زادهِ خیال…
Open in Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
261
Subscribers
-224 hours
+17 days
+930 days
Posts Archive
261
«خاطراتی که آدمهایش رفته اند دردناک اند، ولی خاطراتی که آدمهایش حضور دارند، اما شبیه گذشته نیستند، به مراتب دردناک ترند.»
صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز
@ROHI_19E
261
میان خندهها و بازیهای کودکانهمان عشق آرام آرام قد میکشید…
او میدوید و من دنبالش انگار دنیا فقط همین لحظه است لحظهای که در آن خستگی معنا ندارد و دلها بیدفاعترین حالت خود را دارند
هر خندهاش امضای یک دوست داشتنِ بیادعاست… و هر نگاهش قولیست که بیصدا گفته میشود کنارت میمانم حتی در سادهترین لحظههای زندگی.
#اسراکریمی
261
Repost from L🪷tus
امروز یکی از بزرگترین آثار هنریِ بشر را دیدم که هیچ موزهای نگهداری نمیکند!
تعجب نکنید؛ منظورم چتلنویسهاست.
همان کاغذ هاییکه وسطِ درس، جلسه، تماس یا لحظههای بیحوصلگی، با خطخطیها، شکلکها، دایرهها و واژههای نصفهونیمه پُر میشوند.
خطخطیهایی که معمولاً هیچکس قرار نیست ببیند، صادقانهتر از بسیاری از حرفهاییاند که با صدای بلند گفته میشوند.
راستی تا به حال به این فکر کردهاید که چرا آدمها چتلنویسی میکنند؟
هیچکس هنگام هیجانِ زیاد چتلنویسی نمیکند.
هیچکس وسطِ دویدن دنبالِ رؤیاهایش، گل و بوته نمیکشد.
چتلنویسی معمولاً در مرزِ میانِ حضور و غیاب اتفاق میافتد.
جایی که جسمِ آدم در یک مکان است، اما ذهنش جای دیگری پرسه میزند.
بعضی آدمها نیز دقیقاً شبیه چتلنویسها هستند.
در زندگیِ روزمره شاید چیز زیادی از خودشان نشان ندهند، اما کافیست اندکی خسته شوند، کمی دلگیر باشند یا گوشهای از روحشان ترک بردارد.
آن وقت واژهها، احساسات و بخشهایی از وجودشان آشکار میشود که در روزهای معمولی پنهان مانده بود.
درست مثلِ چتلنویسها؛ آثاری که قرار نبوده کسی ببیند، اما گاهی از هر اثرِ هنریِ دیگری انسانیترند.
یک چتلنویس قدیمی: #دیبا
261
اصلاً کلمه انسان دلالت به آنها نمیکند، انسان بودن و این همه بیتفاوت بودن قابل قبول نیست…
حیوانها تنها حیوانات نافهم و بیعار هستند، و کلمه حیوان به آنها زیبندهتر هست!
261
Repost from حاشیـه نویس 𓂃✍︎
درد آور است که من آزاد نباشم
تا تو به گناه نیفتی قوسی های بدنم
بیشتر از افکارم به چشمهایت می آید
تاسف بار است که باید لباسهایم را اندازه ایمان تو تنظیم کنم🔪
261
Repost from N/a
آنجا که دیگر منی نیست، جهان با من آشتی خواهد کرد
به لهجهی نسترن...
#فرحناز_سلطانی
261
آدم گاهی یک نفر را آنقدر دوست دارد که نبودنش از مرگ، و بودنش از زندگی بزرگتر میشود.
#اسراکریمی
261
Repost from دُخت شب...✨
هرات را از روی نقشه نشناسید این روزها هرات را باید از روی اشکهای دخترانش شناخت......
#محال_بهار🍂
261
«او گل را آرام بر تارِ موهایم مینشاند…
و جهان در همان لحظه از نفس میافتد
انگار زمان خم میشود تا تماشای او را طولانیتر کند.
در نگاهش چیزی هست که نام ندارد نه عشق ساده است نه عادت… یک بیپایانیِ خاموش است که آرام در وجودم ریشه میدواند
و من میفهمم… هر گلی که او لمس کند دیگر فقط گل نیست بهانهایست برای عاشقتر شدنِ من… 🌹
#اسراکریمی
261
Repost from زادهِ خیال…
در حال حاضر با اشتیاق فراوان در فصل هیجانانگیز جوانی هستم و با انرژی مثبت، چشماندازی برای ورود به مرحلهای جدید از چرخه توسعه شخصی دارم که با اولویتهای رشد من همسو است!
261
#پارت: پنجاه و هشت
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k#
تا چند دقیقه بعد از رفتن آراد سُها همچنان کنار پنجره ایستاده بود نمیدانست دنبال چه میگردد یا شاید بهتر بود بگوید نمیخواست بداند آرام چشمهایش را بست اما صدای خستهٔ آراد دوباره در ذهنش پیچید:
«اگر اشتباه باشد... چرا اینقدر واقعی است؟»
قلبش فشرده شد ناخواسته چشمهایش را باز کرد.
نه...
نباید به این چیزها فکر میکرد همیشه یاد گرفته بود احساسات را پشت عقل و ایمانش نگه دارد همیشه یاد گرفته بود وابسته نشود همیشه یاد گرفته بود دل بستن، آغاز امتحانهای سخت است پس چرا این روزها هر بار نام آراد را میشنید ذهنش بیاختیار متوجه او میشد؟
صدای گوشی روی میزش رشتهٔ افکارش را برید
گوشی را برداشت.
چند دقیقه بعد دوباره مشغول کار شد اما تمرکز سابق را نداشت برای اولین بار در سالهای کاریاش یک گزارش ساده را چند بار از اول خواند و هر بار متوجه میشد چیزی نفهمیده است.
در همان زمان...
آراد در بخش فنی شرکت ایستاده بود یکی از انجینر ها دربارهٔ بخشی از پروژه توضیح میداد اما ذهن او جای دیگری بود
«انجینر صاحب؟»
آراد به خودش آمد
«بله؟»
کارمند لبخند زد
«برای سومین بار پرسیدم.»
آراد آهسته عذرخواهی کرد چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند چنین حواسپرتی از آراد بعید بود
مردی که همیشه قبل از همه متوجه اشتباهات میشد امروز چندین بار از جریان جلسه عقب مانده بود وقتی جلسه تمام شد همه بیرون رفتند اما آراد همانجا ماند دستش را روی پیشانیاش گذاشت و چشمهایش را بست دیگر نمیتوانست خودش را فریب بدهد هر چه بیشتر تلاش میکرد از این احساس فاصله بگیرد بیشتر به سمتش کشیده میشد
و چیزی که از همه بیشتر او را میترساند این بود که سُها هیچوقت چنین حسی نداشته باشد
نزدیک عصر...
سُها برای تحویل چند سند مجبور شد به بخش فنی برود پوشه را در آغوش گرفته بود و با قدمهای آرام از راهرو عبور میکرد
وقتی وارد سالن شد چند نفر مشغول کار بودند
اما نگاهش ناخودآگاه میان جمعیت به دنبال یک نفر گشت همین که متوجه این موضوع شد، قلبش فرو ریخت
چرا؟
چرا دنبال او میگشت؟
نگاهش را پایین انداخت و به سمت میز مسئول پروژه رفت
کارش فقط چند دقیقه طول کشید اما وقتی برگشت صدایی آشنا از پشت سرش آمد
«خانم سُها.»
قلبش بیاختیار تندتر زد آرام برگشت آراد چند قدم آن طرفتر ایستاده بود خستگی هنوز در چهرهاش دیده میشد اما نگاهش آرامتر از صبح بود سُها سعی کرد عادی رفتار کند
«بله؟»
آراد لحظهای مکث کرد انگار فقط میخواست چیزی بگوید تا او را متوقف کند
بعد آرام گفت:
«تشکر بابت امروز.»
سُها نگاهش کرد
«برای چی؟»
لبخند کمرنگی روی لبهای آراد نشست
«برای اینکه گوش دادین.»
سُها نمیدانست چرا این جمله ساده اینقدر روی دلش نشست چند ثانیه سکوت میانشان ماند بعد یکی از کارکنان آراد را صدا زد آراد نگاهش را از سُها گرفت.
«باید برم.»
سُها فقط سر تکان داد اما وقتی آراد دور شد برای اولین بار چیزی را پذیرفت که تا آن لحظه از خودش پنهان میکرد او از رفتنش ناراحت شده بود.
و همین حقیقت کوچک...
بیشتر از هر چیز دیگری او را ترساند
آن روز بالاخره کار های شرکت به پایان رسید
سُها وقتی از شرکت بیرون شد مستقیم به خانه نرفت.
مثل همان وقت هایی که دنیا برایش سخت میگرفت و میرفت به طرف مسجد امروز هم راه مسجد را پیش گرفت همان مسجدی که آراد را برای اولین بار ملاقات کرده بود.
هوای عصر آرام بود صدای اذان در کوچهها پیچیده بود سُها وارد مسجد شد و در گوشهای نشست چند دقیقه سرش پایین بود سعی میکرد ذهنش را آرام کند.
اما هر بار که میخواست روی دعا تمرکز کند ناخواسته حرفهای آراد در ذهنش زنده میشد.
«اگر اشتباه باشد... چرا اینقدر واقعی است؟»
سُها آهسته چشمهایش را بست
بعد زیر لب گفت:
«خدایا... دلم چرا این قسم شده؟»
برای اولین بار جوابی برای حال خودش نداشت
در همان ساعت...
آراد هم وارد مسجد شد چند شب بود که آرامش از دلش رفته بود نماز خواند بعد مدتی همانجا نشست نگاهش به فرش مسجد بود.
«خدایا... اگر این احساس درست نیست از دلم بگیرش.»
مکث کرد اما نتوانست جملهاش را کامل کند
چون ته دلش نمیخواست این احساس از بین برود آراد آهی کشید و سرش را پایین انداخت
نمیدانست این علاقه امتحان است یا نعمت
فقط میدانست هر روز عمیقتر میشود
و درست در همان مسجد...
بیآنکه خبر داشته باشند...
هر دو در چند متری هم نشسته بودند و هر دو از خدا آرامش میخواستند
چند دقیقه بعد...
سُها از جایش بلند شد چادرش را مرتب کرد و به سمت در خروجی رفت در همان لحظه آراد هم از قسمت دیگر مسجد بیرون آمد.
هیچکدام متوجه حضور دیگری نشده بودند تا اینکه نزدیک در نگاهشان اتفاقی به هم افتاد
هر دو برای لحظهای مکث کردند سُها آرام گفت:
«السلام علیکم.»
آراد جواب داد:
«و علیکم السلام.»
سکوت کوتاهی میانشان افتاد
بعد آراد گفت:
261
در آغوشش آرام گرفته بودم
و حس میکردم این آرامش فقط از دلِ عشق نمیآید از رحمتِ خداست
انگار خدا میان دلهای ما مهربانی را به امانت گذاشته تا در سختیهای دنیا پناه هم باشیم
او مرا در آغوش گرفته بود اما من بیشتر از آغوشش به تقدیرِ خدا ایمان میآوردم
که گاهی بهشت را در همین نزدیکی در دلِ یک آغوشِ حلال قرار میدهد💜
#اسراکریمی
