𝐀𝐩𝐞𝐫𝐢𝐨
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
365
Subscribers
+424 hours
+57 days
+3530 days
Posts Archive
365
تیتر ؛ سرگذشت
Ω
در اواسط سفرم بود که پیرمردی را در آغل دامها دیدم؛ شکسته، خسته و درمانده.
سیگاری کنار لبش روشن بود، و از همانجا فهمیدم که زنده است.
رگ هر دو دستش را زده بودند، اما خونش خشک شده بود. با خودم پرسیدم: چطور هنوز سیگار از لبش نیفتاده؟
چه میتوانستم بکنم؟
کنارش نشستم.
وانگهی، سخن گشود:
«آدمیان را دریاب. آنان همانهاییاند که جهنمی بر زمین برپا کردند و بهشت را به یکدیگر وعده دادند.
همانهایی که دلیل زجر و درد یکدیگرند؛ جنگها را آغاز میکنند و سر بیهودهترین چیزها، همدیگر را سلاخی میکنند.
از این گونهی حیوانی که در هر جنگ، میلیونها از همنوع خودش را میکشد، چه انتظاری میتوان داشت برای دلسوزی برای دیگر موجودات؟ چیزی کمتر از کشتارگاه؟
آنها چیزی را میپرستند که زاییدهی تخیلشان است، و برای آن هم آدم میکشند.
خدایی که اگر انسان بفهمد در این عالم و دنیا چیزی جز خودش ندارد، یکباره نیست میشود.
موجودیتی مضحکاند؛ بزرگ میشوند بیآنکه بفهمند زندگی چیست، و تا وقتی آن را میفهمند، مرگ به سراغشان آمده و بازی تمام شده است.
بهشت را به زمین بیاورید تا ببینید که دیگر انسان نه نیازی به خدایی دارد، نه دعایی.
انسان خواهد مرد، و آتشش گلستان نمیشود؛ عصا اش مار نمیشود و دریا شکافته نمیشود، و آن خدایی که چشم و گوش بسته داد نمیشنود. »
هنوز از حرفهای پیرمرد به خودم نیامده بودم که سگی وارد آغل شد؛ لهله میزد و خونآلود بود.
سگِ پیرمرد است؟ گوسفندها را گرگ برده بود؟
سگ سایه نداشت، و این غیرعادی بود.
لباسم را گرفت و کشید؛ میخواست دنبالش بروم.
به سمتش رفتم.
در لحظهی آخر، پیرمرد را دیدم که زمزمه کرد:
«نرو.»
اما سگ آرام نمیگرفت، پس به دنبالش رفتم.
سگی سفید و زیبا بود که لکههای خون، او را شبیه گرگی سفید کرده بودند؛ گرگی که از جنگی سخت بازگشته باشد.
مرا به جنگل برد.
همهچیز برایم آشنا بود، و همین عجیبترش میکرد.
هرچه میرفتیم، گویی سگ مقصدی نداشت.
تا به خودم آمدم و پشت سرم را نگاه کردم، آغل دیگر پیدا نبود.
به کلبهای رسیدیم. بوی خون، انزجارآور بود.
بیدرنگ داخل رفتم.
همهچیز درهم ریخته بود. دختری روی زمین افتاده بود و میگریست.
انعکاس نور آفتاب بر تپانچه ای که در دست داشت، چشمم را زد.
سگ به دختر پارس میکرد و دختر، گریهاش شدیدتر میشد.
آرام به سمتش رفتم.
گفتم:
«چه شده؟»
سکوت جوابم بود
باد در اتاق را کمی باز کرد.
از گوشهی در نگاهی انداختم و رعشه بر تنم افتاد.
دیوارهای اتاق با خون رنگ شده بودند و جنازهای بر زمین افتاده بود.
توجه ای بهش نکردم.
روی زانوهایم نشستم و دستانش را که روی تپانچه بود، گرفتم.
دستانش سرد بود و میلرزید.
تپانچه را به سمت گلویش گرفته بود.
دختر زیر لب چیزی زمزمه میکرد، آنقدر آهسته که انگار با خودش حرف میزد، نه با من.
اشک از چانهاش میچکید و روی دستهای خونآلودش میریخت.
تپانچه را به آرامی از دستش گرفتم و کنار گذاشتم.
دختر حتی در چشمانم نگاه نمیکرد.
موهایش را نوازش کردم.
به آغوشم آمد، تنش از دستانش سردتر بود.
محکم در آغوشش گرفتم، گرمای خون دستانش را که روی کمرم حس میکردم، تازه بود.
هوا تاریکتر میشد و گویی که آفتاب میگفت: «تا کی میخواهی بمانی؟ من در حال رفتنم.»
دختر به خواب رفته بود و سگ دیگر نبود.
پتویی به دورش پیچیدم و بدون توجه به اتاق، بیرون رفتم.
ناگهان صدای زوزهای آمد؛ نه شبیه صدای سگ، بیشتر شبیه نالهی انسانی که سالها درد کشیده باشد.
پایم به خنجری کهنه و کند خورد.
آن را برداشتم و به سمت زوزه رفتم.
از آسمان خون میبارید و نور ماه خونین از میان درختان جنگل میتابید.
سگ سفید را از دور دیدم و به سمتش رفتم.
آرام نشسته بود.
برهای در دهان داشت.
گوشم شروع به زنگ زدن کرد.
صدای شلیکی تنم را لرزاند...
به خودم آمدم؛
سیگار خاموش شده بود.
