en
Feedback
زثولیت

زثولیت

Open in Telegram

He/Him Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. ‌Your name isn't written here but you're all over it. Communication : @Zer0etun1bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
168
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Ali Sorena - Gavazn [320].mp312.37 MB

هرلحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر آرام‌تر از آهو، بی‌باک‌تر از شیرم هرلحظه که می‌کوشم در کار کنم تدبیر رنج از پی رنج آید، زنجیر پی زنجیر. #مولانا.‌

در موازات اینجا، انگار من میدوم و‌ مابقی فلج‌اند و افلیج‌ها در تقلای قلم کردن پاهایم هستند. آیا در آخر من می‌مردم یا مفلوج‌ها و ای‌کاش جواب همان اولی باشد. #زث.

امروز بیچاره‌ای، اما به دنبال چاره برای فرداتی؟ ای دل ساده.

جهان هم ایستاده بود بین نطقت.

تنومندترین درختان به بلندترین بلندی‌ها دست می‌یابند و با عمیق‌ترین ریشه‌ها به عمق تاریکی فرو می‌روند، حتی اگر به هلاکت بینجامد؛ ولی او نه بالا می‌رود نه به پایین رخنه‌ می‌کند. شهوت حیوانی، قدرت و خودش را خشک و زایل می‌کند. سه زن او را از هم دریده‌اند ولی او سپاسگزار است، او چنگال‌های خونین‌شان‌‌ را می‌لیسد‌. یکی او را در بوی مشک خویش غرق کرده است و تظاهر به قربانی شدن می‌کند. پیشکش این زن اسارت است، اسارت او. دیگری عذابش می‌دهد، با تظاهر به ناتوانی هنگام راه رفتن خود را بر او می‌فشارد. خود را به خواب می‌زند تا سر بر آلت مردانه‌اش بگذارد و‌ زمانی که‌ از چنین عذاب‌های کوچکی خسته می‌شود، آشکارا تحقیرش می‌کند. وقتی بازی به پایان می‌رسد راه می‌افتد و قربانی دیگری برای نیرنگ‌هایش می‌یابد و او از این همه چیزی‌ نمی‌بیند، در هر شرایطی دلباخته است. هر آنچه زن انجام می‌دهد به حساب بیماری‌اش گذاشته می‌شود و ترحم برمی‌انگیزد و او همچنان دلباخته است. و آن دیگری او را در اسارتی‌ پایدار زنجیر کرده است. ولی این یکی را من بیشتر می‌پسندم، دست کم چنگال هایش را پنهان نمی‌کند. [گزیده‌ای از یادداشت‌های فریدریش‌نیچه دربارهٔ دکتر برویر‌/ ۵دسامبر۱۸‌‌۸۲]

علم ذاتاً رنگ ندارد، در علم باید تنها کار کرد اما نمی‌توان در آن زندگی‌ کرد. این جمله‌ای بود برآمده از افکار یوزف‌برویر. او برتایی داشت که به علم او، رنگ می‌داد تا بتواند در آن زندگی کند. تعمیم این نقل به زث اینجاست که او، یک اویی دارد عالم به عمل و گاهی جاهل در عمل.‌ اویش گاهی از دنیای مقدس خویش به بیراهه می‌رود و کسی را همراه خود می‌کند. اگر او را بی‌رنگ پنداشت کنیم، با این اوصاف یحتمل او به دنبال رنگ می‌گردد و همین اولیه‌ترین منشأ تمایزات ارتباطی‌اش را می‌سازد. ارتباطاتی فانی، کم ژرفا و چه بسا مضحک. در شرح بیشتر این ارتباط‌های فانی، هنوز منبع اصلی وفات در طرفین مشخص نیست اما چیزی که برای زث هویداست این است که اویش دیر یا زود از خط‌های موازی خسته می‌شود. اگر او‌، خطی را بیابد که بر خط‌اش مماس شود و انقدر در او‌ غور کند که علم‌اش رنگ‌ بگیرد و بتوانند زندگی‌ای عالمانه داشته باشند در آن صورت، کمالات او چقدر تکمیل خواهد شد؟ اگر او انقدر از خود غنی شده که بدل به وعدهٔ اصلی شده است، در روز‌هایی که مانند روز‌های پیشین، طوفان نیست و وزش‌اش غوغا نمی‌کند، به یک مکمل نیاز دارد که وعده‌ای فرعی باشد. او از در به دری میان موهای بور و سینه‌های حجیم ‌و جیغ‌ِرنگ‌های سرخ و صورتی، خداتر نخواهد شد. #زث.

.

فرض کنید در خانه‌‌ای کنار نهر آب به دنیا آمده‌اید. بلوغتان که به سر رسید و دغدغهٔ بقا سر زده به سرتان آمد، به خودتان می‌آیید و می‌بینید که در یک روز تابستانی، بعد از دوندگی‌های فراوان، تشنه شده‌اید‌. با خود گمان می‌کنید که در قعر نعمت هستید چرا که خانه‌ای در کنار نهر آب دارید، اهل این خانه محال است اگر معنای عطش را بفهمند. هنگامی که از اهل خانه طلب آب می‌کنید، پرخاش می‌کنند. آن‌جاست که می‌فهمی تو در این خانه اجازهٔ سیراب شدن نداری و هر چقدر دلیل این عدم اجازه را می‌پرسی جز پرخاش و فریاد، جواب دیگری نیست. منتها برای رسیدن به آب، یک میان‌بر برایت باقی‌ست. آن هم این است که برای قطره‌ای آب ملتمس شوی. در ابتدای این میان‌بر مانعی بزرگ سد راه توست و آن غرورت است. آن‌ جاست که اگر اخلاقی زث‌گونه داشته باشی، غرورت می‌شود آب و غذایت و خود را ملزم می‌دانی که پی نهر دیگری باشی. #زث.

بله نیچهٔ عزیز، انسان تا آن هنگام که زنده است، بارها باید بمیرد.

جبر محیطی اطرافم چنان بر روان من تاخته که نه فقط من، بلکه دیگران هم حتم دارند تنها مرگ، می‌تواند مرا از دست این قوم‌الظالمین نجات دهد. #زث

sticker.webp0.00 KB

این، شاهکار بود. قشنگترین چیزی بود که خوندم. وادارم می‌کرد که ادامه بدم و ببینم آخرش چی میشه؛ در عین حال دلم نمی خواست به آخرش برسم. کاش یه کتاب بود. ارزشش رو داره.

چه طویل. از کجام در اومد...

فرض کنید خداوند عالم، هنگامی که درحال خلق ما بود و جعبه‌ای در دست داشت. جعبه‌ای که خصلت‌های ما در آن جمع شده بود. جعبه را باز کرد: عقده را چه کسی می‌خواهد؟ اینجا مرد های خاندان پیش قدم شدند و عقده‌ را برداشتند. اشانتیون این عقده، اخم‌های سنگین و فریاد های بی‌دلیل وبی‌عاطفگی های مفرط بود و کثافت‌های دیگری که هر کدام بر دیگری کثیف‌تر جلوه می‌کرد. پنج سال بعد، در جعبه دوباره باز شد، سادگی را چه کسی می‌خواهد؟ آن‌جا مادر من داوطلب شد. سادگی را بلعید و شیرینی‌اش دلش را زد. خواست اعتراض کند، اما خفه‌اش کردند و گفتند: دیگر می‌شود چه کرد؟ همین است که هست. از آرامش طعمش لذت ببر و شاکر باش که تند نیست. مادرم سادگی را قورت داد و قانع شد.(اگر در آن لحظه سادگی را تف می‌کرد، در این لحظات زندگی‌اش کسی تف به سادگی‌اش نمی‌انداخت) حدود سی چهل سال بعد، هنگام خلق هم‌سن‌های من، همه مثل سگ‌های گوشت ندیده به جعبه پریدند و هر یک سهمی از جعبه برداشتند و‌ رفتند و فقط من ماندم.‌ نمی‌دانستند با من چه کنند، گفتند از میان تمامی نعمات، قرعه به هر کدام که افتاد، ارزانی تو باشد. بعد از جدال‌های بسیار بر سر کشیدن قرعه من، سنگی به من دادند که انگار من در آن بودم. جالب است که می‌گفتند قرعه به هر چه افتاد ارزانی تو، اما بابت همان سنگ هم از من اجر خواستند، حتی همان هم ارزان نبود. اجر دیگر چه بود؟ من فقط رنج داشتم و با نعمت درون آن سنگ، جبر هم داشتم. رنجی که در جبر قالب بود و بابت همان اجر می‌خواستند. خواستم شکایت کنم که بفهمم باید با این سنگ چه کنم ولی در جواب، تنها به پس کله‌ام زدند.‌هر چه پی چرایی می‌رفتم، آن‌ها دور تر می‌شدند، فریاد می‌زدم‌ و فریادم آن‌ها را کر می‌کرد.‌ من تنها به این دلیل که مانند دیگران دنباله رو نبودم و به جعبه هجوم نبردم، محکوم شدم. محکوم به آن که بروم تا سنگ وجودم را بشکافم و از آن به نعمات هفت‌گانه‌ام برسم. در امیدواری می‌گویم ای‌کاش سنگ، پیلهٔ من باشد تا در آن پروانه شوم و در نا امیدی با خود می‌گویم ای‌کاش همان هنگام که سنگ را به دستت دادند، تو سنگ را به سرت می‌زدی. حال چند ده سال از این فرض گذشته و هر چه بیشتر می‌گذرد، دیواره‌های این سنگ برای من تنگ‌تر می‌شود،‌ کی پروانه خواهم شد و به معجراج او پرواز خواهم کرد؟ #زث.

- دوست من، نعمت خانهٔ شما این است که مادرت در کمال شایستگی، مرد خانه شده است. من چه بگویم از این خانهٔ خراب که مردش نامرد از آب درآمده و حتی مادر خانه هم، مادری کردن را نمی‌داند؟ #زث

sticker.webp0.03 KB

ذهن بدیعی دارد. نمی‌توانم پاسخ‌هایش را پیش‌بینی کنم. شاید روزی فیلسوف برجسته‌ای شود، البته در صورتی که به جوهر انسانی نپردازد. در بيشتر زمینه‌های روابط انسانی، نقاط کور و شگفت‌انگیزی در نظریاتش‌ موجود است؛ ولی آن‌گاه که به جوهر زنان می‌پردازد، نظریاتش‌ بیش از آن که انسانی باشد، وحشیانه است. این که کدام زن در کدام موقعیت، تفاوتی نمی‌کند. پاسخش قابل پیش‌بینی است: زن یغماگر‌ و فتنه‌گر است. توصیه‌اش دربارهٔ زنان نیز به همان نسبت قابل پیشگویی است: ملامت‌شان کنید، کیفرشان‌ دهید و البته راه دیگر اینکه: از ایشان دوری کنید. [گزیده‌ای از یادداشت‌های دکتر برویر‌ دربارهٔ اکارت مولر/ ۵ دسامبر ۱۸‌‌۸۲]

از آن‌جایی که هنوز مایلم به زن‌ستیز بودن و پتیاره‌هراسی خویش ادامه دهم، در حوالی همین چند دقیقهٔ اخیر، دنیاستیزی نیز بر من غالب شده، چرا که او هم یحتمل زن است‌ و عجب زن چموشی‌ست! لج می‌کند ‌و بر خواسته‌هایم لب کج می‌کند. ای‌کاش مافوق تمام اراده‌ها بودم، احتمالاً در آن صورت اسمش را از دنیا به غضنفر تغییر می‌دادم. #زث.

بس.