V e n u S i a n🪴
Open in Telegram
دنباله رَو آرامش Violin🎻& ballet🩰 @VenSamBoT:حرف
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
236
Subscribers
No data24 hours
-57 days
No data30 days
Posts Archive
بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی تواند یاریش کند نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر,
بدبختی آدمی آن وقتی است که پی ببرد به یاری نیز ندارد.
-خشم و هیاهو
-ویلیام فاکنر
آنها میتوانند تمام گلها را ببرند،
اما نمیتوانند نزدیک شدن بهار را متوقف کنند.
- پابلو نرودا
تو اگر دغدغه ات مردم شام و یمن است
من دلم پیشِ غریبی ست که نامش وطن است
گندمی را که تو از کیسه ی ما می بخشی
سهم نانی ست که در سفره ی امثالِ من است
دستِ بخشندگی ات قسمت ما نیست،ولی
تا به ما میرسی افسوس که دستت بزن است
هر کجا حقِّ کسی خورده شود،غمگینی
تا دم از حق بزنم،مشت نثارِ دهن است
باغ همسایه به تدبیرِ شما آباد است
باغِ بی حاصل ما لانه ی زاغ و زغن است
دیگران لایق آزادی محضند،ولی
خوابِ آزادی ما ختم به کابوسِ ون است
بین گفتار و عمل بس که تناقض دارید
نَقلتان بابترین صحبت هر انجمن است
شاعر این قصه چنان دور و دراز است که بحث
خارج از حوصله ی شعر و مجال سخن است
مصطفی علوی
سن چیست؟ تعداد دفعاتی است که شما به دورِ خورشید چرخیده اید، و این پدیده هیچ ربطی به سطح شعور، سواد و فرهنگ شما ندارد!
🎥 Steave Jobs
Repost from ʟ ɪ ʟ ɪ ᴜ ᴍ
ما جوان بودیم
با جیبهایی پر از رویا، اما وطن زودتر از ما پیر شد.
سپیده که میآمد به جای آرزو،
اسم رفتگان را مرور میکردیم.
امیدمان زنده است، اما همیشه میلنگد.
زیبای مزدور
شعلهها پیچنده و رقصان
میکشد سر از دل تندور
در فروغ قرمز آتش
میپزد نان، آن زن مزدور
بر رخش: آن ماهتاب سرخ
کوکب گرم عرق لغزد
سایهٔ اندام موزونش
روی دیوار سیه لرزد
گرد سر چون هالهای زرین
بسته زلف بور پرچین را
آستین بالا زده، کرده
لخت، آن بازوی سیمین را
مینماید همچو صبح از ابر
از شگاف جامه، زانویش
چشم ارباب از پس عینک
خیره مانده همچنان سویش
پیرمردی بشکند هیزم
پیش در با گونههای زرد
آنطرف، خوابیده یک کودک
روی فرش بوریای سرد
محمود فارانی
کابل، اسد ۱۳۴۵
Repost from N/a
این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است، اما مهمترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است.
سال بلوا_عباس معروفی
و چنين شد كه رخسار درختان از وحشت در خود پيچيد و شاخه به شاخه نداى "اى واى، اى واى" را سر دادند:
اى واى از انسان،
اى واى از خشم و قهرش
اى واى از كينه و نيرنگش
اى واى از حرص و جهلش.
لرزيدند وناله ها بركشيدند،
پندارى رنج آخرين زبانِ هستى باشد.
با اين همه، روزى خواهد آمد كه اى انسان،
درختان با اميدى لرزان سر برمى افرازند، گونه هايشان نزديك گل انداخته، ودر گوش هم مى سرايند:
اى واى، بهار در راه است،
اى واى، بوى عشق مى آيد،
خبر از گل هاى ارغوان دارد.
و من، از تو مى پرسم كه اى انسان؛ اكنون كدامين "اى واى " را باور كنم؟
آن كه از دهان وحشت بر مى خيزد يا آن كه از حنجره امید می لرزد؟
#نرگس_درویشی
