زادهِ خیال…
Open in Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
269
Subscribers
-424 hours
+137 days
+2630 days
Posts Archive
268
در اولین پناهی که فهمیده شوم تمامِ سکوتهایم به زبان خواهند آمد آنجا دیگر هیچ واژهای برای توضیحِ دردهایم لازم نخواهد بود چون بعضی آدمها پیش از آنکه حرفی بشنوند دل را میخوانند.!
#شاهدخت_دورگه
268
Repost from هنرستان نگار
«گردنبند»
«گردنبند» اثر گی دو موپاسان
ماتیلد، زنی جوان، آرزو داشت زندگی اشرافی و مجلل داشته باشد، اما خانوادهاش ثروتمند نبودند. روزی برای شرکت در یک مهمانی رسمی، از دوستش گردنبندی الماسنشان قرض گرفت.
پس از مهمانی، متوجه شد گردنبند گم شده است. او و همسرش برای خرید گردنبندی مشابه، وام سنگینی گرفتند و سالها با سختی و کار طاقتفرسا بدهی خود را پرداخت کردند.
وقتی پس از ده سال حقیقت را برای دوستش تعریف کردند، دوستش با ناباوری گفت:
«آن گردنبند اصل نبود؛ فقط یک بدل ارزانقیمت بود.»
این داستان نشان میدهد که گاهی یک تصمیم شتابزده یا پنهان کردن حقیقت، میتواند سالها زندگی انسان را تغییر دهد.
#گی دو موپاسان
268
میگویند انسان با نبودنها کنار میآید اما هیچکس نگفت چگونه باید به نبودنِ کسی عادت کرد که ستونِ تمامِ (بودن)هایت بود.
#شاهدخت_دورگه
268
Repost from زادهِ خیال…
+4
«انرژی زنانه در چیزهای کوچک خودش را نشان میدهد؛ در لحظهای که با حوصله چای دم میکنی، با توجه و ظرافت رنگ ناخن میزنی، یا وقتی خستهای و به بدنت اجازه میدهی آرام بگیرد. حتی وقتی با درک و آرامش به دیگران گوش میدهی، این انرژی در تو جریان دارد.
این انرژی نه به ظاهر وابسته است و نه به یک کار خاص؛ یک حس درونی است که همین سادگیاش زیبایی زنان را بیشتر میکند.»
✍🏻 #شاهدخت_دورگه
268
مگر ما چند سالمان بود؟
مگر ما چند سالمان بود که اینقدر زود فهمیدیم دنیا همیشه آنطور که در قصهها میگفتند مهربان نیست؟ مگر چند بهار از عمرمان گذشته بود که مجبور شدیم میان آرزوها و واقعیت یکی را انتخاب کنیم؟ ما هنوز کودک بودیم هنوز دلمان با کوچکترین چیزها خوش میشد و خیال میکردیم هیچ غمی آنقدر بزرگ نیست که لبخندمان را بگیرد. اما زندگی بیآنکه از سنمان بپرسد دستمان را گرفت و از کوچههای کودکی عبور داد آنقدر زود که وقتی به خودمان آمدیم خاطرهها بیشتر از رویاها شده بودند و دلتنگی آشناتر از بازیهای کودکی.
#شاهدخت_دورگه
268
انسانِ مضحک
تراژدی انسان آن نیست که تا ماه پیش میرود؛ تراژدی آن است که در راه رسیدن به ماه، زمین را از یاد میبرد.
ما انسانها چقدر مضحکایم.
تمام عمر میخواهیم پیشرفت کنیم. میخواهیم به ماه برسیم، در مریخ مستقر شویم، تکنالوژی را فتح کنیم و هوش مصنوعی را هر روز قدرتمندتر از دیروز بسازیم. اما در مسیر رسیدن به این قلهها، آرامآرام چیزی را از دست میدهیم؛ خودمان را.
مهربانی را فراموش میکنیم. شفقت را فراموش میکنیم. عاشق شدن را فراموش میکنیم. زندگی کردن را فراموش میکنیم. آنقدر سرگرم ساختن آینده میشویم که حال را زندگی نمیکنیم. کمکم از انسانها فاصله میگیریم و به ماشینها نزدیک میشویم. از خلق کردن فاصله میگیریم و آفرینش را به هوش مصنوعی میسپاریم. ساعتها در فضای مجازی غرق میشویم، اما برای چند دقیقه قدم زدن زیر آسمان وقت نداریم. صدها پیام ردوبدل میکنیم، اما گفتوگویی عمیق با یک انسان برایمان دشوار میشود. و بعد... روزی میرسد که به بسیاری از آرزوهایمان رسیدهایم. شاید بر مریخ قدم گذاشته باشیم، شاید هوش مصنوعی بیشتر کارها را انجام دهد و شاید دنیا پیشرفتهتر از هر زمان دیگری باشد. اما درست همانجا، خلائی در درونمان دهان باز میکند؛ خلائی که نه تکنالوژی آن را پر میکند و نه پیشرفت. آن وقت تازه از خود میپرسیم: نکند تمام این مدت، چیزی را گم کرده بودیم؟ نکند زندگی واقعی همان لحظههایی بود که بیدلیل میخندیدیم، عاشق میشدیم، کنار دوستانمان مینشستیم، کتابی میخواندیم یا در سکوت طبیعت قدم میزدیم؟ شاید آن روز دوباره به هنر پناه ببریم. دوباره ادبیات را بخوانیم. دوباره طبیعت را کشف کنیم. نمایشگاههای هنری برپا کنیم، کتابخانهها را بیش از همیشه دوست داشته باشیم و آخر هفتهها کنار دریاچهها چادر بزنیم. ساعتها قلاب ماهیگیری را در آب رها کنیم و در سکوت با هم حرف بزنیم. شاید درست در همان لحظهای که ماهی به قلاب نزدیک میشود، یکی از ما حرف خندهداری بزند، همه از ته دل بخندیم و ماهی فرار کند. آن وقت، برای نخستین بار، آرزو کنیم کاش هیچ ماهیای به قلاب نمیافتاد؛ چون اگر آن ماهی میآمد، شاید آن خنده هرگز متولد نمیشد.
آه، انسانِ مضحک!
تمام عمر میدود تا به چیزی برسد که گمان میکند خوشبختی در آن نهفته است؛ اما وقتی به مقصد میرسد، تازه میفهمد آنچه دنبالش بود، از همان ابتدا در کنار او بود.
#مدینه_خدری
268
تعریف من از موجودی به اسم انسان اینست:
او نه فرشته هست؛ ونه اهریمن.
بلکه گرفته شده از خواص این دو موجود،
و مجموعهی این خواص پدیدهی به اسم « انسان» به وجود آورد…
#برین_بیک
