زثولیت
Open in Telegram
He/Him Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it. Communication : @Zer0etun1bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
170
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+530 days
Posts Archive
170
این دو تیکه از مشرف در خداگونگی در کنار خودارجاعیهای پادوکسیکال و در پس نگاههای ضد اومانیستی و نیهیلیستی، ناخودآگاه انسان رو وادار میکنه که دربرابر این کلمات، خرد چرکش رو به کار بگیره و براش یه آلترناتیو بسازه.
شاید همون سیلی که بر انسان بودنمون میخوره، به هر نحوی
خواستار رهایی از سنگینی و تلخی مفهوم این قصارهاست.
برای انسانی که اشرف مخلوقاته و همچنین اشرف تکبر، هضم فحوای مشرف در خداگونگی که در این تیکهاش آگاهی انسان رو نه غایت طبیعت و نه هدیهای ارزشمند بلکه فقط یک اضافهبار بیهوده میدونه، بدیهیه که دشوار باشه...البته میشه گفت این دشواری تا قبل از ادراکش جانگدازه.
170
Repost from خیال
خرد، بغضِ چرکِ گلوی آخرین آتشفشان طبیعت بود. فرگشتی بی معنا که جانوری را به فهمِ مرگ محکوم کرد. یک تبعید درونزاد ژنتیکی، کابوسی که محکوم به حمل ابدی آن هستیم.
هر نظم ظاهری، نسخهای موقت از هرجومرج ذاتی است. ما جهان را نه خلق کردیم و نه درک میکنیم؛ تنها رنج و بیمعناییاش را با دقتی بیرحمانه، بدون ذره ای خلاقیت، بازآفرینی کردهایم و -درندگانِ پوچگرا و متمدن- زمین را چنگ میزنند.
طبیعت هیچگاه به آگاهی نیاز نداشت!
-مشرف در خداگونگی#تلخ_وش
170
Repost from خیال
خردمندی ما بیشتر شبیه یک انحراف تاریخی است تا یک مسیر حتمی. جهان میتوانست مملو از صدای پرندگان و دریاهای پر از نهنگ قاتل باشد، بدون هیچ نویسنده، ریاضیدان و حتی کشیشان و روحانیونِ ادیان الهی یا صنعتی!
-----
به عبارتی، ما موجودات تصادفی هستیم که خیال میکنیم عقلانیت غایت طبیعت است. در حالی که شاید غایت طبیعت فقط «تداوم آشوب در لباس نظم» باشد.
-مشرف در خداگونگی#تلخ_وش
170
هیچکدوم رو ترجیح نمیدم.
اما احساس میکنم لازم به ذکره که برای خودم بگم این تابستون علیرغم اینکه پنداشت میکردی برای تو نیست و مثل تابستون سال قبل نفرین شدهست، اتفاقاً بسیار برای تو بود و به جرأت میتونی بگی بهترین سه ماه سالت رو گذروندی و بابتش خوشنود باشی. یه نگاه به خودت بنداز پسر. ببین چقدر لبخند زدی، چند شب رو در پس غم با حس خوشبختی، صبح کردی؟
آگوست رو که یادت نرفته؟
اون شب که برای اولینبار حس کردی خوشبختی رو چی؟
دیدی؟ همین الان که داشتی این متن رو تایپ میکردی، یه لحظه اصلاً یادت نبود که با چه غمی تابستونت رو شروع کردی.
اندوهها همینقدر به ظاهر عمیق و در باطن سطحیان.
در این سه ماه، چندبار روحت پوست انداخت؟ چندباری رو در اوج مملو بودن از خودت، فهمیدی که چقدر هیچی؟
تا چقدر از خودت راضی هستی؟ میتونی به آینهٔ تابستونت نگاه کنی؟
هرچه که بود، گذشت. با تمام لبخندها و غمها و همچنین فراقها.
.
/یکم پاییز و آخر تابستان.
[زث، پاییزت مملو از عشق.]
