زثولیت
Open in Telegram
He/Him Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it. Communication : @Zer0etun1bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
168
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
168
مرا بخاطر عدم صراحتم عفو کنید. شاید این همه ابهام ضروری نباشد. من همیشه از فیض بردن در حضور اندیشههای بزرگ لذت بردهام. شاید به این دلیل که به الگویی برای تکامل خود نیازمندم یا شاید فقط به این خاطر که دوست دارم آن هارا دور خودم جمع کنم ولی در هرحال از گفتوگو با مرد دانشمندی چون شما احساس سرفرازی میکنم.
[وقتینیچهگریست. اروینیالوم. ص ۳۱]
168
و ناگهان فهمید که فعلحال نه ضجههای خیس و نه نیایشهای ملتمسانهاش چاره نیست. خدای سریعالاجابه کجاست؟ هر کجاست مقصدم آنجاست. در پس این خلا، صبری که میطلبدش همان تعبیر افشردن جان ابتهاج است. من میخواستم جام غم را بنوشم، غفلت کردم، جامه شد و پوشیدم.
من پوشیدم یا مرا به آن پوشاندند؟ یحتمل جام غم به دستم دادند و مستم کردند، آن گاه جامهٔ غم را به من پوشاندند و مرا به سوگ نشاندند. مرا چه به لباس سوگ؟
از هر سمت به این دریده وصله میزنم، از سمتی دیگر مرا میدرد. رسوایم میکند، با انگشت نشانم میدهد، میگویند این جامه دریده کیست؟ نگاه میکنم و از پاسخ جا میمانم چرا که در جای دیگر، شاید در خود، از خودی که من نیستم و تمامش تویی، میپرسم، حال که من نیستم، کدام دریده به دل جام تو رسیده؟ که پایش به تو خانهٔ تو کشیده؟ هر که هست عاقبت یک روز پایش را میشکنم.
من به شرق آمدم به شوق عشق، که آمد و مرا به قعر برد؟ در این قعر، مرا مغروق کردند و غریقنجاتم را دور. وادار به اغراقم کردند که بگو به زرِ وجود زث، اکسیر حس پاشیدهاند. افشانهٔ حس مرا پریشان کرد، مرا چه به حس؟
و در پس این جام و جامهها، دوش دیوانه شدم، او مرا دید و بگفت: آمدم، جامه مدر، نعره مزن، هیچمگو.
#زث.
168
خدا دید که رگهایم از تیغ میهراسند و ترس از ارتفاع دارم، برای همین به جای من خودکشی کرد.
#زث.
168
میبینی؟ این اوضاع زندگی ماست و در این اوضاع توهم خانه را خرابتر میکنی. باور کن که من فقط به این خرابه دلخوشم.
168
مردن هم دردسرهای خودش را دارد، فرض کن در زنده بودنت اسیرت باشند و در این وانفسا تو کار خودت را تمام کنی، آن موقع کسی پیدا خواهد شد که خرج کفن و دفن تورا بدهد؟ در زندگی که به تو ارج ندادند دیگر چه برسد به خرج. انگار در این خانه، خرج را خر میدهد و در این حوالی همه شغالاند. ایکاش در هفتسالگیام، درست همان موقع که میدیدم شمع تولدم را دیگران فوت میکنند و بابت آن اشک میریختم، میمردم.
#زث
168
مردک ولمان کن، مگر در این سگدانی میشود درس خواند؟ گمان میکنی قاعدهٔ من شبیه یاسین خواندن در گوش خر شده؟ نه پدر من-و صدبار حیف اسم والای پدر برای تو- برای من فقط باید فاتحه خواند. اگر به جای درس، عجل وفاتم را بخوانم، همه آسودهتر خواهند شد. من لکهٔ ننگ این خانهام.
#زث
168
جای این حجم از نفرت در جغرافیای من تنگ بود، نفرت خود را درید و کینه شد و فریاد زد، چنین شد که فریادش گوش پتیارهها را در چندصد کیلومتر آن طرفتر کر کرد.
168
آنها روزگار را بر من سخت کردند و مسیر را برایم دشوار. محال است خدای من به آنها آسان بگیرد. خانههایتان خراب پتیارهها.
