en
Feedback
『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』

『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』

Open in Telegram

•عضو انجمن ونوس• رِمــانِ شــــبِ مــــنــــحــــوس | در حال تایپ… بـه جــمـع مــا خــوش اومــدیـد 🫀

Show more
297
Subscribers
+1124 hours
No data7 days
-630 days
Posts Archive
#شب_منحوس #پارت_159 +چرا دلیلشو نمیگی؟ اینقدر سخته اشتباهاتت رو قبول کنی اینقدر سخته خرف حقیقت رو بزنی؟؟ دست هام میلرزید کنترلی روی خودم نداشتم نگاه های بی حسش این خونسردی لعنتیش بیشتر از هر موقعه یی دیونم میکرد _حقیقت چیزی نیست که به سادگی گفت به وقتش همه چیو میفهمی چشم هام دو بر یک میدیدش داشت با قدم هام سمتم میومت هر قدمی که برمیداشت قدمی لرزونی که هر انی بیوفتم میذاشتم عقب _عقب رفتن چیزی رو عوض نمیکنه دست از لجبازی بردار زَایِچِیکَآ.. با هر نفسی که میکشیدم قفسه سینم تیر میکشید صدام لرزید برای اولین بار شکست اراده اش دستم نبود برام مهمم نبود در چه حالی هستم + تو نمیتونی تا ابد زندانیم کنی نمیتونی دستم عقب رفت که با جنس سردی برخورد پوستم از لمس یهویی ایش مکثی کرد نگاه تئودورو زوم چشم هام شد دیگه ازش نمیترسیدم دستم رو تنظیم اش کردم و گلدون رو سمتش پرت کردم

بریم یه پارت درست‌وحسابی بخونیم🫐✨️💕

عررر سلام به قشنگای کانال.🥹🫶🏻 ببخشید چند روز منتظرتون گذاشتم🫐💁🏻‍♀️

ونوس، دختری که قربانی هوس و کینه‌ی خانواده‌اش شد، حالا تو چنگال یه سرگرد مغرور و سنگی گیر افتاده. سرگردی که قرار بود پناهش باشه، اما خودش بزرگترین تهدیده! 🔥 بخشی از رمان: «لبخند زد، اما چشماش هنوز همون جذبه‌ی ترسناک رو داشت. پرسیدم: چرا کمکم کردی؟ نزدیک‌تر شد، عطر تلخش ریه‌هامو پر کرد و آروم زمزمه کرد: چون هنوز کارت تموم نشده ونوس... بازی من تازه شروع شده!» راز سرگرد چیه؟ ونوس طعمه است یا معشوقه؟ https://t.me/+vJAdHgzfz8VjNjE0

ونوس، دختری که قربانی هوس و کینه‌ی خانواده‌اش شد، حالا تو چنگال یه سرگرد مغرور و سنگی گیر افتاده. سرگردی که قرار بود پناهش باشه، اما خودش بزرگترین تهدیده! 🔥 بخشی از رمان: «لبخند زد، اما چشماش هنوز همون جذبه‌ی ترسناک رو داشت. پرسیدم: چرا کمکم کردی؟ نزدیک‌تر شد، عطر تلخش ریه‌هامو پر کرد و آروم زمزمه کرد: چون هنوز کارت تموم نشده ونوس... بازی من تازه شروع شده!» راز سرگرد چیه؟ ونوس طعمه است یا معشوقه؟ https://t.me/+vJAdHgzfz8VjNjE0

Repost from N/a
من یه دختر #دزد بودم که یه روز زیر پارکت‌های خونه‌م یه نقشه‌ی قدیمی پیدا کردم. نقشه‌ای که می‌گفت یه جایی به اسم «وریج» یه #گنج خیلی بزرگ وجود داره... اما وقتی تونستم به کمک اون نقشه به یه جنگل برسم، یه #مرد عجیب با چشم‌های #وحشتناک سر راهم سبز شد. اون مرد فکر می‌کرد من یه جادوگرم... اگه دنبال یه دنیای جادویی هستی، باید یه سر به سرزمین وریج بزنی🌿

دختری که قبل خوردن مک بزنه زن زندگیه...💦🔞👅 https://t.me/addlist/JjoFbiquAtYzMDJk یه لیست پر و پیمون برای ممبرای حشری و هات...🫦🍆🔥 هرشب با یکیشون جق بزن و خالی شو💧🍓 https://t.me/addlist/JjoFbiquAtYzMDJk به سختی vipگیر اوردم جوین بده که وقت تنگه...⛔🚷 12پاک

دختری که قبل خوردن مک بزنه زن زندگیه...💦🔞👅 https://t.me/addlist/JjoFbiquAtYzMDJk یه لیست پر و پیمون برای ممبرای حشری و هات...🫦🍆🔥 هرشب با یکیشون جق بزن و خالی شو💧🍓 https://t.me/addlist/JjoFbiquAtYzMDJk به سختی vipگیر اوردم جوین بده که وقت تنگه...⛔🚷
12پاک

توجه توجه💢💢 ما پرطرفدارترین عاشقانه‌هایی که این روزا همه درباره‌شون حرف می‌زنن رو توی یه لیست جمع کردیم❤️‍🔥🤭 ⚠️ ولی یه هشدار... کانالا محدودیت عضو دارن، پس تا دیر نشده جوین شو🫦 𔓕⋆⊹━━━━━━━━━━━━━━⊹⋆𔓕 عشق در سایه های قانون⚖️💔 رویارویی دوباره سرگرد مغرور با خانوم وکیل در پرونده ای خطرناک و پیچیده. پرونده ای که راز های زیادی از گذشته را برملا می‌کند. https://t.me/roman_polisi1404 شب منحوس🌙🔞 دختری از خاندان مافیا و قدرت، طرد می‌شود بخاطر اشتباهی کوچک، شبی در یک مسابقه ممنوعه خیابانی با تئودوری آشنا می‌شود که... https://t.me/+-4yKC4qGlwo4ODQ8 حریرشکستہ🔥🚫 حریر بہ‌سنگسارمحکوم می‌شود؛ محکوم‌به‌ خیانتی کہ‌ یادش نمی آید.ستارمردی‌ که‌خواهان انتقام از این خیانت است‌ و‌تامرگ‌ حریر پیش‌می‌رود. https://t.me/nawrgoon_novel 🌴ای کاش ها هرگز سبز نمیشوند چهار سال عذاب کشیدم. روی خودم کار کردم تا امروز که می‌خوام برگردم و بهشون ثابت کنم ولی چه کنم که دل گیر کرده بین.... @aykashha_harghez_sabz_nmishavand فروهر❤️‍🔥🌱 دختری که مجبور شد جای برادرش به گذشته سفر کنه اما به جرم جادوگری زندانی شد. https://t.me/+MOF-DKPFNs80ZmQ0 سایه‌های پنهان🌓🫀 سینا ریاحی؛ شب قبل از عروسی، اکس نامزدش بهش تجاوز می‌کنه و اون جلو چشمای سینا... https://t.me/+_dz1ebfwXew4MjM0 خون🩸عشق❤️‍🔥 دختری که شاهد یه قتل میشه‌ و‌ و توسط یه مافیا‌ دزدیده میشه.... https://t.me/+CsXEAWwdT5pmZjEy معجزه‌ی من🥹✨ زندگی ادوین با یه تصادف بهم ریخت، تصادفی که منجر به ازدواج صوری،که توی دل‌هاشون واقعیه شد https://t.me/+RUl1f2Ekfo9iY2M0 به وقت افشاگری⏳👀 برای فرار از ازدواج زوری با پسرعموم رفتم خونه‌ی اونا... بی‌خبر از اینکه قراره با یه پسر چشم‌قشنگ هم‌خونه بشم... https://t.me/+pq2PsKqpIp41NTY0 𔓕⋆⊹━━━━━━━━━━━━━━⊹⋆𔓕 نویسنده‌ای یا چنل رمان داری؟ اگه دوست داری توی گسترده محیا باشی، جوین شو: https://t.me/+3ymrDLe3WCA4MWQ0

هر ضربه‌ای که بهت می‌زنم، بهشتت بیشتر آب می‌افته و من عمیق‌تر میرم توت تا کامل پرت کنم...💦🔞🍓 https://t.me/addlist/JjoFbiquAtYzMDJk ددی...پشمک سفید برفیشو جوری اسپـ💦ــنک میزنه که چیزی جز سرخی رو تنش نمیمونه...🍼👅🔥 https://t.me/addlist/JjoFbiquAtYzMDJk بهشتی پر از رمانای سکـ💧ــسی و ددی لیتل هات...🚯❤️‍🔥
21پاک

در حالی که از لذت نــ💧ــاله میکنی رو تنت از زبونم کار بکشم...👅🚭 https://t.me/addlist/JjoFbiquAtYzMDJk رمانای فــ💢ـول سوسکی و خشن که برات کمر نمی‌زاره...🔞🫦💦 https://t.me/addlist/JjoFbiquAtYzMDJk #گی #اروتیک #بزرگسال #لزبین #bdsm♨️🍓
18پاک بشه

از اون نگاها که قرارمون از کــ🍆ـون نبود ولی این سری اشکال نداره...🫦💦🔞 https://t.me/addlist/JjoFbiquAtYzMDJk دختره میشینه رو کیــ💦ــر قطـ👅ـورش تا صبح با صدای آه نالش کمرشو خالی میکنه...🚷🍓 https://t.me/addlist/JjoFbiquAtYzMDJk یه لیس بزن مشتری ثابت شی👅📛
15پاک شه

«وقتی چک سفید امضا را دیدم، فکر کردم خدا صدایم را شنیده. اما وقتی مأمورها دوره‌ام کردند، فهمیدم آن چک، بلیتِ جهنم بود. مرد، با چشم‌های سرد و طلبکارش نگاهم کرد و گفت: "یا اینجا، توی این قفس با قوانینِ من کار می‌کنی، یا می‌فرستمت جایی که بوی نانِ تازه به مشامت نرسه." من رفتم تا بدهی‌ام را با کار کردن صاف کنم، اما به جایِ پول، چیزی به دست آوردم که هیچ‌چیز نمی‌توانست قیمتش را تعیین کند... عشقِ .» https://t.me/+U5aq4i2TFfYzNjU0

🏛️🔥 #عشق_در_سایه‌های_قانون ⚖️💔 «ـ بفرمایید خانم رستگار، در خدمتم!» ⚖️🚫 همان صدایی که روزی امن‌ترین پناهِ #مانا بود، حالا مثلِ تیغه‌ی یخ سرد است و بندبندِ وجودش را می‌لرزاند. ❄️🥀 #علیسان مهرانفر؛ #سرگردی که نگاهش بویِ خون و باروت می‌دهد، حالا رو‌به‌رویِ کسی ایستاده که روزی پاره‌ی تنش بود. 🕵️‍♂️🩸 گم‌شدنِ «ندا» خواهر سرگرد فقط یک پرونده نیست؛ شروعِ یک #بازیِ_مرگبار و خطرناک است که پایِ رازهایِ دفن‌شده‌ی گذشته را به میان می‌کشد. 🗝️🖤 آن‌ها قرار بود با هم آینده را بسازند، اما حالا میانِ تاریک‌ترین راهروهایِ اداره‌ی آگاهی، به دنبالِ ردی از یک گمشده می‌گردند... و شاید ردی از یک #عشقِ فراموش‌نشده! 🚔⏳ اگر به دنبالِ هیجان، معمایِ پلیسی و یک #عاشقانه پرکشش و کل‌کلی هستی، این قلمِ متفاوت رو از دست نده: 👇👇👇 🔗https://t.me/roman_polisi1404

سلام خدمت همگی متاسفانه احتمالا تا چند روز نویسنده نیستند و پارت نداریم ؛ ممنون از درکتون _ ادمیت

نگهبان با دیدن من فورا در را باز می‌کند و تند سمتم قدم برمی‌دارد: - سلام خانوم ماندگار، بفرمایید آقا توی سالن منتظره. سرم را بالا و پایین می‌کنم. پس او با خودش فکر کرده تهدیدش کار ساز بوده... اما زهی خیال باطل. صدای پاشنه تیز کفش قرمز رنگم که میان سالن می‌پیچد، همگی ساکت می‌شوند. پیرمرد در راس سالن بزرگ عمارتش پا روی پا انداخته، دست‌هایش را دو طرف مبل تک نفره طلاییش گذاشته و با نیشخند قدم‌هایم را دنبال می‌کند. به هیچ کس حتی نیم نگاهی نمی‌اندازم، حتی نیما که شوکه از جایش بلند شده. - باید حرف بزنیم... خصوصی. بزرگ ماندگارها سرش را بالاتر می‌گیرد، طوری که نگران گردنش می‌شوم. - سلامت کو عروس. ابروهایم بالا می‌پرد‌ و تک خنده‌ای از سر تعجب می‌زنم. عروس!... مثلا آمدنم را به پای رضایتم برای ازدواج با پسرعموی هیز بدردنخور گذاشته است. نمی‌داند دل بی صاحب من... کیلومترها آنورتر میان دو گوی قهوه‌ای رنگ گیر کرده و جوری زیر قولش زده که حتی با اینکه ساعتی پیش او را دیدم اما اکنون گریبان دلتنگی هستم. - سلام... . عصایش را از کنار مبل برمی‌دارد و چند بار روی زمین می‌کوبد. - آها حالا شد. صدا از در و دیوار خانه می‌آید، اما از حضار نه... . انگار آنها هم متوجه دوئل میان من و او شده‌اند که سکوت پیشه کردند. - میخوای حرف بزنیم؟... باشه می‌زنیم. با سرش به بقیه اشاره می‌زند: - اما همینجا، من هیچ حرف خصوصی با تو ندارم. عروس!. از قصد این کلمه نحس را پایان هر جمله‌اش می‌گذارد، مطمئناً مقصود دندان فشردنم را کلمه می‌داند. اما نه... تنها به خاطر دیدن روی او و خانواده بدتر از خودش است. بی‌تفاوت لب می‌زنم: - که اینطور. از میز ناهار خوری گوشه سالن صندلی‌ای برمیدارم، روبروی پدربزرگ قرار می‌دهم و آهسته، رویش می‌نشینم. هیچ عجله‌ای برای آتش زدن این محفل شیطانی ندارم، همه چیز به موقع اتفاق می‌افتد. آرام نگاهم را از کفش‌های واکس خورده و گران قیمتش، تا چشمان منفورش بالا می‌کشم. - همسرت رو... دوست داری؟. در انتهای حرفم لبخندی بی‌وسعت روی لبانم می‌نشیند. اخم می‌کند، انگار یک چیزهایی حدس زده و فهمیده دست خالی به اینجا نیامدم. من از جنس خودش هستم، پدربزرگ این را فراموش کرد و بی‌گدار به آب زد. - اوه... البته یک کلمه مهم رو جا انداختم. اینکه کدوم همـ.. . از جای خانی‌اش بلند شد و فورا میان حرفم پرید: - بریم بالا. مادربزرگ جلوی راهم را گرفت: - منظورت چی بود؟. بوم... انفجار اول رخ داد. https://t.me/+pq2PsKqpIp41NTY0 https://t.me/+pq2PsKqpIp41NTY0 پارت واقعی رمانه❤️‍🔥 کپی پیگیری میشه✨ اینجا یه دختر قوی داریم که به هیچ کس باج نمی‌ده... بغیر یه مرد چشم قهوه‌ای... از زمانی که اون توی زندگی دخترمون پیداش میشه یسری اتفاقا میوفته که.... خودت بیا بخونننن

ری اکشن هاتون ؟🫐✨️🫶

#شب_منحوس #پارت_158 با شتاب از روی صندلی بلند شدم صدای بهم زدن زمین و صندلی با بلندی صدایی من یکی شد؛ +چطور میتونم به فکر خودم باشم! منو دزدی اوردی اینجا زندانیم کردی حالا هم میخای ببریم روسیه؟... قدمی عقب گذاشتم انگار داشت روح از تنم جدا میشد پاهام وزنی نداشت با چه سختی رو پاهام وایساده بودم داشت از حالم حرف میزد؟ +لعنتی! من عروسک خیمه شب بازی تو نیستم که به هر سازی که بگی برقصم تمام ارتباطمو با دوستام قطع کردی حق انتخابمو ازم گرفتی الانم .... هاله یی از اشک توی چشم هام حلقه زده بود ولی نذاشتم بریزه جلوی این مرد دیگه نه! از جاش بلند شد که دوباره عقب رفتم دستم رو به نشونه هشدار اوردم بالا؛ نه این بار دیگه _کنترلت رو حفظ کن زَایِچِیکَآ اگه تا الان سالمی برای اینه که من خاستم اگه اون شب تنهات میذاشتم الان زنده و سالم جلو روم نبودی! پوزخندی به حرف مسخرش زدم داشتم میلرزیدم از ضعف نه از خشم از عصبانیتی که منشا اش جلو روم بود از کسی داشت با نخ زندهگیم بدون اهمیت بازی میکرد..