en
Feedback
زثولیت

زثولیت

Open in Telegram

He/Him Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. ‌Your name isn't written here but you're all over it. Communication : @Zer0etun1bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
170
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+530 days
Posts Archive
sticker.webp0.07 KB

MusicsquadORG.mp39.40 MB

sticker.webp0.01 KB

سپتامبر؟

. آگوست عجیب و زیبای ماهم انگار دارد تمام می‌شود. اگر بخواهم همه چیز را مختصر کنم و از حاشیه‌گویی‌ها پرهیز... باید بگویم که پنج روز گذشته‌. پنج روز است که من با خود، کنار دریاچه‌ام تنهایم. فقط گاهی از عمد قلابم را بالا می‌آورم تا ببیند توانسته‌ام ماهی بگیرم و تحسینم کند. او دور ایستاده چون می‌خواهد به جای اینکه خودش برایم ماهی بگیرد، مرا ماهیگیر کند. اعتراف می‌کنم که در ابتدا فکر می‌کردم هر آنچه که صید کنم، چیزی ورای من خواهد بود. اما حالا هر چه که به تور قلابم می‌افتد، تیکه‌ای از من است. انگار در اعماق این دریاچه شیشهٔ وجودم را شکسته‌ام. اعتراف می‌کنم که در این پنج روز، سعی کرده‌ام که از هرلحظه‌اش یک تیکهٔ دیگر از خودم را صید کنم. اعتراف می‌کنم که، هرآنچه در بیست و هفتم آگوست در باب اولین قدم خودشناسی نوشته بودم را به دور از درک، فقط نوشته بودم. اما چند روز است که کمی فهمیده‌ام باید با خود چه کنم. برای مثال دیروز-بعد از چندین سال- خودم بودم. بدون هیچ نقابی. اعتراف می‌کنم که دو ر‌وز است کمی راحت‌تر کنار خودم نفس می‌کشم و دیگران راحت‌تر به من لبخند می‌زنند. در اولین بروز من واقعی‌ام کنار دیگران، به حدی آن‌هارا سرخوش دیدم که انگار آن‌ها هم دلتنگ من بودند. و در آخر اعتراف می‌کنم که باز طاقتم طاق شده. مرا بابت نپرداختن به اشعار کبک ببخش. احساس می‌کنم او را باید کنار تو تشریح کنم‌. نمی‌دانم در این چندروز چندبار به کبک گوش داده‌ام. به گمانم شمارش از دستم در رفته باشد اما اگر این را خواندی و هنوز به انتظارم نشسته‌ای، راه‌های برگشتن به سویت را باز کن. کافی‌ست که مرا کبک صدا کنی تا باز به سینه‌ات پرواز کنم. اما قول می‌دهم دیگر آن دختربچه‌ای نباشم که در موازات دنیایمان‌ به سینه‌ات چنگ می‌زد. مثل همیشه حرف‌هایم تمامی ندارد، پس اجباراً تمامش می‌کنم. تمام.
پایان آگوست. | با فرض بر زیبایی ماه آینده، با آگوست خداحافظی می‌کنم.
#زث.

/آخرین روز آگوست‌. چندسطر‌ خزعبل.
. [کلمات از من فرار کرده‌اند. خانهٔ کلماتم خالی‌ست. پس این بار هم بالاجبار خزعبل‌نویسی می‌کنم.] نمی‌دانم چه بگویم. آگوستِ رو به پایانم را تعریف کنم یا بگویم که مرا کبک صدا کن. هرچه بخواهم از خود بنویسم، در آخر به «او» می‌رسم. یک شب میان شوخی‌هایمان گفت، تو هر چقدر که عقب بروی، آخرش به من می‌رسی. بله‌. این بار هم راست می‌گفت. (به تو بیشتر از همه و حتی خودم اعتماد دارم اما بی‌تاب آن روزی هستم که مؤمنت‌ شوم. تو نمی‌دانی که دیدن تجلی حرف‌هایت در سرشت و سرنوشتم چه لذتی دارد و چطور مرا به وجد می‌آورد.) . روز‌های اول آگوست، احساسی به من می‌گفت که ما باز کنار هم شب‌هارا صبح خواهیم کرد و همین هم شد. به متن‌هایی که در آن روز‌ها نوشته‌ام چند دقیقهٔ پیش نگاهی انداختم. انگار به وضوح آخرین چکیدهٔ اندوه‌هایی که با دست‌های خودم ساخته بودم را می‌دیدم. صدای شیون‌های همان غم‌هایی که نمی‌خواستند گریبانم را رها کنند را می‌شنیدم و پوزخند می‌زدم. به هفتم آگوست رسیدم. نت‌واژهٔ بی‌جوابم را برای بار چهارم خواندم و باز از او پرسیدم، کاش یک روز بفهمم که فلسفهٔ سکوت‌های کلمات از جنس او چیست. من از هر چیز نوشتم، از غیر جواب گرفتم الا او. احساس می‌کردم عجز از کلمات من است، منتهی شخصی به من گفت، عجز از زبان است و نه کلام تو. امیدوارم که همینطور باشد. از او که کمی بگذریم، دوازده آگوست-آن‌جا که آفرودیت هم برایم نوشت احساس کردم که خوشبختم و لبخند عمیقی زدم. غم آفرودیت را هم به دنیای کلمات کشانده بود. نمی‌دانستم بابت این مورد خوشحال باشم یا غم‌دار. به من می‌گفت بعد از چندسال، الان غم تورا می‌فهمم و درکت می‌کنم. برای یک لحظه از اعماق وجودم خواستم که ای کاش می‌شد غمش را به جان بخرم تا درکم نکند. آخر آفرودیت برای این غم‌ها زیادی جوان بود. این چندسالی که کنارش بودم برای لبخندش همه کار کرده‌ام. همیشه به همه می‌گفتم که من آفرودیت را لای پر قو نگه داشته‌‌ام. جوری با او رفتار می‌کنم که انگار شکستنی‌‌ست. پس حق دارد کمی نازپرورده بار بیاید. بگذریم. اگر باز به او برگردیم باید بگویم یادم هست که در حوالی آن روز‌ها یک جا نوشتم: نمی‌دانم در برابر تو کی قرار است طاقتم طاق بشود و بخواهم که از روی خود رد شوم تا به تو برسم. تقریباً نیمی از آگوست گذشت که بالاخره طاقت من طاق شد. همین شد که در چهارده آگوست، برای اولین بار در زندگی‌‌ام انقدر سرخوش و خوشحال بودم که عضلات صورتم از فرط لبخند زیاد درد می‌کردند‌. جسمم انقدر خسته بود که نمی‌دانم شدتش را با کدام مثال و استعاره بگویم. اما خوب میدانم که با روحم تناقض جالبی داشت. به معنای واقعی کلمه حس می‌کردم روحم چطور در جسمم می‌رقصد انگار انقدر شیدا شده بود که می‌خواست جسم خسته‌ام را بدرد و از من جدا شود و در تنی به وسعت دنیا رقاصی کند. به راستی می‌فهمیدم که جغرافیای‌ تنم در آن شب برای ابتدا و انتهای روحم کمی تنگ بود. در دنیای موازی ما اینطور گذشتیم که انگار من یک دختر بچهٔ سه ساله بودم‌ که پدرم در آشفته‌بازار شهرم دستم را رها کرده بود و حالا که من پیدایش کردم و باز به او رسیده‌ام میان بازوانش هستم و مدام به سینه‌اش چنگ می‌زنم و می‌گویم تو می‌دانستی اگر مرا رها کنی من در نبود تو بسیار غصه خواهم خورد. تو می‌دانستی که من احساسات شکننده‌ای دارم و فقط برای تو اینگونه هستم. گلایه می‌کردم و به سینه‌اش مشت می‌زدم. مطمئن بودم که مشت‌هایم چندان برایش دردی نخواهند داشت اما پیش خودم و خودم بماند که بعد کمی غصه خوردم که نکند ناراحتش کرده باشم؟ او می‌دید که دخترش چطور مالامال از غم است و می‌‌دانست اگر به غم‌ها و گلایه‌هایش دامن بزند، گریه‌های او بیشتر خواهد شد. در موازات آن دنیا می‌دیدم که او اول کمی سر آن کودکی که به سینه‌اش چسبیده بود را نوازش کرد به قول آن دختر کمی کله‌اش را گرد کرد و در نهایت با مزاح کمی قهقه به جان دختر انداخت. ما خوشحالی هم دیگر را به وضوح دیدیم. من بار‌ها به او گفتم که چقدر کنارت زنده و خوشحالم و از گفتن‌ آن هم ابایی نداشتم. ولی چند روز بعد از او پرسیدم آن شب که می‌خندیدی، کنارم خیلی خوشحال بودی؟ بماند که گفت نه. اما من مطمئنم این را گفت که بیشتر از این کله‌ام را گرد نکند. و بله‌. من کنارش بودم. شیرینیِ تلخی‌اش را می‌چشیدم، از شرابش مست می‌شدم، با سرخوشی‌ها و پر حرفی‌هایم کلافه‌اش می‌کردم و فکر می‌کردم همه چیز اینجاست. به ادبیات خودش فکر‌ می‌کردم ترک عشرت از او برای واقعی یک محال ناممکن است. و بعد‌ها فهمیدم که او هم مانند من از رفتن بیزار است.

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.11 KB

خداروشکر هنوز هست.

من الان فهمیدم.

عهههه؟ آگوست سی و یک روزه؟

sticker.webp0.07 KB

امروز من خیلی انسان خوبی بودم. همه باید کله‌ام رو گرد کنن.

پر از اتفاق‌های صمنصمقحقحقخفخف و پشم‌ریزون‌.

۳۰ آگوست. (زیبا بود.)

sticker.webp0.01 KB

از اینکه قفل مرحلهٔ اول رو واسم باز نکردی، واقعاً ازت ممنونم. برای واقعی شما خوب بلدی که چیکار کنی. اول از همه به خودم بابت داشتن موهبت وجودت و بعد به خودت افتخار می‌کنم.
/برای او. هرچند خود او بهتر از هرکس شاهد و ناظر به ماست. می‌بینه، درست از جایی که باید.

sticker.webp0.01 KB

sticker.webp0.00 KB

.
.