»، «من که زود بلند شدم، پس بابایی کو؟»، «پاشو برات نون خامه‌ای گرفتم مامان، پاشو هرچندتا دوست داری بخور»، «من این حور و پری رو ۲۳ سال خودم پروردم، تو قبر نگاش کنم؟»، «این رضای پرپر شده‌ی من تقدیم به میهن»، «بابا، خیالت راحت، دوستت دارم»، «واسه خواهرزاده‌ی من، گوش کن، واسه خواهرزاده‌ی من دست بزنید»، «کاش انقدر با غیرت تربیتش نمی‌کردم که این‌طوری بشه»، «پسرش گفته چرا اسم مادرمو نمی‌خونید»، «آرام بخواب دلدار من، ای صهبای زیبای من»، «چه بارون بیاد چه برف بیاد چه بوران، مانی صفرپور به آرزوهاش می‌رسه»، «یک لحظه وصل شدم و می‌خوام بنویسم زن زندگی آزادی، برای همیشه»، «پدر من ورزشکار بود، هر روز وزنه می‌زد، اگر اینا نمی‌کشتنش، ۱۲۰ سال دیگه زنده می‌موند»، «آقا این خطو می‌شناسی؟ تیر خورده نفس نمی‌کشه»، «ما رفتیم جلوی عراق از ناموس شما دفاع کردیم که شما بچه‌های ما رو بکشید؟»، «توی فاتحه‌ی من قرآن نذارن، مردم برقصن»، «به امید روزهای قشنگ، کنار تو»، «اندازه‌ی دنیا برنامه داشتی مامانی»، «آرزو می‌کنم سال دیگه این موقع، هیچ‌کدوممون اینجوری نباشیم»، «اگه منافق زده چرا بچه‌ی من قطعه‌ی شهدا نیست؟»، «بچه‌ها سرپرست‌شون رو توی اتفاقات اخیر از دست دادن، کسی هست نگه‌شون داره؟»، «مبین من روت پتو می‌کشیدم، نمی‌ذاشتم این‌طوری یخ بزنی»، «اگر آزاد شد، خوشحالی کن به‌جای من، جای ما رو خالی کنید، من خیلی منتظر این روز موندم»، «دارم می‌رم، نه به‌خاطر خودم، به‌خاطر پسرامون»، «جون مادرت نزن»، «خدایا ظلم تا کی؟»، «بچه‌ها تیر خوردم، نمیرم فقط»، «خدا، مست، داره تماشا می‌کنه هیبت پدر منو که داره می‌ره پیشش»، «اگه دیگه آنلاین نشدم، منو فراموش نکنید، بدونید من مفت نمردم، تو جشن آزادی اسم منو بیارید»، «توروخدا نذارید بمیرم هفته‌ی دیگه عروسیمه»، «نترسید نترسید، ما همه با هم هستیم»، «عه باباییه، باباییه»، «پاشو مادر آهنگ موردعلاقه‌تو گذاشتن»، «بهنام! بهنام!»، «توپ تانک مسلسل، دیگر اثر ندارد، به مادرم بگویید، دیگر پسر ندارد»، «سهمِ بچه‌ی من، توی مملکت من، توی وطن من، پنج تا گلوله بود»، «من یه رضا از دست دادم ولی هزارتا پسر گیرم اومد»، «اگه دستگیر شدم و یا دیگه نبودم، بدونید من همیشه در کنار مردم ایستادم»، «خب می‌شه بگید محاربه چیه لطفا؟ من نمی‌دونم قربان»، «حکم اعدام من صادر شده و این تماس خداحافظیه»، «شنیده بودم سر بی‌گناه تا پای دار می‌ره ولی بالای دار نمی‌ره، ولی دروغه»، «سکوت شما یعنی حمایت از ظلم و ظالم».

همچنین عید را به تک‌تک عزیزانمان و همچنین شیرزنانی که کنار مان نیستند، تبریک می‌گویم.

بعد از مدت‌ها سال جدید شد… ولی بعضی‌ها دیگه کنار خانواده‌هاشون نیستن. آدم‌هایی که برای آزادی جان‌شون رو فدا کردن… شاید «آزادی» یه واژه‌ی کوچیک باشه، ولی برای اونا همه‌چیز بود. امیدوارم امسال رو درست زندگی کنیم… شاید دیگه مثل قبل نشیم، و صد البته هیچ‌وقت هم نمی‌شیم… چون دیگه عزیزانی کنارمون نیستن. به نام جاویدنام‌ها و بر طلوع شیر و خورشید.

امیدوارم اون دنیا باشگاهی ، پارکینگ ماشین و مدرسه داشته باشه… چون برای خیلی‌ها همین چیزای ساده، همه‌ی زندگیشون بود… به یاد جاویدنام‌های ایران که رفتند… و نامشان، بوی آزادی می‌دهد.

#پارت_60 #رمان_شب_منحوس _اونوقت چرا دهن باز کرد تا چیزی بگه که زودی گفتم. _باز دلیل  بی ربط نگی بیرون یکیه ادم خورا هست مگه من بچمم. داشت خودشو مجبور میکرد تا لبخند نزنه مگه بده یه آدم بخنده واقعا که هیچی این ادما عادی نیست _امشب پرواز دارم تا فردا شاید برگردم تا اون موقعه جک مواظبته. ●نیازی ندارم کسی ازم مواظبت کنه چرا نمیذاری برم خونم گروگانم گرفتی؟. نفسو با شدت بیرون فرستاد انگار داست خودشو کنترل میکرد تا از کوره در نره _یاد بگیر زیاد حرف نزنی تو اینجایی چون من میخام . از جاش بلند شد کت و شلوار رسمی پوشیده بود. با بلند شدنش بوی عطر تلخش توی فضا پخش شد _حرفی دیگه یی نمیمونه چیزی نیاز داشتی به جک میتونی بگی یکم مکث کرد نگاهش تاریک شد یجوری با اطمینان لب زد که ترسیدم این کارو انجام نده. _اگه کاری اشتباهی ازت سر بره دنیات رو تیکه تیکه میکنم. ابرو هام بهم گره خورد بدون هیچ نگاهی از در خارج شد افرادش با دیدنش سرهاشونو پایین مینداختن انگا از چشم تو چشم شدن باهاش میترسیدن

#رمان_شب_منحوس #پارت_59 از زبان میلا: چجوری مجبورم میکنه مردیکه یی پرورو _با شکوندن استخونام میخای مجبورم کنی؟ خیلی ریلکس داشت صبحانه شو رو کوفت میکرد براش مهم نبود من اینجا دارم چی میگم _نیازی به شکستن استخون هات نیس گزینه های بهتری دارم برای مجبور کردنت. عرقی سردی از خط کمرم به پایین رفت هیچی ازین مرد بعید نبود اگه کاری رو که گفته میکنه حتما انجام میده بی توجه به نگاه خیره اش تیکه ای از نون تستی که توی قاب ام بود کندم و گذاشتم توی دهنم نونش تازه بود تا وارد دهنم شد آب شد رفت با خوردن اون تیکه نون انگار تازه اشتهام باز شده بود تند تند بی اهمیت به همه شروع به خوردن کردم تیکه از سفیدی تخم مرغ رو با چنگال گرفتم و تا بردم دهنم صدای نحسش اومد. _امروز حق نداری از اتاقت بیایی بیرون تاکید میکنم سمت دید زدن پنجره اصلا نرو . نگاهی بهش انداختم