زثولیت
Open in Telegram
He/Him Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it. Communication : @Zer0etun1bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
169
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+530 days
Posts Archive
169
راستش را بخواهید، اکثرتان بر توهم انشعاباتی اسیر هستید که از مقعدتان سردر میآورد و در زبانتان میچرخد، به چشمانتان مینشنید و سرتان را گرم میکند. غافل از آگاهی نسبت به هستی و چیستی، درست در چندین فرسخی فطرتهای ثانی یا مرتبههای اندیشیدن، غوطهور در افول اما به توهم طلوع هستید.
جالب است که در نهایت تمامی ما، از چرایی نرفتن جهان بر سمت آگاهی شاکی هستیم، درصورتی که حقیقت اینجاست، اجتماع هر یک از ما، جامعه میسازد و جامعهٔ ما جهان را.
اینطور است که من پنداشت میکنم یک سر این طناب نا آگاهی بر دستان آگاهان نیز هست.
انگار این آگاهی و عطش اندیشه همان در گرانیست که به هر کس ندهند.
[دُر گران ما کو؟]/تراوشناگهانی. نیمهشب هجدهم اکتبر. #زث.
169
Repost from خیال
چه بسا در انتهای اقبالم، آسمانجل باشم. شاید این یکی از بدترین مصیبت ها باشد اما برای من پاداش ارزنده ای خواهد بود. اینکه با لولیان در آستانِ آتش، در میان روشنایی و همراهان گرامی -آسمانجل های دیگر- با بیان قسمتی از خاطرات نوشین، گرمای آتش را حفظ کنیم.
شاید اقبال تو هم اینچنین شد و در کنار تو، در کنار آتش، در کنار آغوش، در کنار دست هایمان، آخرین خواسته ام را هم زنده کردم. آخرین وجه حضورم را.
-نابهنگام شکار#تلخ_وش
169
در نظربازی ما بیخبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
[به پاس بزرگداشت حضرت لسانالغیب.].
+خواجه شمسالدین محمد بن بهاءالدین محمد حافظ شیرازی. |تفأل نطلبیده؛ اما مطلوب. | #حافظ.
169
گاهی اوقات حس میکنم در مرز اشباعم و اگر جایی لبریز نشم، یحتمل دقایق بعدی با مرگ مغایرتی نداره.
169
زث در ساعت ۹:۴۲ دقیقهٔ شب.
- یحتمل اگر تواناییاش را داشتم، کاری را در حق متلاشیکردن خودم دریغ نمیکردم.
[در بستر شر افکار/دوم اکتبر.]#زث.
169
اگر روزی، فردی قلم برداشت و جوهری بر زندگینامهٔ من کشید، در فصل تولدم بنویسد:
«ناگهان آفتاب عشق و شمس حقیقت پرتویی بر آن جان پاک افکند و چنان تافته و تابناک ساخت که چشمها از نور او خیره گردید و روز کوران محبوب که از ادراک آن هیکل نورانی عاجز بودند و از نهاد تیره خود به انکار برخاستند و آفتاب جان افروز را از خیرگی چشم شب تاریک پنداشتند، آن آفتاب تیرگی سوز که این گوهر شبافروز را مستغرق نور و از دیدهٔ محجوبان مستور کرد و آن طوفان عظیم که این اقیانوس آرام را متلاطم و موج خیز گردانید و کشتی اندیشه را از آسیب آن به گرداب حیرت افکند، سرّ مبهم و سرفصل تاریخ زندگانی(او)، شمسِ خویشش بود.
[اقتباس از شرح حال مولانا جلالالدین در باب ظهور شمس؛ نوشتهٔ استاد فقید بدیع الزمان فروزانفر.]/هفتم مهر ماه. روز بزرگداشت شمستبریزی گرامی.
169
درگیر چندکلمه پیرامون صدا های ف و ق هستم. (فقدان. فراق. فراقت.)
از ف تا قاف و از قاف تا ف. از ف نام سه جلدم تا قاف فراقم در رنج است و از ف آغاز فراقم تا قاف پایان فراقم در اشک.
از ف نام و فقدانم تا نون و نان هوایی که انگار لنگ است، از عطش فراقت لبریزم.
از الف تا ی و از تلخ تا وَش از تو پرم و لبریز نمیشوم.
من خود را چطور از منی که تماماً توست دریغ کنم که جبر طبیعت دامن مرا نگیرد؟
انقدر این جبر مرا به وحشت انداخته است که بعد از گذشت حدوداً ده روز به تازگی جرأت یافتهام که تفکرم را کمی پیرامونش بچرخانم.
میدانی آن چنان که تو از الف ابتدا تا ی منتهی استثنای من و مستثنی از همه چیز بودی، حال نیز باید باشی.
از چه تورا در یقهٔ زندگیام دریغ کنم که تو تافتهٔ جدا بافتهٔ بافتههای یقهام هستی.
تار و پود تو از تافتهٔ جدا بافتهٔ من جدا میشود.
تو از پود زیرین جدا میشوی و من تار تو را به پود بالایی گره میزنم و هربار تکرار مکررات میکنم.
جالب است که گاهی خود را از هم میشکافم و یقه میدرم و خود را از یقهام دریغ میکنم و آنجاست که تو تارهایم را به پودهایت گره میزنی و از من یک تافتهٔ جدا بافته و به نوعی یک تافتهٔ او بافته میبافی.
من از شکافتن ملول بودم و از نشکفتن از گل تو، ملال. تو میآمدی و در من میشکفتی و شکافتههایم را میبافتی.
چطور چشمم را به رفتارت ناخوش کنم وقتی عملت این است؟
به من میگفتی که درکت از پارگی باید این باشد که با همه باید دوخت و با تو باید برید؟
جان من، ما رگ جان ببریدیم و به جانت دوختیم. از چه دریغت کنم؟ من در یقهام از بریدههایت تافتهٔ من بافته میدوزم.
به یاد دارم که یک روز، در دنیای کلمهام در کویی که آن را «پیرامون او» نامیدهام نوشتم که اگر تمام شدیم، از نو با من آغاز شو. حال اضافه میکنم که اگر از من بریدی، نشانم بده تا از بریده هایت برای خویش لباس نو بدوزم.
/بیست و هفتم سپتامبر ۲۰۲۵.[الفبای من.] این کلمات تا به این لحظه، باب میل است. #زث.
