زثولیت
Open in Telegram
He/Him Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it. Communication : @Zer0etun1bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
170
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+530 days
Posts Archive
170
[روزگار آنهارا باز در اتاق سبزی که ساخته بودند به هم رسانده بود. منتهی این بار شکوفه مانند همیشه نمیشکفت. او همانی بود که با گوشهچشمی از مهر غرقگل میشد. اما اینبار به وضوح هویدا بود که این شکوفه، بهارهٔ سابق را در خود ندارد.]
شرح مکالمه. ۱۳ سپتامبر. عنوان:اتاقسبز. هماتاقهای مغروق، مفتون و مهجور ادبیات.- گمان میکنم نیلیوجودت، کمی خاکستر گرفته. دلیلش را هم خودت خوب میدانی. - تصدیق میکنم. «درد بزرگیست. این که بدانی خاک گرفتهای و اگر به خود نرسی خواهی پوسید اما همچنان نظاره میکنی. در آخر نگاهت را هم خاک میگیرد و تارت میکند. عاقبت گوشهای خاک میگیری و دستی گیرایی نیست که گردت را بگیرد. دست خودت هم که پوسیده، بله. فنا همانجاست.» - گرد و خاک زیادی روی کالبد خاکیام نشسته. - عجب است. این چه خاکیست که با خاک وجودت همذاتپنداری نمیکند؟ خاک که با خاک مأنوس است. - نکته اینجاست که این خاک، خاک درکههای دوزخ است. نه درجههای بهشت. -فوتش کن. «یاد بچگیام افتاده بودم، زمانی که دنیایم یک منِ کودک بیشتر نداشت، به هنگام شيطنت مادرم میگفت، در لباست فوت کن. این تو نیستی. شیطان در جلد توست. فوتش کن. هنوز هم گاهی شیطان جلدم را فوت میکنم و پنداشت میکنم که از سیاهیاش رها شدهام. مادرم همانی بود که اندوه را برایم آسان کرد.» یک نظر که شکوفه را دیدم، انگار او شیطان جلدش را پوشیده بود. فوت که هیچ، حالا دیگر باد هم افاقه نمیکرد. - خاکهایم را پوشیدهام. - پس جامه بدر. - سعدیام میگوید : «برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را. بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را» - و حافظ هم میگوید : «ساغر می بر کفم نه تا ز بر. برکشم این دلق ازرق فام را» . - اما جامه دریدن سهلتر از کالبد شکافتن است. من مدتهاست که خودم را میشکافم و بین شکافتههایم از شکافتن ملول میشوم و از نشکفتن ملال. پس تا جامهات به تنات خو نکرده، بدرش. بدر تا یک روز جبر جامهات تورا مجبور نکند که تمام وصلههایش را دانه به دانه از تنت بشکافی و تنشکافی کنی زیرا یک سر وصلهٔ شکافتنیات به جانت وصل است. آنگاه باید هم کالبد شکافی کنی و هم تن و جان شکافی. - جامهای که با پوست آمیخته شده باشد، دریدنآن، دریدن تن است و تفاوت وافری با کالبد شکافتن ندارد. - اگر غفلت را حوالهٔ جامهٔتنت کنی، یک روز با هوشیاری پوست از تنت میکَنی. طاقتش را داری؟ - غفلت کردهام. با چشمِ باز. - نه. چشم بستی و انگار قدمهایت چشمبستهتر به سمت قعر میروند. «چشم تنها از آن نگاه صورت نیست، تمامی اجزا بصر لازماند» - من هنوز هوشیار نشدهام، اما طاقتم تمام شده. - پس منتظر باش، یا سرت به سنگ میخورد یا به آدم و سری که به آدم بخورد سنگ میشود. آن زمان باید انقلاب کنی تا به خودت بگردی. دیگر نهضتها چاره نیستند. - سرم به سر خورده. سرم به سرسنگین همان آدمهایی خورده که شبانهروز در کتابها با آنها مصاحبت دارم. -سرسنگینی آدمها، سینه را سنگین میکند. به من بگو، چه چیزی روی سینهات سنگینی میکند شکوفه؟ - جهالتهایم. نادانستهها و نارسیدهها. - از آنها عطش بگیر برای رفع و رجوع. گفتنش که دردی را دوا نمیکند. - رفع خیر. ولیکن بله. هرچه که پیشتر میروی بیشتر میشوند. - چرا رفع نه؟ - آن ها رفع شدنی نیستند. - پس پذیرفتنیاند. - شکافتنیاند. (مردد بود که بگوید شکافتن مرحلهٔ بعد از پذیرفتن است یا قبل اما او پنداشت میکرد که پذیرفتن بر همهٔ اینها مقدمتر است). با جملهای این مکالمه در فریاد، خفه شد. «از دل نادانستهها، ناشنیدههای بسیاری زاییده میشود.» بر این جمله، تفکر باید کرد. تمام. .
#مکالمات. | انسجام مکالمه، جهت حفظ عیار.#زث.
170
00:41
breathe. I'm not in love, it's just a game we do. I tell myself I'm not that into you. But I don't wanna sleep, it's. quarter after three. You're in my head like.
170
Indeed, my inner Bambino is fearless. This child within me yearns for a soul to cherish, for someone to call his own. Worn by endless rejections, he still dares to hope, carrying a fragile fire of longing through the shadows of the world.
- Hear me Areth?
170
همیشه میترسیدم کسانی را که دوست دارم یک روزی از دست بدهم. اما باید از خودم بپرسم
آیا کسی هم هست بترسد از اینکه من را یک روز از دست بدهد؟
/پائولو کوئیلو.
