بیرا گرافی
Open in Telegram
بیرا یعنی آنچه از یاد نمیره، اینجا نوشتهها جان میگیرن و در دل میمونن سخنی بود اینجا هستم: https://telegram.me/Nashenocbot?start=sc-OcawdbfzJ7
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
479
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-6330 days
Posts Archive
479
اگر روزی خواستی گریه کنی
مرا صدا بزن
قول نمیدهم بتوانم بخندانمت
ولی میتوانم با تو بگریم
اگر روزی برآن شدی که بگریزی
در این که مرا صدا بزنی
هیچ درنگ مکن
قول نمیدهم از تو بخواهم که بمانی
ولی میتوانم با تو بگریزم
اگر روزی نمیخواستی با کسی سخنی بگویی مرا صدا بزن
تا با هم سکوت کنیم.
ولی اگر روزی مرا صدا زدی
و من پاسخت ندادم
به نزد من بشتاب
زیرا قطعاً من به تو نیاز خواهم داشت...
#گابریل_گارسیا_مارکز
479
Repost from N/a
کسی که پشت پنجره ایستاده بود
🪞ژانر: معمایی، روانشناختی، دلهرهآور
باران از عصر شروع شده بود و حالا، نزدیک ساعت دو نیمهشب، چنان به شیشههای خانه میکوبید که انگار کسی از بیرون قصد ورود داشت. "رها" تنها در خانه نشسته بود. همسرش، امیر، برای یک سفر کاری سهروزه به شهر دیگری رفته بود و قرار نبود تا فردا شب برگردد. رها مشغول تماشای تلویزیون بود که صدای زنگ تلفن همراهش سکوت خانه را شکست. شماره ناشناس بود. با بیحوصلگی تماس را پاسخ داد. صدای زنی آرام و لرزان از آن سوی خط گفت: ـ سلام... ببخشید، شما تنها هستید؟ رها کمی مکث کرد و گفت: ـ بله، چطور مگه؟ زن با عجله گفت: ـ لطفا هر چیزی که میگم انجام بدید، ولی به هیچکس نگید که باهاتون تماس گرفتم. رها از جایش بلند شد. ـ شما کی هستید؟ زن جواب داد: ـ من همسایه روبهرویی شما هستم. همین الان از پنجره آشپزخونه دیدم که یک مرد وارد خونهتون شد. رها با تمسخر خندید. ـ امکان نداره. من تنها هستم. زن با صدایی که حالا میلرزید گفت: ـ پس لطفا به آشپزخونه برید و خودتون نگاه کنید. فقط چراغ رو روشن نکنید. تماس قطع شد. رها چند ثانیه به صفحه گوشی خیره ماند. بعد، با قدمهایی آهسته به سمت آشپزخانه رفت. در تاریکی، انعکاس خودش را روی شیشه پنجره دید. اما چیزی در تصویر عجیب بود. پشت سرش، سایه مردی ایستاده بود. رها جیغ کشید و برگشت. هیچکس آنجا نبود. با دستهای لرزان به اتاق نشیمن برگشت و بلافاصله با پلیس تماس گرفت. چند دقیقه بعد، صدای آژیر در خیابان پیچید. دو مامور وارد خانه شدند و تمام اتاقها را گشتند، اما اثری از ورود کسی پیدا نکردند. یکی از ماموران که متوجه آشفتگی رها شده بود، پرسید: ـ خانم، اون زنی که با شما تماس گرفت، همسایهتون بود؟ رها گفت: ـ بله، فکر کنم. صدای من رو از پنجره شنیده بود. مامور نگاهی به همکارش انداخت و بعد آرام پرسید: ـ اسم اون خانم رو میدونید؟ ـ نه. مامور چند لحظه سکوت کرد. ـ خانم، واحد روبهرویی شما سه ماهه خالیه. صاحب قبلیش هم در یک حادثه به قتل رسیده. رها احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. مأمور ادامه داد: ـ یه چیز دیگه هم هست. شما گفتید همسرتون سفره؟ ـ بله، چطور؟ مامور گوشی خودش را بیرون آورد و عکسی به او نشان داد. رها با دیدن عکس، خشکش زد. عکس مربوط به دوربین مداربسته ورودی ساختمان بود. مردی با کلیدی در دست، حدود یک ساعت قبل وارد ساختمان شده بود. آن مرد امیر بود. رها با صدایی بریده پرسید: ـ این... این یعنی چی؟ مامور جواب داد: ـ همسرتون اصلا از شهر خارج نشده. ما سه روزه به اتهام قتل همسر قبلیش دنبالشیم. رها شوکه شد و به دیوار تکیه داد. با بغض گفت: - یعنی چی؟ چه اتفاقی داره میوفته! مامور با تعجب پرسید: ـ منظورتون چیه؟ رها به آرامی گفت: ـ من هیچوقت راجب همسر قبلی امیر چیزی نميدونستم. من حتی نميدونستم همسرش به قتل رسیده. همان لحظه تلفن همراهش زنگ خورد. شماره ناشناس بود. مامور تماس را روی بلندگو گذاشت. صدای همان زن دوباره شنیده شد: ـ بهتون گفتم که تنها نیستید... رها با گریه گفت: ـ تو کی هستی؟ چرا داری با من این کار رو میکنی؟ زن چند ثانیه سکوت کرد و سپس گفت: ـ من همون زنی هستم که سه ماه پیش توی همین خونه کشته شد. تماس قطع شد. مامور با عجله به سمت تلفن رفت تا شماره تماس را ردیابی کند. اما قبل از اینکه بتواند کاری انجام دهد، گوشی رها دوباره روشن شد. یک پیام جدید دریافت کرده بود. فرستنده: امیر. متن پیام فقط یک جمله بود: "رها، اگه پلیس اونجاست، بهشون اعتماد نکن. من سه ماه پیش مُردم... درست مثل تو." رها آرام سرش را بالا آورد و به شیشه پنجره خیره شد. این بار سه نفر در انعکاس شیشه دیده میشدند. او، مامور پلیس و مردی که پشت سرشان ایستاده بود. مرد لبخند زد. و چراغها خاموش شدند. پایان پارتِ اول✍🏻
