『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』
Open in Telegram
•عضو انجمن ونوس• رِمــانِ شــــبِ مــــنــــحــــوس | در حال تایپ… بـه جــمـع مــا خــوش اومــدیـد 🫀
Show more295
Subscribers
+224 hours
+77 days
+130 days
Posts Archive
#شب_منحوس
#پارت_157
ی لحظه به گوشام شک کردم
حرف هاش برام نامفهوم بود نگاه ناثباتم رو بهش دادم
که ادامه داد؛
_اینجوری نگام نکن حق انتخا..
جمله اش هنوز تموم نشده بود که کلماتی که خودم حس نمیکردم گوشام بشنوه جایگزین شون شد؛
+چی... دار.ی میگ..ی
نفسام به شمارش افتاد
قاشق از دستم سر خورد صدای برخوردش
با بشقاب توی فضا پیچید
قلبم انگار میخاست قفسه سینم رو بشکافه و بیاد بیرون
حالم دست خودم نبود
ولی نذاشتم صدام بلرزه ادامه دادم؛
+چرا داری جمع میبافی
"ما"؟
ما کی رفتیم روسیه که الان بریم تو نمیتونی مجبورم کنی جایی که نمیخام باشم برم!.
خونسرد طوری که انتظار واکنشم رو داشت
به حرفام گوش میداد؛
مردمک های چشمام میلرزید
دوباره داشتم بدبخت میشدم اگه ببرتم راه برگشتی وجود نداره!
دیگه حق انتخاب، زندهگی،روح روانم حتی نفس کشیدنم
میوفته دستش
_مهم نیست که باهم نرفتیم؛ تو الان باید به فکر بدن خودت باشی میلا؛
داری مثل بید میلرزی
#شب_منحوس
#پارت_157
ی لحظه به گوشام شک کردم
حرف هاش برام نامفهوم بود نگاه ناثباتم رو بهش دادم
که ادامه داد؛
_اینجوری نگام نکن حق انتخا..
جمله اش هنوز تموم نشده بود که کلماتی که خودم حس نمیکردم گوشام بشنوه جایگزین شون شد؛
+چی... دار.ی میگ..ی
نفسام به شمارش افتاد
قاشق از دستم سر خورد صدای برخوردش
با بشقاب توی فضا پیچید
قلبم انگار میخاست قفسه سینم رو بشکافه و بیاد بیرون
حالم دست خودم نبود
ولی نذاشتم صدام بلرزه ادامه دادم؛
+چرا داری جمع میبافی
"ما"؟
ما کی رفتیم روسیه که الان بریم تو نمیتونی مجبورم کنی جایی که نمیخام باشم برم!.
خونسرد طوری که انتظار واکنشم رو داشت
به حرفام گوش میداد؛
مردمک های چشمام میلرزید
دوباره داشتم بدبخت میشدم اگه ببرتم راه برگشتی وجود نداره!
دیگه حق انتخاب، زندهگی،روح روانم حتی نفس کشیدنم
میوفته دستش
_مهم نیست که باهم نرفتیم؛ تو الان باید به فکر بدن خودت باشی میلا؛
داری مثل بید میلرزی
عماد… نکن، اگه بفهمن…
نفسش #داغ بود و به گردنم میخورد. دستاش که روی #کمرم سفت شد، انگار تمامِ دنیا دور سرم چرخید.
با صدای بم و خمارش زمزمه کرد:
«بذار بفهمن… بزار دنیا آتیش بگیره، فقط میخوام حس کنم هنوز #مالِ منی.»نیم میلیارد دلارِ توی چمدون و تراشهی مرگبار تو جیبش… همه چیز روی لبهی پرتگاه بود، ولی وقتی لباش نزدیکِ گوشم شد، فهمیدم برایِ این کششِ ممنوعه، حتی مرگ هم ارزشش رو داره. یهو صدایِ کوبیده شدنِ درِ خونه… عماد سریع اسلحه رو کشید و من… 🚨🔥 https://t.me/+godE1J1K4gRhYmNk https://t.me/+godE1J1K4gRhYmNk یہ رمان مافیایی و عاشقانہ اما پایان غیرقابل پیش بینی🔞
Repost from N/a
اینترت داره قطع میشه و تو هنوز آذوقه جمع نکردی❗️
یه لیست تمیز و ماچ کردنی از رمانای ترند405برات چیدم داغه داغ...🥵🖤Dark:https://t.me/addlist/agIOJbjly0EwOGQ0 #عاشقانه #مافیایی #هیجانی #انتقامی #معمایی #تخیلی #فانتزی #اجباری...🔞🔥
به سختی VIP این رمانای داغ سال رو گیر آوردم تا نیم مین دیگه میپاکم...⛔️🤫Romance:https://t.me/addlist/agIOJbjly0EwOGQ0
— یه روز ازم متنفر میشی...
نفس خندید؛ خندهای که بیشتر از گریه درد داشت.
+ از کسی که هیچوقت مال من نبوده، چطور متنفر بشم؟
آرسام نگاهش را از او دزدید.
— بهتره به من دل نبندی...
+ چرا؟
— چون آخرش فقط زخمی میشی.
نفس چند قدم به او نزدیک شد.
— یا... چون میترسی یه روز خودتم نتونی ازم دل بکنی؟
**فک آرسام قفل شد.
چند ثانیه فقط سکوت بود...
بعد با صدایی سرد گفت:**
— زیادی خیالپردازی میکنی.
نفس لبخند محوی زد.
+ باشه... از امروز دیگه هیچ رؤیایی دربارهی تو نمیسازم.
**این را گفت و از کنارش گذشت...
اما آرسام نمیدانست،
همان لحظه که پشتش را به او کرد،
برای اولین بار...
داشت تمام زندگیاش را از خودش دور میکرد.**
https://t.me/+hKx5vzqhOm03MmNk
Repost from N/a
بیا ببین دختره چطور برای دوست پسرش میـ*ـماله تا ....🔞
- بهشتت داره برای با من بودن نبض میزنه خانومم؟! 🍑
آهی کشیدم و قوصی به کمرم دادم
- آهههه... زمانی میتونی بهم بگی خانومم که اسمم توی شناسه نامه ات باشه! 💦🔞
جونی گفت و خودش رو با یه حرکت واردم کرد که... 💢♨️
https://t.me/+bZhUH0MY7W0xZWE0
https://t.me/+bZhUH0MY7W0xZWE0
#شب_منحوس
#پارت_156
غذا خوردن مون داشت توی سکوت طی میشد
تنها صدا که شنیده میشد برخورد
چنگال کارد به بشقاب بود
تئودورو با خونسردی مشغول خوردن غذاش بود هر از گاهی نگاهم به نیم رخ اش میوفتاد
موهای مشکی که زیر نور نارنجی آفتاب که داشت بزور از پنجره عبور میکرد برق خاصی میزد
شاید اگه اینقدر ادمی بدی نمیبود
یا اگه طوری که اشنا شدیم یکم معمولی تر و رمانتیک تر میشد شاید ازش خوشم میومد
شاید اگه نمیفهمیدم کیه و چیکارش
عاشقش میشدم..
غرق شاید های ذهنم شده بودم
که صدای تک سرفه تئودورو باعث شد نگاهمو بالا بیارم و بهش نگاه کنم
فنجان قهوه اش رو پایین آورد
و با دستمال کناره های لبش رو پاک کرد
بلاخره تاقتم سر اومد و پرسیدم
+چیزی میخاستی بگی؟
سری تکون داد و گفت؛
_امشب استراحت کن.
فردا صبح حرکت میکنیم.
سرم رو به معنایی چی؟ تکون دادم
+حرکت برای چی؟
بی درنگ گفت؛
_برمیگردیم روسیه.
#شب_منحوس
#پارت_155
بوی غذا
مهرموم شده همه جا رو گرفته بود
تازه فهمیدم چقد گشنم شده بود
تئو مثل همیشه توی رصد میز نشسته بود
صالن توی سکوت فرو رفته بود
انگار حتی صدای قدم های خشک منم نمیتونستن حریفش بشن!
امروز خبری از جک نبود
یا خودش نمیخاست بیاد
آروم سمت میز رفتم
و صندلی رو عقب هل دادم
صدای کش اومدن پایه های چوبی صندلی توی سکوت دور تا دور میچرخید
نگاه تئودورو به من افتاد؛ سرد، سنگین، و رگه یی که داشت بین خاموشی زبونش پنهان میکرد.
داشتم زیر نگاه اش ذوب میشدم
نگاهی به بشقاب نگاه کردم چشمهای منتظرم رو به سمت تئودورو بازتاب دادم
مثل اینکه فهمید داشتم از گشنگی حلاک میشدم
و سری تکون و دادو گفت؛شروع کن
لب خندی کم رنگی روی لبایی خشکم اومد و شروع به خوردن غذا بودم
تئو هم شروع کرد به غذا خوردن
#شب_منحوس
#پارت_154
آخ...
دستم بیاختیار روی کمرم نشست.
انگار یکی از پشت با چاقو میزد زیر دلم.
نفس عمیقی کشیدم و خودم رو صاف کردم.
نه...
قرار نبود جلو اینا ضعف نشون بدم.
در اتاق رو باز کردم.
همون دختر خدمتکار هنوز پشت در منتظرم ایستاده بود.
همین که نگاهم بهش افتاد، سرش رو پایین انداخت.
_بفرمایین خانم.
سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم.
قدم اول رو که برداشتم، درد تا نوک انگشتای پام دوید.
لبمو گاز گرفتم.
نه...
گریه ممنوع.
راهرو مثل همیشه غرق سکوت بود.
فقط صدای قدمهای آروم من و خدمتکار بین دیوارها میپیچید.
جلوی یه در چوبی بزرگ ایستاد.
دو بار تقه زد.
_پاخان... خانم رسیدن.
از داخل، صدای آروم تئودورو اومد.
_Входи.
خدمتکار در رو باز کرد، کنار رفت و با احترام گفت:
_بفرمایین.
همین که وارد شدم، خودش هم بیصدا در رو بست و رفت.
#شب_منحوس
#پارت_153
بعد از عوض کردن شلوارم...
و گذاشتن پد بهداشتی، از سرویس بیرون اومدم.
نفس راحتی کشیدم.
بعد هم بیخیال، خودم رو روی تخت پرت کردم.
الان دیگه میتونستم با خیال راحت دراز بکشم.
نگاهم به سقف دوخته شد.
یه جای دلم خالی بود...
حس میکردم چیزی رو گم کردم، ولی نمیفهمیدم چی.
دستم رو نوازشوار روی زیر شکمم گذاشتم.
هنوز درد میکرد...
اما نه اونجوری که صبح، جونم رو میبرید.
همون موقع...
تقتق آرومی به در خورد.
حوصلهی بلند شدن نداشتم.
همونطور که روی تخت ولو شده بودم، با صدای بلند گفتم:
+ بله؟
صدام توی اتاق پیچید.
چند ثانیه منتظر موندم...
که صدای نازک یه دختر به گوشم رسید.
_خانم، پاخان گفتن بیاین پایین.
مثل برقگرفتهها از جام بلند شدم...
که همون لحظه کمر و زیر شکمم محکم منقبض شد.
_آخ...
بیاختیار از دهنم پرید.
#شب_منحوس
#پارت_152
هنوز نگاهم به در بود...
که صدای برخورد پاکت با میز، باعث شد تازه حضور تئودورو رو مقابلم حس کنم.
پاکت رو روی میز گذاشته بود.
نگاهش مستقیم روی من قفل شده بود.
نگاهی به پاکت انداختم و سؤالی که از همون اول توی ذهنم بود رو پرسیدم:
+ این چیه؟
_چیزایی که لازم داشتی.
اخمی از سر کنجکاوی بین ابروهام نشست.
چی میگی مرتیکه؟ خب مثل آدم حرفت رو بزن.
+ من که به چیزی نیاز ندارم.
تئودورو نفس آرومی بیرون فرستاد و نگاهش رو ازم گرفت.
_پایین، میز شام آمادهست. پاکت رو بردار، برو به کارت برس... بعد بیا پایین، غذا بخوریم.
خواستم جوابش رو بدم...
ولی حتی فرصت نداد.
گوشیش رو از روی میز برداشت و از اتاق بیرون رفت.
یاه...
چقدر اینا پروئن.
از جام بلند شدم.
نگاهم روی پاکت موند.
آروم درش رو باز کردم.
همین که چشمم به پد بهداشتی و لباس زیر افتاد...
صورتم داغ شد.
سرم بیاختیار پایین افتاد.
#شب_منحوس
#پارت_151
توی سکوت سنگین اتاق، نگاهم به کف زمین دوخته شده بود...
که صدای تقهای به در بلند شد.
پلک زدم و سرم رو بالا آوردم.
یکی از خدمه وارد اتاق شد.
چهرهای کاملاً خونسرد...
نگاهی نافذ، اما همیشه رو به پایین.
لباس فرم مشکیاش حتی یک چروک هم نداشت.
هر قدمش حسابشده بود.
هر حرکتش دقیق.
حتی ریتم نفس کشیدنش هم آنقدر منظم بود که آدم شک میکرد واقعاً انسانه یا نه.
از همون نگاه اول میشد فهمید روسه.
توی دستش پاکت نسبتاً بزرگی بود.
وقتی حدود چند قدمی میز تئودورو رسید، بیدرنگ ایستاد.
نه اضافهتر جلو اومد...
نه حتی میلیمتری جابهجا شد.
فقط با لحنی کاملاً رسمی و به زبان روسی گفت:
Пахан, я принёс то, что вы просили.
(پاخان، چیزی که خواسته بودید رو آوردم.)
تئودورو بدون هیچ مکثی سرش رو به نشونه تأیید تکون داد و از پشت میز بلند شد.
نگاهم بین اون دوتا میچرخید.
هنوزم از دیدن این میزان نظم و اطاعت متعجب میشدم.
تئودورو پاکت رو از دست خدمه گرفت و بیآنکه چیزی بگه، به سمتم قدم برداشت.
خدمه هم همون لحظه چهار قدم به عقب رفت.
بعد بیصدا چرخید، در رو باز کرد و با همون قدمهای منظم از اتاق خارج شد.
دهنم کمی باز مونده بود.
بعضی وقتها واقعاً شک میکردم اینا انسانن...
#شب_منحوس
#پارت_151
توی سکوت سنگین اتاق، نگاهم به کف زمین دوخته شده بود...
که صدای تقهای به در بلند شد.
پلک زدم و سرم رو بالا آوردم.
یکی از خدمه وارد اتاق شد.
چهرهای کاملاً خونسرد...
نگاهی نافذ، اما همیشه رو به پایین.
لباس فرم مشکیاش حتی یک چروک هم نداشت.
هر قدمش حسابشده بود.
هر حرکتش دقیق.
حتی ریتم نفس کشیدنش هم آنقدر منظم بود که آدم شک میکرد واقعاً انسانه یا نه.
از همون نگاه اول میشد فهمید روسه.
توی دستش پاکت نسبتاً بزرگی بود.
وقتی حدود چند قدمی میز تئودورو رسید، بیدرنگ ایستاد.
نه اضافهتر جلو اومد...
نه حتی میلیمتری جابهجا شد.
فقط با لحنی کاملاً رسمی و به زبان روسی گفت:
Пахан, я принёс то, что вы просили.
(پاخان، چیزی که خواسته بودید رو آوردم.)
تئودورو بدون هیچ مکثی سرش رو به نشونه تأیید تکون داد و از پشت میز بلند شد.
نگاهم بین اون دوتا میچرخید.
هنوزم از دیدن این میزان نظم و اطاعت متعجب میشدم.
تئودورو پاکت رو از دست خدمه گرفت و بیآنکه چیزی بگه، به سمتم قدم برداشت.
خدمه هم همون لحظه چهار قدم به عقب رفت.
بعد بیصدا چرخید، در رو باز کرد و با همون قدمهای منظم از اتاق خارج شد.
دهنم کمی باز مونده بود.
بعضی وقتها واقعاً شک میکردم اینا انسانن...
Repost from N/a
چنگی که به گردنش زدم
باعث شد درونم بزرگ تر بشه
چشمامو بستم
لعنتی از وحشی بودنم لذت میبرد
- دستش رفت پایین و بالای بهشتم رو با دستش مالید🍒
و چشمام از لذت بسته شد
نفسم بالا نمی اومد
سینم رو تو دستش گرفت
حرکت کوچیکی که کرد باعث شد از بهت درد کمرم و بالا ببرم که همین باعث شد عمیق تر داخلم فرو بره
جیغی زدم که
لباش رو لبام قرار گرفت
بعد بوسه کوتاهی گفت
- صداتت کنترل کن اگه کسی بشنوه....مجبور میشم بکشمش...
صورتم جمع شد
اینکارو میکرد میدونستم که میکرد
و محکم تر کوبید بهم
-اخخخخ...اروم ترر..💢...
همونطور که گازی از شونم میگرفت گفت
- برات برنامه ها دارم دخترم...قراره منو تا صبح داخلت داشته باشی...🫦
https://t.me/+XaKBoQfZlT00Njlk
18 pak ❌️
test💢
«به به» به مخاطبای جذاب خودمون❤️✨یه لحظه وقتتونو میدین؟
با جمعی از #نویسنده های #مطرح تصمیم گرفتیم خفنای کانالهای وی آی پی هیجانی رو #دست_چین شده بهتون معرفی کنیم و یه #شانس عالی بهتون بدیم🎁👇
https://telegram.me/addlist/siWtTe08uPdhYzk8
اما نه کانالای معمولی! کانالایی که ورود بهشون تا قبل از این هزینه های سنگین داشت💸.رمانهای قفل شده و #VIP که نویسنده ها بابت کاملش ۲۰۰ هزار تومن می گیرن.اینجا همه شون #رایگان و #بی_سانسور براتون تهیه شده🔓🔥👇
https://telegram.me/addlist/siWtTe08uPdhYzk8
Repost from N/a
+اخخخخ....کیان ...این خیلی درد داره....
دستاشو روی ارنج کنار سرمگذاشت
خدایا چرا نمیشد عادت کرد
حتی نمیدونم این چندمین باریه که باهم بودیم ولی نمیتونستم دردشو تحمل کنم ...اون زیادی بزر🔞 بود...
صورتش درست جلوی صورتم بود
کششی که رحمم داشت دیوونه کننده بود
-هیش...الان جا باز میکنه...نفس عمیق بکش
بوسه ای به اشکی که از چشمم پایین اومد زد
انگشتای پام از درد و لذتی که درونم پیچیده بود منقبض شده بودند🫦
چنگی که به گردنش زدم که یهو...👀🫣🔞
https://t.me/+bZhUH0MY7W0xZWE0
#مافــیایی🖤⛓
#عاشقانه❤️🩹
#بزرگـسال🥵
#دارک👣
https://t.me/+bZhUH0MY7W0xZWE0
10 pak❌️
Test 💢
#پارتی_از_آینده
🌴ای کاش هاهرگز سبز نمیشوند
دردی که در تار به تار موهایش پیچید و بدنی که، درد کشیده شدن اش روی اسفالت را باز تجربه میکرد.
- بابا...
صدای رعد و برق ترسناک بود.
- بهم دست نزن...
جیغ و سوزش دردناک گلویش.
- تو رو خدا بهم دست نزدن، مامان به دادم برس...
باز تکان خورد.
- خاتون، یکی به دادم برسه...
باز سوزش صورتش.
- خــــــــدا به دادم برس...
نفسش به خس خس افتاد و دنیا دور سرش چرخید بی وزنی اش را احساس کرد و بوی تلخ قهوه و شکلات.
- امشب مال من میشی سفید برفی...
جیغ باز گلویش را به سوزش انداخت. و تمام تنش فشرده شد و باز بوی شکلات تلخ!
- هیس....امشب هیشکی به دادت نمیرسه...
بی حسی پاهایش و سوزش ساق پایش. باز برای ذره ای اکسیژن تقلا کرد و باز سوزش و در اخر صدا سوت در گوشش و دنیایی که تیره و تار شد.
✨✨✨✨✨✨
💫خلاصه
ای کاش ها روایت دختری است که قربانی شایعات میشود و زادگاهش را ترک میکند. چهار سال بعد، بازگشت گذشته او را وادار میکند برای اثبات بیگناهیاش بجنگد. داستانی عاشقانه و اجتماعی از عشق، رنج، امید و دوباره برخاستن.
@aykashha_harghez_sabz_nmishavand
https://t.me/aykashha_harghez_sabz_nmishavand
❤️🔥نگاه بهتزدهام اول روی امیریزدان ماند که مقابل آیینه مشغول مرتب کردن موهایش بود و بعد کشیده شد سمت او که پتو را تا زیر بغلش کشیده و همانطور که دست برهنهاش ستون سرش بود، داشت با لوندی و اداهای همیشگیاش چیزی را تعریف میکرد.💔
تمام این کابوس در یک ثانیه مقابل چشمانم جان گرفت، اما عجیب اینکه عصبهای بدنم از کار نیفتادند. چشمانم سریع به مغزم فرمان دادند و مغزم به دستانم. گوشی درون دستم را بالا آوردم و تا آنها از شوک حضور من بیرون بیایند، چند تصویر پشتهم ثبت کردم تا سند خیانتشان را داشته باشم.❌
https://t.me/azadeazizanabkenar
✅امیریزدان از اول قصد زندگی نداشت، فقط سر یه معامله با پدرش رفت خواستگاری سُها، باهاش ازدواج کرد و بردش استانبول، اما تهش با نزدیکترین آدم زندگیش بهش خیانت کرد. سُها برگشت ایران و بعد از دو سال خواست با پارسا یه زندگی عاشقانه رو شروع کنه که پارسا به جرم قتل افتاد زندان و...
https://t.me/azadeazizanabkenar
