es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

بیرا گرافی

بیرا گرافی

Ir al canal en Telegram

بیرا یعنی آنچه از یاد نمی‌ره، اینجا نوشته‌ها جان می‌گیرن و در دل می‌مونن سخنی بود اینجا هستم: https://telegram.me/Nashenocbot?start=sc-OcawdbfzJ7

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
478
Suscriptores
Sin datos24 horas
-107 días
-6930 días
Archivo de publicaciones
یه روز من زود بیدار شدم دوستم دیربیدارشده بازم دیر میشه خدااااا😒

امشبم با ننوشتن گذشت کلاسام زیاد بود خستمممم

تنها آسانسور دانشگاه که تو پردیس ما نیست
تنها آسانسور دانشگاه که تو پردیس ما نیست

گشنمههههه

دستام یخ زدهههه چرا انقد سرده

اگر روزی خواستی گریه کنی مرا صدا بزن قول نمی‌دهم بتوانم بخندانمت ولی می‌توانم با تو بگریم اگر روزی برآن شدی که بگریزی در این که مرا صدا بزنی هیچ درنگ مکن قول نمی‌دهم از تو بخواهم که بمانی ولی می‌توانم با تو بگریزم اگر روزی نمی‌خواستی با کسی سخنی بگویی مرا صدا بزن تا با هم سکوت کنیم. ولی اگر روزی مرا صدا زدی و من پاسخت ندادم به نزد من بشتاب زیرا قطعاً من به تو نیاز خواهم داشت... #گابریل_گارسیا_مارکز

شوالیه✨
شوالیه✨

رفتیم دانشگاه خندیدیم خوش گذشت دیگه بسه مجازی نمیشه؟

ساعت۱۰کلاس دارم ۹:۵۸از خوابگاه زدم بیرون

آرزو میکنم از سر شوق زندگی کنید.

جوری که دوستامو خوشحال می کنم✨🩵
جوری که دوستامو خوشحال می کنم✨🩵

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

Repost from N/a
کسی که پشت پنجره ایستاده بود 🪞ژانر: معمایی، روان‌شناختی، دلهره‌آور
باران از عصر شروع شده بود و حالا، نزدیک ساعت دو نیمه‌شب، چنان به شیشه‌های خانه میکوبید که انگار کسی از بیرون قصد ورود داشت. "رها" تنها در خانه نشسته بود. همسرش، امیر، برای یک سفر کاری سه‌روزه به شهر دیگری رفته بود و قرار نبود تا فردا شب برگردد. رها مشغول تماشای تلویزیون بود که صدای زنگ تلفن همراهش سکوت خانه را شکست. شماره ناشناس بود. با بی‌حوصلگی تماس را پاسخ داد. صدای زنی آرام و لرزان از آن سوی خط گفت: ـ سلام... ببخشید، شما تنها هستید؟ رها کمی مکث کرد و گفت: ـ بله، چطور مگه؟ زن با عجله گفت: ـ لطفا هر چیزی که میگم انجام بدید، ولی به هیچکس نگید که باهاتون تماس گرفتم. رها از جایش بلند شد. ـ شما کی هستید؟ زن جواب داد: ـ من همسایه روبه‌رویی شما هستم. همین الان از پنجره آشپزخونه دیدم که یک مرد وارد خونه‌تون شد. رها با تمسخر خندید. ـ امکان نداره. من تنها هستم. زن با صدایی که حالا می‌لرزید گفت: ـ پس لطفا به آشپزخونه برید و خودتون نگاه کنید. فقط چراغ رو روشن نکنید. تماس قطع شد. رها چند ثانیه به صفحه گوشی خیره ماند. بعد، با قدم‌هایی آهسته به سمت آشپزخانه رفت. در تاریکی، انعکاس خودش را روی شیشه پنجره دید. اما چیزی در تصویر عجیب بود. پشت سرش، سایه مردی ایستاده بود. رها جیغ کشید و برگشت. هیچ‌کس آنجا نبود. با دست‌های لرزان به اتاق نشیمن برگشت و بلافاصله با پلیس تماس گرفت. چند دقیقه بعد، صدای آژیر در خیابان پیچید. دو مامور وارد خانه شدند و تمام اتاق‌ها را گشتند، اما اثری از ورود کسی پیدا نکردند. یکی از ماموران که متوجه آشفتگی رها شده بود، پرسید: ـ خانم، اون زنی که با شما تماس گرفت، همسایه‌تون بود؟ رها گفت: ـ بله، فکر کنم. صدای من رو از پنجره شنیده بود. مامور نگاهی به همکارش انداخت و بعد آرام پرسید: ـ اسم اون خانم رو می‌دونید؟ ـ نه. مامور چند لحظه سکوت کرد. ـ خانم، واحد روبه‌رویی شما سه ماهه خالیه. صاحب قبلیش هم در یک حادثه به قتل رسیده. رها احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. مأمور ادامه داد: ـ یه چیز دیگه هم هست. شما گفتید همسرتون سفره؟ ـ بله، چطور؟ مامور گوشی خودش را بیرون آورد و عکسی به او نشان داد. رها با دیدن عکس، خشکش زد. عکس مربوط به دوربین مداربسته ورودی ساختمان بود. مردی با کلیدی در دست، حدود یک ساعت قبل وارد ساختمان شده بود. آن مرد امیر بود. رها با صدایی بریده پرسید: ـ این... این یعنی چی؟ مامور جواب داد: ـ همسرتون اصلا از شهر خارج نشده. ما سه روزه به اتهام قتل همسر قبلیش دنبالشیم. رها شوکه شد و به دیوار تکیه داد. با بغض گفت: - یعنی چی؟ چه اتفاقی داره میوفته! مامور با تعجب پرسید: ـ منظورتون چیه؟ رها به آرامی گفت: ـ من هیچوقت راجب همسر قبلی امیر چیزی نميدونستم. من حتی نميدونستم همسرش به قتل رسیده. همان لحظه تلفن همراهش زنگ خورد. شماره ناشناس بود. مامور تماس را روی بلندگو گذاشت. صدای همان زن دوباره شنیده شد: ـ بهتون گفتم که تنها نیستید... رها با گریه گفت: ـ تو کی هستی؟ چرا داری با من این کار رو میکنی؟ زن چند ثانیه سکوت کرد و سپس گفت: ـ من همون زنی هستم که سه ماه پیش توی همین خونه کشته شد. تماس قطع شد. مامور با عجله به سمت تلفن رفت تا شماره تماس را ردیابی کند. اما قبل از اینکه بتواند کاری انجام دهد، گوشی رها دوباره روشن شد. یک پیام جدید دریافت کرده بود. فرستنده: امیر. متن پیام فقط یک جمله بود: "رها، اگه پلیس اونجاست، بهشون اعتماد نکن. من سه ماه پیش مُردم... درست مثل تو." رها آرام سرش را بالا آورد و به شیشه پنجره خیره شد. این بار سه نفر در انعکاس شیشه دیده میشدند. او، مامور پلیس و مردی که پشت سرشان ایستاده بود. مرد لبخند زد. و چراغ‌ها خاموش شدند. پایان پارتِ اول✍🏻

من این ویرانسرا رو دوست دارم...

خوب این جعبه یه رازه نمی گم😁

برای یه جعبه ی خالی چرا انقد بایذ ذوق کنم

بادیگارد من تا خوابگاه🩵✨

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی