داروسازِ قصه گو✍️💊
Open in Telegram
یادداشت های روزمرهی یک داروسازِ قصهگو که معتقده بعضی دردا، فقط و فقط با "کلمه" درمان میشن. از روپوشِ سفید تا دنیایِ سیاهِ کلمات... 🎭 از آزمایشگاه شیمی تا ادبیات🧪 اینجا هیچی نسخه نمیخواد (: @amirhoseinyami @amirhoseinyamibot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
294
Subscribers
-224 hours
+117 days
+2230 days
Posts Archive
سهم من از عاشقی جز مرگ احساسم نبود
گاه سهم ماهی از دریا به جز قلاب نیست !
#تک_بیت
برج هیجان
دقیقا یک سال گذشت
سر این پلان چند ثانیه ای چقدر گرفتیم تکرار کردیم تا کار در اومد
ولی خوب در اومد و هنوزم دوسش دارم
این ۵ ثانیه برای من بیست و اندی سال زندگی بود
کام های ناقص
سیگار های نصفه نیمه
نشون از تموم کار های نیمه تموم این سال های من میداد
و من هر بار تو اون چند ثانیه چند سال زندگی مو مرور کردم
با هر کام یک سال رفتم عقب
کام به کام آسون تر میشد
هم گذشته هم سیگار
چون هم به سیگار عادت کرده بودم
هم به اتفاقات گذشته
اونجا بود که فهمیدم ادمی بنده عادت هس و بس
عادت میکنیم
به نبودن
به نرفتن
به ندیدن
به نگفتن
به نخواستن
به …
ولی نمیدونم چرا همیشه به نشد ها عادت میکنیم نه به شد ها
#برج_هیجان
همیشه وقتی موهام خوش حالت بودن نشونه خوبی بود برام
یعنی همون روز یه اتفاق خوب برام می افتاد
یا یه خبر خوش بهم می رسید
اون روزم با اینکه از صبح سر کلاس بودم و کلی عرق کرده بودم و اینور اونور رفته بودم ولی موهام خیلی خوش حالت بودن
هیچی از این بهتر برام نمیشد
پوشیدم
اسنپ گرفتم
راننده اسنپ هم برام شادمهر گذاشت
اونجا بود که
دیگه فهمیدم امروز ، روز موعوده
و همه چی قراره خوب پیش بره
رسیدم کافه
خیلی شلوغ بود
ولی من اونو اگ تو ۸ میلیارد نفر هم گم شده بودم باز یا یه چشم پیداش میکردم
چشم چرخوندم
ندیدمش
نشستم رو میز کنار شیشه سمت خیابون
تا اومد از بیرون بفهمم سریع
هر چی صبر کردم اون روز نیومد
اخر شب رفتم خونه
خودمو تو اینه نگاه کردم
موهام هنوزم مرتب بود…
معمولا با پله ها میرم
ولی امروز پام درد میکردم
سوار آسانسور شدم
زدم پارکینگ
طبقه دوم یکی قبل من زده بود
رسید طبقه دوم
سوار آسانسور شد برنگشتم پشت سرمو نگاه کنم
ولی فهمیدم خودشه
از تو آینه دستبندش توجهمو جلب کرد
خودش بود
یکی جفت همون دست خودم بود
دو طبقه فرصت داشتم برگردم
ولی هر کار کردم نشد که نشد
انگار همه دنیا واسم اندازه همون مکعب دو متری شده بود
نفسم تنگ شد
تا سه شمردم
اومدم برگردم آسانسور واستاد
رفت بیرون
پاهام درد می کرد نشد بدوم دنبالش
حالا من برنگشتم تو چشات نگاه کنم
یعنی تو هم نگاهت حتی تصادفی نیفتاد به مچ دستم
دروغ گفتم پاهام درد نمیکرد
ولی وقتی یه آدم تو یه اتاقک دو متری سهم من نباشه
تو این دنیای به این بزرگی سهم من نمیشه
من به همه گفتم پاهام درد میکرد
اونم پرسید ازتون بگید پاش درد می کرد…
۱۴۰۴/۵/۲۷
یادداشت ۲۸ :هر شب، خنجر رو بیرون نمیکشیدم
فقط میچرخوندمش
که یادش نره،
بعضی زخمها
با عشق زنده میشن...
خیلی خودمو کنترل میکنم اینجا آهنگ نذارم
ولی این یکی امشب حسی بهم داد که انگار مزه اش از دهنم رفته بود
خیلی وقت بود دهنم مزه خون میداد…
نریمان جوانی طبیعت گرد ، در یکی از سفر هایش مسیرش را گم می کند و ناخواسته وارد روستایی متروکه و نفرین شده میشود. روستایی که طبق گفته ها نفرین شده و هیچ کس حق ورود به روستا را ندارد. با ورود نریمان اهالی به شدت از حضور هراسان شده و تصمیم می گیرند نریمان را به قتل برسانند تا نفرین دوباره بیدار نشود. در همین زمان پیرمردی سالخورده و ثروتمند به نام اردوان ادعا می کند که نریمان پسر گمشده اردوان است که سال ها قبل ناپدید شده است. ادعای او اهالی را از تصمیم شان باز می دارد ، نریمان در روستا ماندگار میشود ، کم کم با زندگی عجیب آن ها خو می گیرد و حتی نقش مهمی در حل مشکلات روستا و کمک به اهالی پیدا می کند. نریمان عاشق نغمه ، تنها نوه بازمانده اردوان می شود اما می داند این عشق رازش را بر ملا میکند و جانش به خاطر می افتد. نریمان به خاطر ترس عشقش به نغمه را مخفی می کند. مدتی بعد اردوان به بیماری سختی دچار میشود و می میرد. روز خاکسپاری اردوان پسری به نام مراد به روستا بر می گردد و ادعا می کند پسر واقعی اردوان است. اهالی روستا دادگاهی تشکیل می دهند تا پسر واقعی اردوان را مشخص کنند و دیگری را به قتل برسانند. اهالی روستا این تصمیم را به نغمه واگذار می کنند و مهلتی برای او تعیین می کنند تا عموی واقعی خود را مشخص کند. نغمه با مراد و نریمان صحبت می کند تا پسر واقعی را تشخیص دهد. نغمه که همان اوایل متوجه دروغ اردوان درباره نریمان به اهالی روستا شده بود اما در برابر پدر بزرگ خود سکوت کرده بود پی می برد که هیچ کدام پسر واقعی اردوان نیستند . نغمه که خودش حال دلبسته مراد شده است ، این عشق چشم و گوشش را می بندد و رای بر اعدام نریمان می دهد. نریمان لحظاتی قبل از اعدام عشق چندین ساله اش به نغمه را فریاد می زند و سپس اعدام میشود. نغمه و مراد تصمیم می گیرند برای حفاظت از جان مراد و این راز شبانه و پنهانی از روستا به همراه ثروت اردوان فرار کنند. در میانه ی راه نغمه در چاله ای می افتد، مراد به نغمه کمک نمی کند او را تنها گذاشته و همراه طلا و جواهرات فرار می کند. بعد از مرگ نغمه خشکسالی و قحطی روستا تمام میشود..
و از بلندترین شاخهی حسرت،
یه سیب میچینم...
نه برای خوردن،
برای لمس طعم گناهی
که هنوز تازهست.
همون سیبی
که حتی شیطان،
از چیدنش ترسیده بود.
سایهسپید
نریمان، جوانی طبیعتگرد، در یکی از سفرهایش مسیرش را گم میکند و ناخواسته وارد روستایی متروکه و مرموز میشود؛ جایی که طبق افسانهها، سالها پیش بهدلیل ارتکاب گناهی جمعی، نفرین شده و ورود و خروج از آن ممنوع است. با ورود او، اهالی به شدت هراسان شده و تصمیم میگیرند او را از میان بردارند تا نفرین دوباره بیدار نشود.
در همین زمان، پیرمردی سالخورده به نام اردوان که منزوی و عجیب به نظر میرسد، ادعا میکند که نریمان پسر گمشده اوست که سالها پیش ناپدید شده است. ادعای او اهالی را از تصمیمشان بازمیدارد. نریمان در روستا ماندگار میشود، کمکم با زندگی عجیب آنها خو میگیرد و حتی نقش مهمی در حل برخی مشکلات اهالی پیدا میکند.
نریمان عاشق نغمه ؛ تنها نوه بازمانده ی اردوان می شود اما در صورت ابراز عشق راز او لو می رود و جانش به خطر می افتد ،نریمان عشقش به نغمه را مخفی می کند تا سال ها بعد اردوان به بیماری سختی دچار میشود و مدتی بعد هم می میرد. روز خاکسپاری پیرمرد ، پسر واقعی او به روستا بر می گردد...
