رمق
Open in Telegram
گوشهای از درس، پرستاری، زبان، کتاب و کوهنوردی و زندگی...🩷 Nurse stu 8/8🫀🩺 مدرس آلمانی @DeutschmitRoya http://t.me/HidenChat_Bot?start=5021643038 پیج اینستاگرامم✨ https://www.instagram.com/deutsch.mit.roya?igsh=MTlsNGU5ZjJqemlvZQ==
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
300
Subscribers
-1024 hours
+417 days
+5530 days
Posts Archive
297
عاشق اینم رمانی که خوندم فیلمشو میسازن:))
سر جهنم گابریل ناامید شدم بریجرتون هم بد نبود ولی این کاملا جبران کرد:)
Off campus
297
واقعا بیمارستان توحیدو دوس دارم و دیالیز که دوست داشتنی ترینه:)
امروز با پرسنل کلی درمورد مهاجرت و طرح صحبت کردیم و چقد ادمای دلسوز و مهربون قشنگن:))
یکیشون درمورد دوران دکتراشون صحبت کرد یکی دیگشون از هدفش برا مهاجرت با همسرش گفت و...
کار با دستگاه واقعا سخته و انقد جزئیات داره که سردرد گرفتم ولی امروز کلی کار سخت انجام دادم و کتتر فیستول گذاشتم🙂↕️
و واقعا بعد دیالیز یه هفته استراحت لازمه ولی Icu امان نمیدهد
297
دیروز از استادم درمورد دندون عقلم پرسیدم که جوابشون جالب بود😄
گفتم که شرایطش اینطوریه که یا باید جراحی کنم یا منتظر بمونم و درد بکشم که بالا بیاد و بکشم و یا طبق نظر دندونپزشکم حتی شاید بتونم ازش استفاده کنم چون دندون آنتاگونیستش رو دارم ولی خب دردش اذیتم میکنه چه دارویی و مسکنی بخورم که طولانی مدت برای یکی دوماه برام مضر نباشه؟
که پاسخشون جالب بود:)
گفتن خب برا کیس شما استامینوفن بهتره ولییی کدئین نباشه و نصفش و در صورت درد شدید و (اگر میتونی تحمل کنی از تکنیک های انحراف توجه استفاده کن) و جدا از اون استامینوفن باعث آسیب کبدی میشه و باید با ویتامین c مصرف کنی چون ویتامین c باعث دفع استامینوفن میشه ولییی خود ویتامین c سنگ کلیه میده...
پس باید خیلی آب بخوری و ترجیحا این پروسه رو کمتر انجام بدی
297
Repost from N/a
یه بار یه خانم ۴۵ ساله بود که با ۹۰ تا قرص متفورمین مسموم میشه بعد از اینکه حالش بهتر میشه رضایت شخصی میده و میره، ساعت ۱۰ صبح دوباره یه چیزی ( که معلوم نشد چی بوده) مصرف می کنه (به قصد سوساید) و نیم ساعت بعد از اینکه تو سرویس داخلی بستری میشه کاهش سطح هوشیاری و افت PR و SO2 میده و کد می خوره و همه رفتن برای احیاء کردنش.
از اون طرف اتاق بغلی یه خانوم ۵۰ ساله بود که کنسر داشت و همون موقع همون خانم هم افت اکسیژن و ضربان قلب میده و کد می خوره.
بار اولی نبود که مردن کسی رو می دیدم و توی فرایند CPR شرکت می کردم ولی چون از نزدیک و هر روز با بیمار ها در ارتباط بودم، دیدن مرگ شون و اینکه نمیشه کاری براشون انجام داد خیلی برام سخت بود.
وقتی اون خانومی رو که قرص خورده بود ماساژ قلبی می دادم چشمم به مادر و دخترش بود و همش می گفتم تو رو خدا برگرد ، خواهش میکنم برگرد.
ولی کم کم سیانوتیک شد و هر وقت ماساژ قطع می شد ریتمش از بین می رفت و نبضش هم حتی یکبار برنگشت.
بعد از اینکه همه از اتاق رفتیم بیرون انقدر دست و پام می لرزید که باورم نمی شد.
از بخش که رفتیم بیرون چشمم افتاد به بخش زنان که رو به روی داخلی هست؛ یادم افتاد که چند روز پیش هم که یکی دیگه از مریض ها اکسپایر شده بود، یه نوزاد نیم ساعته که خیلی ناز و سفید و تپلی بود رو همون موقع آوردن بخش.
اون موقع به این فکر کردم که انگار زندگی همینه؛ آدما میان و میرن و دنیا چقدر نسبت به رنج ما بی تفاوته.
یک اتاق زندگی یک نفر تموم شد ولی توی بخش رو به رویی ، یک نوزاد که تازه متولد شده رو میذارن بغل مادرش و تازه زندگی به شکل جدیدی برای اونا شروع میشه.
می دونم که زندگی همینه ولی کاش زور خوشی ها و تولد ها بچربه به غمی که دست و دل آدم رو می لرزونه و خواب رو از چشاش می گیره.
