『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』
Open in Telegram
•عضو انجمن ونوس• رِمــانِ شــــبِ مــــنــــحــــوس | در حال تایپ… بـه جــمـع مــا خــوش اومــدیـد 🫀
Show more290
Subscribers
-224 hours
+57 days
+230 days
Posts Archive
امیدوارم اون دنیا
باشگاهی ، پارکینگ ماشین
و مدرسه داشته باشه…
چون برای خیلیها
همین چیزای ساده،
همهی زندگیشون بود…
به یاد جاویدنامهای ایران که رفتند…
و نامشان، بوی آزادی میدهد.
#پارت_60
#رمان_شب_منحوس
_اونوقت چرا
دهن باز کرد تا چیزی بگه که زودی گفتم.
_باز دلیل بی ربط نگی
بیرون یکیه ادم خورا هست
مگه من بچمم.
داشت خودشو مجبور میکرد تا لبخند نزنه
مگه بده یه آدم بخنده واقعا که هیچی این ادما عادی نیست
_امشب پرواز دارم
تا فردا شاید برگردم تا اون موقعه جک مواظبته.
●نیازی ندارم کسی ازم مواظبت کنه
چرا نمیذاری برم خونم
گروگانم گرفتی؟.
نفسو با شدت بیرون فرستاد انگار داست
خودشو کنترل میکرد تا از کوره در نره
_یاد بگیر زیاد حرف نزنی
تو اینجایی چون من میخام .
از جاش بلند شد کت و شلوار رسمی پوشیده بود.
با بلند شدنش بوی عطر تلخش توی فضا
پخش شد
_حرفی دیگه یی نمیمونه چیزی نیاز داشتی به جک میتونی بگی
یکم مکث کرد نگاهش تاریک شد یجوری با
اطمینان لب زد که ترسیدم این کارو انجام نده.
_اگه کاری اشتباهی ازت سر بره
دنیات رو تیکه تیکه میکنم.
ابرو هام بهم گره خورد بدون هیچ نگاهی
از در خارج شد
افرادش با دیدنش سرهاشونو پایین
مینداختن انگا از چشم تو چشم شدن باهاش
میترسیدن
#رمان_شب_منحوس
#پارت_59
از زبان میلا:
چجوری مجبورم میکنه
مردیکه یی پرورو
_با شکوندن استخونام میخای
مجبورم کنی؟
خیلی ریلکس داشت صبحانه شو رو کوفت میکرد
براش مهم نبود من اینجا دارم چی میگم
_نیازی به شکستن استخون هات نیس
گزینه های بهتری دارم برای مجبور کردنت.
عرقی سردی از خط کمرم به پایین رفت
هیچی ازین مرد بعید نبود
اگه کاری رو که گفته میکنه
حتما انجام میده
بی توجه به نگاه خیره اش تیکه ای از
نون تستی که توی قاب ام بود
کندم و گذاشتم توی دهنم
نونش تازه بود تا وارد دهنم شد آب شد رفت
با خوردن اون تیکه نون انگار تازه اشتهام باز
شده بود
تند تند بی اهمیت به همه شروع به خوردن کردم
تیکه از سفیدی تخم مرغ رو با چنگال گرفتم و تا بردم دهنم
صدای نحسش اومد.
_امروز حق نداری از اتاقت بیایی بیرون
تاکید میکنم
سمت دید زدن پنجره اصلا نرو .
نگاهی بهش انداختم
#رمان_شب_منحوس
#پارت_58
— «فعلاً نه…»
یکم مکث کرد:
— «ولی بیرون از این خونه، این انتخابو نداری.»
_«چرا دارم من دختر نیستم که بزارم بقیه
تصمیم زنده گیم رو بگیرن.»
توی همین اوضاع سرو کله یکی از افرادش پیدا شد.
«پاخان… خبر رسید.»
فضا یخ زد
نگاهشو ازم نگرفت فقد گفت:
— «بعداً.»
تابی به چشام دادم بحث باهاش فایده نداشت
میلی به غذا نداشتم اینم با حرفاش
حالمو بدتر بهم زد
لعنت به اینجور زنده گی چرا نمیتونم مثل
یه آدم معمولی زندهگی کنم اینم این وست گند زده به همه چی
«بخور.»
مرگ بخور مردیکه یی زور گو
— «اگه نخورم؟»
— «مجبورت میکنم.»
❖ ﹛عــشــق… تــنــهــا جــایــیــســت﹜ ❖
﹛کــه حــتــی… شــکــســت خــوردن در آن…﹜
﹛زیــــبــــاســــت…﹜
╰─➤ آلــبــر کــامــو
#رمان_شب_منحوس
#پارت_57
فک میکردم مثل رمان و فیلم ها با یه نگاه عاشقم میشه
اینکه ترسناک شد نیاد خفه کنه منو
دنیا برعکسه با قدم های لرزون و اهسته
رفتم سمت میز تئودورو چند ثانیه نگام کرد
بعد خیلی آروم گفت:— «گفتم چی بپوشی.»
باخونسردی جوابش رو دادم:— «منم گوش ندادم.»
درسته ازش مث سک میترسیدم ولی دلیل
نمیشد که جوابش رو ندم
رو صندلی نشستم که دوباره صداش اومد:
— «اینجا هر چیزی که میپوشی… پیام داره.»
شونه بالا انداختم مگه من زنتم مردک
چرا یه آدم معمولی نمیاد تو زنده گی من
— «و پیام من واضحه من مال تو نیستم.»
توی چشماش زل زدم هر ثانیه منتظر بودم
از کوره در بره یچی بشکنه یا یه چک بخابونه تو گوشم
ولی به کمال تاسف هیچ تغییری توی چهرش
نیومد.
لبش کمی بالا رفت خودش رو جلو کشید
#رمان_شب_منحوس
#پارت_56
نیشخندی زدم و از در خارج شدم
خبری از اون دوتا گولاخ نبود که
مث بت کنار در وایساده بودن
باز چه نقشه یی دارن
نفسم رو بیرون فرستادم و دوباره از پله های
مار پیچ شون رفتم پایین
سالن غرق در نور لوستر کریستالی
که از سقف آویزون بود شده بود
سالن غذا خوری سمت چپ بود راهمو گرفتمو رفتم
با دیدنم افراد تئودورو در سالن غذا خوری رو باز کرد
تئودورو در رصد میز نشسته بود
سالن در سکوت بود
میز پرشده بود از انواع غذا ها
نور صبح از پشت پردا ها میتابید
سرش تو گوشی بود با اومدنم
نگاه اش رو آورد بالا
با دیدن لباسم نگاهش تاریک شد
#رمان_شب_منحوس
#پارت_55
زبان میلا:
توی دستشویی داشتم
صورتمو میشستم
که صدای تق در اومد.
درو باز کردم.
اون خدمتکار ریزهمیزه که دیروز اومده بود، با یه ست لباس، یه سینی با لیوان آب و یه بسته قرص،
سرش خم بود.
با صدایی آهسته و ظریف که به سختی میتونست روسی حرف نزنه گفت:
_صبحتون بخیر…
پاخان پایین منتظر شماست برای صبحانه.
ایشون تاکید کردن اینارو بپوشین و قرصهاتون رو بخورین.
یه نگاه کوتاه به سینی انداختم،
بعد با اجازه از اتاق خارج شد.
به سمت لباسها رفتم؛ پیراهن بلندی بود، آستین کوتاه و یقه بسته.
یه ابرو بالا انداختم.
فکر کرده من از امرش اطاعت میکنم؟ نیشخندی زدم،
کور خونده.
رفتم سمت کمدی که همین دیشب پر از لباس کرده بودنش.
یه دامن کوتاه سفید برداشتم، با تاب مشکی یقه بلند و بوتهای مشکی.
موهامو هم باز گذاشتم.
یه نگاه دقیق به خودم تو آینه انداختم. بینقص بودم.
فک کردم:
«چی با خودش فکر کرده… رو دختری که خونش گروگان گرفته، غیرتیه؟»
تابی به چشام دادم و از اتاق خارج شدم، با گامهایی که هم آرام بود و هم مصمم.
#پارت_54
#رمان_شب_منحوس
پایین، دو خدمتکار با اضطراب نزدیک شدن.
— ببخشید پاخان… اما خانم از صبح چیزی نخوردن. ما خواستیم—
— کافیه.
جمله نصفه موند.
هر دو ساکت شدن.
— فردا صبح صبحونه آماده باشه. خودم رسیدگی میکنم.
بیآنکه منتظر جواب بمونه، از کنارشون رد شد.
وارد اتاق خودش شد.
چراغ رومیزی رو روشن کرد.
نور زرد ملایم روی دیوارهای تیره افتاد.
کتشو درآورد.
آستین پیراهنش رو کمی بالا زد.
جعبه چوبی روی میز رو باز کرد.
یه نخ Davidoff Winston Churchill بیرون آورد.
با فندک نقرهای قدیمیش روشنش کرد.
اولین پک رو عمیق گرفت.
دود آهسته بالا رفت و تو نور چراغ محو شد.
کنارش، لیوان کریستالی رو برداشت.
Macallan 18 داخلش ریخت.
مایع کهربایی زیر نور برق زد.
روی صندلی چرمی نشست.
ساعت سه.
نگاهش روی پنجره ثابت موند.
فکر ولکوف.
فکر اسم میلا.
فکر جنگی که داشت نزدیک میشد.
پکی دیگه زد.
زیر لب، بیصدا گفت:
— تو نباید وارد این بازی میشدی.
اما خودش بهتر از هرکسی میدونست…
اون کسی بود که در رو باز کرده بود.
ساعت چهار.
لیوان خالی شد.
سیگار دوم نیمهسوخته توی زیرسیگاری افتاد.
و تا اولین خط نور صبح روی شیشه،
پلک هم نزد.
#پارت_53
#رمان_شب_منحوس
از زبان راوی؛
ساعت از دو گذشته بود.
درهای عمارت بیصدا باز شد و ماشین داخل حیاط ایستاد.
هوا سردتر شده بود. سکوت شب، سنگین روی دیوارها خوابیده بود.
تئودورو از ماشین پیاده شد. کت روی شونههاش صاف نشست.
چند قدم که جلو رفت، یکی از بادیگاردها نزدیک شد.
— اوضاع؟
مرد لحظهای مکث کرد.
— خانم… یه بحث کوتاه با بچهها داشتن.
ابروش کمی بالا رفت.
— موضوع؟
— میخواستن از اتاق خارج شن.
پرسیدن چرا کنار در ایستادیم.
گفتن زندانی نیستن.
فکش سفت شد، اما صداش تغییری نکرد.
— جواب؟
— گفتیم دستور شماست، پاخان.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد فقط گفت:
— از این به بعد فاصله رو حفظ کنین. جلوی در واینسین.
مرد سر تکون داد.
تئودورو بدون حرف اضافهای از پلهها بالا رفت.
در اتاق میلا نیمهباز بود.
داخل تاریک بود، فقط نور کمرنگ ماه از پرده رد میشد.
میلا غرق خواب بود.
موهاش روی بالش پخش شده بود.
نفسهاش آروم.
بیخبر از بازیای که اسمش توش چرخیده بود.
چند لحظه همونجا ایستاد.
نه جلو رفت.
نه صداش زد.
فقط نگاه کرد.
بعد در رو بیصدا بست.
#پارت_52
#رمان_شب_منحوس
_اشتباه میکنی.
بعضی چیزا معامله نمیشن.
سکوت افتاد.
ولکوف آروم گفت:
— پس مراقب باش.
چون وقتی یه مرد قدرتمند چیزی رو معامله نکنه…
بقیه سعی میکنن ازش بگیرنش.
چند ثانیه نگاهش کردم.
بعد خیلی آروم گفتم:
— امتحان کن.
برگشتم سمت در.
قبل از اینکه خارج بشم، ایستادم.
— دفعه یی بعدی که اسمشو از دهن یکی از افرادت شنیدم
کاری میکنم اون جمله آخرش باشه.
در پشت سرم بسته شد.
داخل ماشین نشستم.
الکس که تا اون موقعه ساکت بود
پرسید:
— ارزششو داره؟
چشمامو بستم یه لحظه.
تصویرش اومد تو ذهنم.
عطر مست کننده موهاش
نگاه دورنگش
چشمایی که طبیعی نیستن
اما هنوز ایستاده.
آروم گفتم:
— من تصمیم میگیرم چی ارزش داره.
ماشین حرکت کرد.
و برای اولینبار
جنگ، دیگه فقط درباره قلمرو نبود.
عـــــــــــــِشـــــــق
یه واژهی ســــــــــاکته…
که آروم میاد،
بیصدا دلُ بـــــــــــه آتیش میکِشــــــــــــه،
و میره یه گوشهی قلبت
خــــــــــــونه میکنه… 🖤
#پارت_51
#رمان_شب_منحوس
ماشین از در عمارت خارج شد.
آینهی بغل، تصویر درهای بستهشده رو چند ثانیه نگه داشت…
بعد محو شد.
نگاهم از شیشه جدا نشد.
— میخائیل آنلاینه؟
صدای مرد جلو گفت:
— بله، سرور روسیه وصله.
گوشی رو گرفتم. تماس رمزگذاریشده برقرار شد.
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای خشک میخائیل:
«اینجا همهچی آمادهست.
اما .»
ابروهام درهم رفت
_اما چی؟
_:درباره میلا یکی خیلی مشتاقه که بیبینتش.
انگشتم روی دستهی صندلی ضرب گرفت.
— کی
_«ولکوف.»
فکم سفت شد.
ولکوف اهل بازی کثیف بود.
وقتی اسم یه نفر رو میآورد…
یعنی یا میخواست بخردش،
یا حذفش کند.
— چیزی میدونه؟
_«هنوز نه. فقط حدس.»
به بیرون نگاه کردم. خیابون خیس بود.
چراغهای شهر توی آسفالت بارونی پخش شده بودن.
— حدس برای شروع جنگ کافیه.
تماس قطع شد.
ماشین جلوی یه انبار قدیمی کنار اسکله ایستاد.
نور زرد کمجون از بالای در آویزون بود.
هوا بوی نم و فلز میداد.
داخل که شدم، چند مرد ایستاده بودن.
و وسطشون… ولکوف.
لبخندش مصنوعی بود.
— فکر نمیکردم خودت بیای.
کتمو صاف کردم.
— وقتی موضوع شخصی باشه، واسطه نمیفرستم.
نگاهش برق زد.
— شخصی؟
جالبه. شنیدم یه دختر مهمونته.
سرد نگاهش کردم.
— شنیدنت ضعیفه.
خندید.
— تو قلمروت هرکی وارد شه، یا معاملهست… یا اهرم فشار.
چند قدم جلو رفتم. فاصلهمون کم شد.
#پارت_50
#رمان_شب_منحوس
اولش فقط تاریکی بود.
بعد یه راهرو.
طولانی.
بیانتها.
دیوارههاش سایهدار و کشدار، انگار نفس میکشیدن.
صدای قدمهایی پشت سرم پیچید.
نمیدویدم…
ولی انگار فرار میکردم.
هرچی جلوتر میرفتم، راهرو باریکتر میشد.
صداها نزدیکتر.
یه لحظه جرأت کردم برگردم.
چند تا سایه.
بیچهره.
بلند.
ساکت.
سر جام خشکم زد.
یکی از سایهها جلوتر اومد.
دستم یخ کرد.
قبل از اینکه لمسَم کنه، یه دست محکم بازومو گرفت.
با وحشت برگشتم—
چشمام باز شد.
نفسنفس میزدم.
سقف سفید بالا سرم بود.
واقعیت.
اما حس اون دست هنوز روی پوستم مونده بود.
نشستم.
موهام ریخته بود تو صورتم.
قلبم هنوز آروم نشده بود.
یه صدای خفه از بیرون اتاق اومد.
نه بلند.
نه واضح.
اما کافی بود که خواب از سرم بپره.
آروم از تخت پایین اومدم.
در اتاق نیمهباز بود.
چند قدم جلو رفتم.
و همونجا خشکم زد.
سه مرد کتوشلواری پایین پلهها ایستاده بودن.
صاف.
بیحرکت.
دستها جلوشون قفل شده.
انگار مجسمه.
یکیشون سرشو کمی بالا آورد و با صدای رسمی گفت:
— آقا گفتن تنها نباشین.
چشمام باریک شد.
— یعنی چی؟
— تا وقتی برگردن، ما اینجاییم.
حس عجیبی بود.
نه کاملاً امنیت.
نه کاملاً زندان.
دستمو روی نردهی پلهها گذاشتم.
— اگه بخوام برم بیرون چی؟
مکث کوتاهی کرد.
— توصیه نمیکنیم.
لبخند تلخی زدم.
پس این یعنی همون حرف خودش.
یا شکارچی…
یا شکار.
نگاهم از روی صورتهای بیاحساسشون رد شد.
تو این خونه،
حتی وقتی تنها نیستی…
بازم تنهایی.
و برای اولینبار
با خودم فکر کردم—
اگه اون سایهها واقعی باشن چی؟
و اگه تنها کسی که جلوشون وایمیسه…
تئودورو باشه؟
امروز روز شماست ✨
روزی برای یادآوری اینکه
شما کم نیستین،
ضعیف نیستین،
و هیچوقت قرار نیست سایهی کسی باشین.
شما خودِ نورین. 🌸
روز دختر مبارک به تکتک ستارههای کانالم 💫
امیدوارم همیشه بدرخشین،
همیشه خودتون باشین،
و هیچوقت اجازه ندین دنیا،
رویاهاتون رو کوچیک کنه 🤍
با عشق…
ادمین کانال 🌷✨
سلام عشقای من
اینم از سناریو
بخونینش و به سوالات آخرش جواب بدین❤️
ری اکت یادتون نره😉
متن سناریو
https://t.me/rooyasii
#پارت_49
#رمان_شب_منحوس
پوف کلافهای کشیدم و گفتم:
— حداقل گوشیمو بده.
توی یه ثانیه گوشی رو از جیبش بیرون کشید.
خوشحال شدم بالاخره یه کار رو بدون جنجال انجام داد.
اما قبل از اینکه به سمتم درازش کنه، صفحهشو روشن کرد و یه نگاه کوتاه به ساعت انداخت.
— زیاد حرف میزنی.
از خونه بیرون نشو
چندتا خدمتکار بعدازظهر میان.
اخمام رفت تو هم.
— کی میای؟
کتشو صاف کرد، بدون اینکه مستقیم نگام کنه گفت:
— معلوم نیست.
و بعد… بدون هیچ توضیح اضافهای راهشو کشید و رفت.
چند ثانیه بعد صدای ماشینش از حیاط بلند شد
رفتم کنار پنجره.
پرده رو یه ذره کنار زدم و رفتنشو نگاه کردم.
ماشین مشکیرنگش از در اصلی خارج شد و در بزرگ آروم پشت سرش بسته شد.
و من موندم…
و این خونهی جنزده.
سکوتش آزاردهنده بود.
حتی صدای نفس کشیدنم هم زیادی بلند به نظر میرسید.
سرم تیر میکشید.
شاید یه کم خواب میتونست آرومم کنه.
برگشتم به همون…
نمیشد اسمشو بذارم اتاق.
اتاقی که توش بیدار شده بودم.
رفتم داخل.
رو تخت ولو شدم.
ملحفهها خنک بودن،
بوی تمیزی میدادن.
چشمامو بستم.
