fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

استنادات نامربوط

استنادات نامربوط

رفتن به کانال در Telegram

ـ کارشناسی حقوق #intp🎀 من اینجا فقط غر میزنم!!! مامانِ ببری و نارنجی ( امیر پرتقال )🐈 🐈 🧡 Books📚 , cats🐈 , tea ☕ = Me * نجات از جهنم *

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
270
مشترکین
+124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1630 روز
آرشیو پست ها
من تو فاصله ها اصلا دوست خوبی نیستم.

تو این حدفاصل که داشتم اتاق رو تمیز میکردم ، شروع کردم به گوش دادن دیدم خدایا چقدر ما اشتباه میکنیم . چقدر از رو ناآگاهی کوتاهی میکنیم . و این بشدت غمگینم کرد .

وای امروز اینقدر شلوغ بودم که نگو .

من باید برم سرکار ، نمیدونم چرا این بچه اینجوری مظلوم نگاه میکنه(((:

صبح بخیر با پسر کوچولوی خونه اقا ببری 🧡🐈((:
+2
صبح بخیر با پسر کوچولوی خونه اقا ببری 🧡🐈((:

ابجی خوشگله ((((((:

این هفته دوتا هدف دارم . 1 _ حداقل دو نوبت باشگاه این هفته داشته باشم. ( هفته پیش یه جلسه رفتم 🥲) 2 _ مجموع مطالعه هفتگیم بشه 28 ساعت.( تقریبا ۴ ساعت در روز ) شنبه ^ 2h یکشنبه ^ 3h دوشنبه ^ سه شنبه ^ چهارشنبه ^ پنجشنبه ^ جمعه ^

Friday with u 💕

خوشم اومد ^_^

Repost from N/a
تعریف از خود نباشه ، با دوتا گربه دیونه زندگی می کنم که معلوم نیست ساعت 2:10 شب از همدیگه چی می‌خوان که مثل اسب بدو بدو میکنن و همدیگه رو میزنن😂🤦‍♀

یادمه یه شب رندوم بهم زنگ زد ، کنار پسر خوشگله بودم . یهو گفت زینب گوش کن 😂😂😂😂

پروردگارا ، من چرا اینقدر غمگینم ؟(:

یه خانومه سن بالا اومد خیلی گیر بود ، راهنماییش کردم که چیکار کنه مشکلش حل بشه . موقع رفتن با ذوق دست کشید رو صورتم یجوری دعا کرد برام که بغضی شدم از مهربونیش . از ته دل شاد شد انگار (((:

برای یک مسئله ی مالی ذهنم به شدت درگیر شد . اومدم از اداره بیرون ، درحالیکه دلشوره داشتم و به این فکر میکردم که این فکری که به ذهنم رسیده ایا درسته یا نه . یه گربه کوچولو رو دیدم زیر یه ماشینی بود و یچیزی شکار کرده بود و داشت با ولع میخورد . یهو تو ذهنم این بیت پر رنگ شد چنان روزی رسان روزی رساند که صد عاقل در ان حیران بماند . استرسه هنوز بود ، دلشوره هنوز بود ، اما این بار یه فرقی داشت یه نوری اون ته دلم روشن شد ، که بهم دلگرمی داد .

امروز میخوام یه کار ریسکی کنم ، امیدوارم خوشم نیاد😂😂😭

Repost from Dear diary
پارسال بهار داداشم بستری شد بیمارستان، شب اولی که نبود رفتم تو اتاق، جیغ می‌زدم و هرچیزی که زیر دستم بود رو پرت می‌کردم، بعد نشستم کف اتاق و زار زدم. چند روزی که اون بیمارستان بود هیچی نخوردم تا اون مرخص شه و بیاد خونه. زندگی رو متوقف کردم تا داداشم برگرده خونه. انگار همه غم‌های زندگی قبل از اون یه شوخی بود، و این درحالی بود که من می‌دونستم برادرم مرخص می‌شه و برمی‌گرده. رنج خانواده‌های جاویدنام‌ها حتی قابل تصور نیست. بمیرم براشون.