استنادات نامربوط
Open in Telegram
ـ کارشناسی حقوق #intp🎀 من اینجا فقط غر میزنم!!! مامانِ ببری و نارنجی ( امیر پرتقال )🐈 🐈 🧡 Books📚 , cats🐈 , tea ☕ = Me * نجات از جهنم *
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
270
Subscribers
-124 hours
-17 days
+1530 days
Posts Archive
تو این حدفاصل که داشتم اتاق رو تمیز میکردم ، شروع کردم به گوش دادن
دیدم خدایا چقدر ما اشتباه میکنیم .
چقدر از رو ناآگاهی کوتاهی میکنیم .
و این بشدت غمگینم کرد .
این هفته دوتا هدف دارم .
1 _ حداقل دو نوبت باشگاه این هفته داشته باشم. ( هفته پیش یه جلسه رفتم 🥲)
2 _ مجموع مطالعه هفتگیم بشه 28 ساعت.( تقریبا ۴ ساعت در روز )
شنبه ^ 2h
یکشنبه ^ 3h
دوشنبه ^
سه شنبه ^
چهارشنبه ^
پنجشنبه ^
جمعه ^
Repost from N/a
تعریف از خود نباشه ، با دوتا گربه دیونه زندگی می کنم که معلوم نیست ساعت 2:10 شب از همدیگه چی میخوان که مثل اسب بدو بدو میکنن و همدیگه رو میزنن😂🤦♀
یه خانومه سن بالا اومد خیلی گیر بود ، راهنماییش کردم که چیکار کنه مشکلش حل بشه .
موقع رفتن با ذوق دست کشید رو صورتم یجوری دعا کرد برام که بغضی شدم از مهربونیش .
از ته دل شاد شد انگار (((:
برای یک مسئله ی مالی ذهنم به شدت درگیر شد .
اومدم از اداره بیرون ، درحالیکه دلشوره داشتم و به این فکر میکردم که این فکری که به ذهنم رسیده ایا درسته یا نه .
یه گربه کوچولو رو دیدم زیر یه ماشینی بود و یچیزی شکار کرده بود و داشت با ولع میخورد .
یهو تو ذهنم این بیت پر رنگ شد
چنان روزی رسان روزی رساند
که صد عاقل در ان حیران بماند .
استرسه هنوز بود ، دلشوره هنوز بود ، اما این بار یه فرقی داشت یه نوری اون ته دلم روشن شد ، که بهم دلگرمی داد .
Repost from Dear diary
پارسال بهار داداشم بستری شد بیمارستان، شب اولی که نبود رفتم تو اتاق، جیغ میزدم و هرچیزی که زیر دستم بود رو پرت میکردم، بعد نشستم کف اتاق و زار زدم. چند روزی که اون بیمارستان بود هیچی نخوردم تا اون مرخص شه و بیاد خونه. زندگی رو متوقف کردم تا داداشم برگرده خونه.
انگار همه غمهای زندگی قبل از اون یه شوخی بود، و این درحالی بود که من میدونستم برادرم مرخص میشه و برمیگرده.
رنج خانوادههای جاویدنامها حتی قابل تصور نیست. بمیرم براشون.
