Isolation
Open in Telegram
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6868742988
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
307
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1230 days
Posts Archive
307
این است نبرد من
با اشتیاقی مقدس در تمامیِ روزها سرگردان بودن.
آنگاه، قدرتمند و وسیع،
با هزاران ریشه،
تا ژرفنای زندگی فرورفتن،
و از دل رنج،
تا فراسوی زندگی رسیدن،
فراسوی زمان!
راینر ماریا ریلکه
307
به راستی باید رقص او را مشاهده کنی! میدانی، او با تمام وجود خود به انجام این کار میپردازد، و با همۀ روح خود میرقصد! همه چیز در وجود او، مظهر هماهنگی است! او به هیچ وجه حالتی معذب ندارد، و بسیار آزاد است، به گونه ای که به نظر میرسد هیچ کار دیگری برای او وجود ندارد، و هیچ احساسی نسبت به هیچ جیز ندارد، و به هیچ چیز نمیاندیشد مگر رقصیدن! و بدون تردید در آن لحظه همه چیز از یاد او زدوده میشود...
رنجهای ورتر جوان
307
این نقاشی آکنده از مفاهیم نمادین روانشناختی و فلسفی است؛ سه انسان در خوابی شبیه مرگ بر زمین آرمیدهاند و هرکدام نماد بخشی از رواناند: زن بالا با گیتار، تجسم آنیما، احساس و الهام؛ مرد میانی با ویولن، سایهای احساسی و سرشار از شور و رنج؛ مرد پایین با برگهها، نماد منِ آگاه، فکر و نظم. این سه در سکوت دراز کشیدهاند، گویی روان برای بازسازی خویش به درون بازگشته است؛ همانگونه که یونگ میگوید، ناخودآگاه در خواب فعال میشود تا ناهماهنگیهای روانی را ترمیم کند. از دید فلسفی، صحنه شبیه مرگی آرام است؛ تسلیمی اگزیستانسیال در برابر پوچی، خستگی معنا و آگاهی از بیپناهی انسان، جایی که هنر، عشق و اندیشه ــ سه ساز زندگی ــ خاموشاند و تنها سکوت پناهی اصیل میشود. چنانکه کامو و سارتر باور دارند، هنگامی که معنا فرو میپاشد، سکوت نه پایان که امکان بازآفرینی خویش است. در سطح نمادین و اجتماعی نیز این سه بدن بر چمن سبز یادآور انزوای جمعی در جهانی پرهیاهو اما تهی از ارتباطاند؛ هرکس ساز خود را میزند و در پایان، همه با ساز خاموش در سکوت یکی میشوند. این تصویر بازتاب خستگی وجودی انسان مدرن است؛ خستگیای نه از افسردگی، بلکه از اشباع تجربه و فرسودگی معنا.
شاید آنچه در جهان خاموش شده، تو نباشی، بلکه جهانی باشد که که دیگر زبان تو را نمیفهمد، آیا باز هم سکوت میکنی یا زبان تازهای میزایی؟
307
رنج راستین شور میبخشد. کسی که بر پشتۀ رنج خود بالا میرود رفعت بیشتری دارد. و معرکه است اینکه ما بیش از هرچیز در رنج به عمقی که باید، آزادی جان را احساس میکنیم.
آزادی..! کو کسی که این کلمه را درک کند، این کلمهای است ژرفمعنا، دییوتیما! من صمیمانه نگرانم، بیاندازه رنجیده، امید از دست داده و بیهدف، هیچ فخری برایم نمانده است و با اینحال قدرتی در من است، قدرت شکستناپذیری که با هراسی شیرین تا به عمق استخوانهایم را درمینوردد...
فریدریش هلدرلین، گوشهنشین در یونان
307
در عرصهٔ موسیقی در ما چه رخ میدهد؟ ما باید ابتدا شنیدن یک تم یا ملودی را بهطور کل بیاموزیم و آن را بهصورت یک روح مستقل درک کنیم، تمیز دهیم، محدود کنیم و مجزا سازیم. سپس باید تلاش کنیم تا آن را، علیرغم غرابتش، با حسننیت تحمل کنیم و با شکیبایی و علاقه، ظاهر ساخته و بیان آن را بپذیریم. سرانجام لحظهای فرا میرسد که ما به آن عادت میکنیم و آن را انتظار میکشیم و فکر میکنیم اگر نباشد برایش دلتنگ میشویم. از آن لحظه به بعد، این آهنگ بیوقفه سحر و حضور خود را چنان بر ما تحمیل میکند که ما به عشاقی متواضع و شیفتگانی سرمست تبدیل میشویم و در دنیا چیزی جز آن نمیخواهیم. این وضع تنها در موسیقی مصداق ندارد. ما دوست داشتن هر چیزی را که اکنون دوست داریم به همین شیوه فرا گرفتهایم و بهخاطر حسننیت خود، شکیبایی خود، عدالت خود، و ملاطفت خود نسبت به چیزهایی که برای ما غریب هستند سرانجام پاداش میگیریم زیرا چیزهای غریب بهتدریج خود را آشکار میسازند و در نظر ما بهصورت زیباییهای وصفناپذیر و جدید جلوه میکنند. این قدردانی، پاداش شکیبایی و میهماننوازی ماست. آنکس که خود را دوست دارد به همین طریق موفق شده است؛ راه دیگری وجود ندارد، عشق نیز باید آموخته شود.فریدریش نیچه، حکمت شادان
