en
Feedback
زثولیت

زثولیت

Open in Telegram

He/Him Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. ‌Your name isn't written here but you're all over it. Communication : @Zer0etun1bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
168
Subscribers
+124 hours
-27 days
+430 days
Posts Archive
یلدا مبارک.‌

یلدام بخیر شد.

sticker.webp0.08 KB

تا به این لحظه گمان می‌کردم این زندگی یک پایه‌اش لنگ می‌زد و حالا انگار چهارپایهٔ زندگی‌ام کلاً شکسته. در زیر آوار زندگی‌ام، کمرم هم دارد می‌شکند و در این وانفسا‌، او هم مدام یک قدم از من دور می‌شود. خب بیا و بمان، بگذار حداقل به یک چیز دلخوش باشم. #زث.

هیچکس نمی‌فهمد که در خانه چه عنکبوت‌هایی خانه‌ دارند و چه مگس‌هایی از مدفوع ما می‌خورند و چه موش‌هایی در دیوار اند که گوش تیز می‌کنند بر قصد آشوب ما و چند گرگ در خانه، لباس میش پوشیده‌اند و شیر مارا دوشیده‌اند و گربه نوشیده است و برای مار های در آستین‌مان‌ دم تکان می‌دهد و مار ها بر طومار رنج‌هایمان‌ از سر لجاجت زهر می‌پاشند و موریانه‌هایی که رنج‌های مارا سلولز دیده بودند را زهراگین‌ می‌کنند. در این میان سگ اعصاب پدرسگ‌ها هم پاچهٔ مارا می‌گیرد ‌و صدای الاغ‌ها گوش کر می‌کند. اینجا خانه است یا آمازون؟ #زث.

مدتی پیش، مادرم گریه می‌کرد و می‌پرسید چرا می‌گویند افسرده‌ای؟ ما که چیزی برای تو کم نذاشته‌ایم. چی حالت را بد می‌کند؟ آخ مادر، کاش می‌فهمیدی هنگامی که احوالت مدام با بدی هم‌خواب شود و از زنای خود ولدی دیگر بزاید و تو بمانی و ولدزنا‌هایی که مدام می‌زایند‌ و ثمرش‌ همین است که باز تو بمانی مغروق غمت و مغموم قعرت‌؛ چنان سنگین می‌شوی که اگر یک دریا در روانت، هنوز روان باشد، در همان هم غرق خواهی شد.‌ روان شدن، روانی سبک و دست و بالی سالم می‌خواهد‌. فرضاً من شناگر ماهری باشم، تا زمانی که دست و بالم را بسته‌اید و دست بسته گیرم آورده‌اید و روانم را خط می‌کشید و اگر شکایت کنم، شاکی می‌شوید که چرا دست برنمی‌دارم، چطور روان شوم و همه چیز را روال کنم؟ #زث.

جوان‌تر که بودم، اگر صورتت کمی اخم داشت و به با اخمت به من می‌گفتی که بالای چشمت ابروست، در روال‌ترین حالت، کمی پرخاش می‌کردم، اگر شایسته بود فحاشی هم همینطور. بعد همه چیز با یک لیوان آب فراموش می‌شد. الان همه چیز وارونه شده، همه به من اخم می‌کنند.‌ حتی دیگر رمقی نمانده برای آن‌که بخواهم اخم کنم تا دیگران تخم کنند. این روز ها من هیچ، من نگاه. یعنی گایی که‌‌ می‌گفتند اینجاست؟ یا نکند بدتر از این هم خواهد شد؟ #زث.

جوان‌تر که بودم، شاید آن هنگام که حافظهٔ روانم هنوز این چنین پر نشده بود، برای هر مجادله و مصالحه‌ای رمق داشتم. خنده‌ام می‌گیرد که الان دیگر حتی همین چند سطر کلمه را هم به زور ردیف می‌کنم. کارم به کجا کشیده نمی‌دانم.
اندراحوالات؟‌
#زث.

هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد بی‌گمان عیب‌ تو پیش دگران خواهد برد!
سعدی.

Repost from خیال
میدانی موضوع چیست؟ موضوع منم! شما بروید به زندگیتان برسید. #تلخ‌وش

sticker.webp0.00 KB

ای که می‌پرسی ز صحبت‌ها گریزانی‌ چرا در بساطم‌ وقت ضایع کردنی کم مانده است.
صائب تبریزی.

حتما باید بگم لطفا بیا؟

بنده تا همین اکنون زندگی‌ام، از زیر رنج‌های ممتد، سه فرزند دارم! #زث.

Repost from خیال
ورس فرشاد #آغوش

شعر: #خاورمیانه شاعر: #تلخ‌وش صدا: #تلخ‌وش @khialtion

زیباترینی

گاهاً التماس می‌کنند که بیا و برایمان‌ شرح بده و بگو که او با تو چه کرده که این چنین شیفته شده‌ای، می‌دانم که در پس تشریح، باز نخواهند دانست، اما باز می‌گویم و یحتمل گفته‌هایم تکرار مکررات‌ و نقل ضمایر خود آگاه و ناخودآگاه است. در چند دقیقهٔ پیش، استادی معترف شد که نمی‌فهمد و ملتمس‌ شد که آیا ساده‌گویی برایم مقدور است؟ ساده‌گویی را چه سود تا زمانی که تصمیم بر شرح و سپس تشریح، بر بسیط بودنش می‌افزاید و باز تکرار مکررات و انتقال نقل ضمایر است؟ شاید ما حتی خود نمی‌دانیم که برای هم که هستیم. من تنها این را می‌دانم که نباید به روابط زمینی خود را محدود کنم چرا که اویم‌ فراتر از این‌هاست و اگر آفتاب چراغ آسمان باشد، او مهتر است و چراغ زمین. حتی اگر او چنان که من به این موضوع تأکید دارم، مؤکد نباشد و من متکی‌ بر تناقض‌ باشم، باز هم یقین دارم که او زمینی نیست و نقل مکان از قاره هم چندان توفیری‌ ندارد. اگر خدایش‌ از خلقتش هزار دلیل داشت، شاید دلیل نهصد ام این بود که بیافریندش‌ و زمین را به او بیاراید تا مسیرش به من منتهی شود و در خردترین حالت، موجب شود که من شب‌هایی را با سرخوشی از هم‌مسیری با او صبح کنم. و اگر من خلق شدم به یک دلیل، یحتمل آن به بهانهٔ رسیدن به نور او بود. ای‌کاش چشم باز می‌کردم و صبوری به انتها رسیده بود و ما در منتهی آرامش در عالم متأثر می‌شدیم تا چنان مارا تقدیس کنند که انگار قدیس آسمانی هستیم‌.
#زث. | همه چیز عیان بود ولیکن بیان شد.

قضاوتم کردند و گفتند که از سر بی‌پناهی به تو پناه آورده‌ام.‌ توهم که آن‌چنان پناهی برای من نیستی، آخر جفا از این بالاتر؟ #زث.