en
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Open in Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
261
Subscribers
-224 hours
+17 days
+930 days
Posts Archive
خیلی قشنگ است💜سپاس

کاش میدانستم پشت ای پیام کی است اما خیر میخواهم بگم که واقعا حالم را خوب کرد پیام تان💜

‌ این هم تقدیم ات اسرا جان
‌ این هم تقدیم ات اسرا جان

‌ درک ات می کنم گلم . میدانم خسته میشی شب ها برای ات خوشایند نیست روز و صبح برای ات کابوس است و حتی خودت در خود قفل هستی دلیل اش را هم نمیدانی و حتا راه حل هم نداری . خداوند بنده های نیک خود را به چالش می کشاند بنده هایش باید صبور باشد اسرا جان نماز های خود را ترک نکن قرآن کریم بخوان بعد از نماز شام نفل ابابیل بخوان و بعدا دعا کن بگو خدایا من را از زنجیر های که کلید قفل هایش پیشم نیست آزاد کن و من هم به خواهر گلم دعا می کنم که خوب شود و قوی بگردد

چقدر شما مهر دارید سپاس بسیار زیاد از آرزوی قشنگ تان تشکر💜

‌ برای اسرا کریمی اسرا، نامت شبیه نسیمِ صبح است، آرام و دلنشین؛ مثل نوری که از پنجرهٔ امید به خانهٔ دل می‌تابد. لبخندت اگر شکوفه بزند، غم از کوچه‌های زندگی کوچ می‌کند، و مهربانیِ نگاهت قصهٔ زیبای انسان بودن را روایت می‌کند. همیشه چون ستاره بدرخش، با قلبی سرشار از محبت و آرزوهای بلند؛ که جهان به حضور انسان‌های نیک‌سرشت زیباتر می‌شود. روزگارت پر از آرامش، و قدم‌هایت همواره همراه با موفقیت و خوشبختی باد. 🌷✨ ═══════════════ ✦ اسرا کریمی ✦ این شعر از من برای تو ❣️

صحبت کنیم شاید حرف هایتان آرامم کند

سلام 𝔄𝔰𝔯𝔞 𝔎𝔞𝔯𝔦𝔪𝔦 🦋 هستم ✋ از طریق لینک زیر می‌تونی هرچی خواستی ناشناس برام بفرستی 🤫 https://t.me/HarfChatBot?start=470a9c125d63

«خاطراتی که آدم‌هایش رفته اند دردناک اند، ولی خاطراتی که آدم‌هایش حضور دارند، اما شبیه گذشته نیستند، به مراتب دردناک ترند.» ص
«خاطراتی که آدم‌هایش رفته اند دردناک اند، ولی خاطراتی که آدم‌هایش حضور دارند، اما شبیه گذشته نیستند، به مراتب دردناک ترند.» صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز @ROHI_19E

زن=سکوت

خدایا روح و روانم در هیاهوی روزگار گم شده مرا از آشوب ای روز ها نجات بده و دلم را آرام کن دستم را بگیر و به ساحل آرامشت برسان. #اسراکریمی

بغضی شدید راه گلویم را بسته و ترس عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته، ترسی که ضربان قلبم را بیشتر میکنه، و دستانم که لرزش شان در اختیارم نیست و چه ناچار شده‌ایم ما و من واقعا دارم طعم مرگ را میچشم 🖤😥 #اسراکریمی

نوشته بود: اگر این‌ها وقتی یک زن ره با لباس کوتاه می‌بینن و کنترول خود از دست میتن پس کی برشان اجازه‌‌ی کنترول یک کشور داده؟!

#پارت‌: شصت #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k و همین یک کلمه کافی بود اتاق دوباره ساکت شد صبور رادمنش به پشتی چوکی تکیه داد «از چه وقت؟» «خودم دقیق نمی‌دانم.» مکثی کرد «فقط فهمیدم هر روز بیشتر می‌شود.» صبور رادمنش چند لحظه به او نگاه کرد بعد گفت: «و دخترم چیزی می‌داند؟» «نه» «به او گفته‌ای؟» «هرگز» مرد آرام سر تکان داد جواب‌ها همان چیزی بود که انتظار داشت چند وقت بود نگاه‌های آراد را دیده بود سکوت‌هایش را دیده بود حتی حواس‌پرتی این روزهایش را اما می‌خواست مطمئن شود صبور رادمنش گفت: «یک سؤال دیگر دارم.» «بفرمایید.» «اگر سُها هیچ حسی به تو نداشته باشد چی؟» این سؤال مستقیم به قلب آراد خورد اما با صداقت جواب داد: «باز هم برایش احترام قائل میشم.» «و اگر جوابش منفی باشد؟» آراد لبخند تلخی زد «بعضی دوست داشتن‌ها برای رسیدن نیست آقای رادمنش.» برای اولین بار نگاه صبور رادمنش نرم‌تر شد چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت: «پدرت چطور است؟» آراد کمی متعجب شد «الحمدلله خوب است.» «مادرت؟» «خوب هستند.» صبور رادمنش لبخند زد «مادرت زن باوقاری است چند بار در مراسم‌های خیریه دیدمش.» آراد سر تکان داد «بله.» صبور رادمنش گفت: «خانواده خوبی دارید آراد جان.» آراد چیزی نگفت مرد ادامه داد: «من سال‌هاست آدم‌ها را می‌شناسم تو هم پسر بدی نیستی.» سپس مکث کرد «اما سُها برای من فقط یک کارمند نیست.» لبخند محوی زد «تمام زندگی من است.» آراد آرام گفت: «می‌دانم.» و واقعاً می‌دانست برای همین هیچ قدمی برنداشته بود برای همین همه چیز را در دلش نگه داشته بود صبور رادمنش از جایش بلند شد به سمت پنجره رفت. «سُها یک ماه رخصتی می‌گیرد.» «بله.» «در این یک ماه هیچ کاری نکن.» آراد با تعجب نگاهش کرد مرد ادامه داد: «نه اعترافی... نه عجله‌ای... نه تصمیمی.» سپس برگشت و به او نگاه کرد «اگر احساست واقعی باشد یک ماه بعد هم همان‌جا خواهد بود.» آراد چند لحظه سکوت کرد بعد آرام گفت: «باشد حتما.» صبور رادمنش لبخند کمرنگی زد «و اگر بعد از آن هنوز همین احساس را داشتی... آن وقت با من صحبت کن.» آراد برای لحظه‌ای نتوانست چیزی بگوید فقط سرش را پایین انداخت و برای اولین بار بعد از مدت‌ها... احساس کرد شاید این راه کاملاً بسته نیست آراد وقتی از دفتر صبور رادمنش بیرون آمد احساس عجیبی داشت نه کاملاً آرام بود نه کاملاً آشفته فقط حس می‌کرد باری که مدت‌ها روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد کمی سبک‌تر شده است. تا امروز فکر می‌کرد اگر کسی از احساسش باخبر شود همه چیز خراب خواهد شد اما صبور رادمنش نه عصبانی شده بود و نه او را تحقیر کرده بود. فقط از او خواسته بود صبر کند و آراد می‌توانست صبر کند برای سُها... حتی بیشتر از یک ماه وقتی به خانه رسید هوا رو به تاریکی می‌رفت. همین که وارد حویلی شد صدای مدینه آمد: «بالاخره آمدی!» آراد لبخند کمرنگی زد. «سلام.» مدینه مشکوک نگاهش کرد. «امروز حالت بهتر است.» مادرش که از آشپزخانه بیرون آمده بود گفت: «الحمدلله چند روز بود دل آدم می‌سوخت از دیدن رویت.» آراد خندید «اینقدر هم بد نبودم.» مدینه فوراً گفت: «چرا بودی.» مادرش هم تأیید کرد: «خیلی هم بودی.» برای اولین بار بعد از چند روز خنده واقعی روی لب‌های آراد نشست سر سفره شام... صحبت از موضوعات مختلف بود مدینه از اقوام حرف می‌زد با خواهرش اما وسط صحبت‌ها ناگهان مادر آراد پرسید: «آراد جان شرکت چطور پیش می‌رود؟» «خوب است اما امروز خبر شدم قرار است یک ماه بعد بازنشست شوند» مادرش آهی کشید «مرد محترمی است.» آراد سر تکان داد در دلش گفت: بیشتر از چیزی که شما فکر می‌کنید... در همان شب... سُها در اتاقش نشسته بود کتاب‌های درسی روی میز پخش بودند اما بیشتر از اینکه مطالعه کند به صفحه‌ها خیره شده بود ذهنش بارها به شرکت برمی‌گشت به جلسه به نگاه آراد به حرف‌هایی که بینشان رد و بدل شده بود با ناراحتی کتاب را بست بلند شد وضو گرفت و چند دقیقه بعد روی سجاده نشست این روزها فقط آنجا آرام می‌شد بعد از نماز دستانش را بالا آورد اما چند لحظه هیچ دعایی نکرد انگار دنبال کلمات می‌گشت آخر سر فقط آرام گفت: «خدایا اگر چیزی در دلم در حال تغییر است کمکم کن راه درست را ببینم.» روزهای بعد... رخصتی سُها شروع شد دیگر هر صبح چوکی او در شرکت خالی بود دفترش بسته بود و راهروها ساکت‌تر به نظر می‌رسیدند آراد سعی می‌کرد خودش را در کار غرق کند جلسه پشت جلسه پروژه پشت پروژه.... اما گاهی ناخواسته نگاهش به سمت دفتر سُها می‌رفت بعد خودش را سرزنش می‌کرد یک ماه زمان زیادی نبود اما برای کسی که هر روز عادت کرده باشد فردی را ببیند طولانی به نظر می‌رسید. یک هفته گذشت.....

ربِّ اِنِّی لِمَا اَنزَلتَ اِلیَّ مِن خَیر فَقِیر

#پارت‌: پنجاه و نه #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k سکوت کوتاهی میانشان افتاد بعد آراد گفت: «فکر نمی‌کردم این وقت اینجا باشین.» سُها نگاهش را پایین انداخت «بعد از کار گاهی میایم.» آراد فقط سر تکان داد «جای آرامی است.» سُها آهسته گفت: «بله.» دوباره سکوت بعد صدای چند کودک که از حیاط مسجد می‌گذشتند سکوت را شکست سُها گفت: «فعلا خدا حافظ» «خدا حافظ.» سُها از مسجد بیرون شد اما چند قدم بعد ناخواسته برگشت آراد هنوز همانجا ایستاده بود انگار در فکر عمیقی فرو رفته باشد سُها سریع نگاهش را گرفت و به راهش ادامه داد اما برای اولین بار... لبخند خیلی کوچکی روی لب‌هایش نشست لبخندی که خودش هم متوجهش نشد و در همان لحظه آراد که از دور رفتنش را می‌دید احساس کرد دلش کمی آرام‌تر شده است فقط به این خاطر که امروز او را دیده بود آن شب... سُها دیرتر از همیشه به خانه رسید مادرش از آشپزخانه صدایش زد: «سُها جان، دیر آمدی؟» «کمی کار زیاد بود مادر.» همیشه مستقیم سراغ کتابش نرفت چادرش را جمع کرد و کنار پنجره نشست هوای بیرون آرام بود اما ذهن او آرام نبود چند بار سعی کرد به موضوع دیگری فکر کند اما هر بار تصویر مردی با چشم‌های خسته در ذهنش ظاهر می‌شد با ناراحتی زیر لب گفت: «خدایا نجاتم بده دوست ندارم گرفتار این احساس شوم» بعد بلند شد و وضو گرفت نمازش را خواند اما حتی میان دعاهایش هم احساس می‌کرد چیزی در دلش تغییر کرده است چیزی که نمی‌شناخت. صبح روز بعد... آراد زودتر از همیشه به شرکت رسید شب گذشته را هم درست نخوابیده بود در دفترش نشسته بود که تلفن روی میزش زنگ خورد چند دقیقه بعد یکی از کارمندان وارد شد. «انجینر صاحب جلسه ده بجه است.» «تشکر.» کارمند رفت آراد نگاهی به ساعت انداخت‌بعد بی‌اختیار نگاهش به پنجره رفت و باز هم سُها را به یاد آورد آهی کشید «خدایا...» اما بقیه جمله را نگفت نزدیک ظهر... سُها با چند پوشه وارد سالن جلسات شد چند نفر از مدیران و انجینرها حاضر بودند آراد هم آنجا بود نگاهشان فقط برای یک لحظه به هم رسید فقط یک لحظه اما هر دو سریع نگاهشان را گرفتند جلسه شروع شد یکی از مدیران درباره پروژه صحبت می‌کرد سُها یادداشت می‌نوشت آراد هم ظاهراً به توضیحات گوش می‌داد اما هر دو بیش از حد مراقب بودند که به هم نگاه نکنند و همین مراقبت... بیشتر از هر چیز دیگری حقیقت را فاش می‌کرد جلسه رو به پایان بود چند نفر از مدیران از اتاق بیرون شدند و فقط صبور رادمنش سُها و آراد و یکی دو نفر از کارمندان باقی ماندند. صبور رادمنش پوشه‌ای را بست و گفت: «اگر موضوع دیگری نیست جلسه تمام است.» سُها لحظه‌ای مکث کرد بعد گفت: «پدر... یک درخواست داشتم.» صبور رادمنش نگاهش کرد «بگو دخترم.» سُها نگاه کوتاهی به برگه‌های روی میز انداخت «میخواهم از هفته آینده یک ماه رخصتی بگیرم.» چهره صبور رادمنش کمی متعجب شد «یک ماه؟» «بله.» «دلیلش چیست؟» سُها آرام جواب داد: «بعضی درس‌هایم عقب مانده میخواهم قبل از تغییرات شرکت روی درس‌هایم تمرکز کنم.» مکثی کرد «و کمی هم به زندگی خودم سر و سامان بدهم.» صبور رادمنش چند ثانیه ساکت ماند بعد آهسته سر تکان داد. «فکر بدی نیست.» نگاهش به دخترش ماند «بعد از بازنشستگی من هم اوضاع شرکت تغییر می‌کند شاید این فرصت خوبی باشد که کمی استراحت کنی و روی درس‌هایت تمرکز داشته باشی.» سُها لبخند کمرنگی زد «من هم همین فکر را کردم.» صبور رادمنش گفت: «قبول است.» سُها آرام گفت: «تشکر.» در تمام این مدت آراد ساکت بود اما وقتی کلمهٔ «یک ماه» را شنید چیزی در دلش فرو ریخت یک ماه... سی روز بدون دیدن سُها نگاهش ناخواسته به سمت او رفت اما سُها مشغول جمع کردن اسنادش بود و متوجه نگاهش نشد یا شاید هم متوجه شدو خودش را به ندیدن زد. سُها که رفت صبور رادمنش چند لحظه به در بسته اتاق نگاه کرد. بعد آرام گفت: «آراد جان اگر عجله نداری چند دقیقه بمان.» آراد که آماده رفتن بود دوباره نشست «حتماً » صبور رادمنش چند لحظه سکوت کرد انگار دنبال کلمات مناسب می‌گشت بعد گفت: «چند وقت است با ما کار می‌کنی؟» «نزدیک دو سال.» «و در این دو سال هیچ وقت ندیدم حواست از کارت پرت شود.» آراد چیزی نگفت صبور رادمنش ادامه داد: «اما این روزها فرق کردی.» سکوت... آراد نگاهش را پایین انداخت برای اولین بار نتوانست جوابی پیدا کند صبور رادمنش آهسته گفت: «موضوع دخترم است؟» قلب آراد ناگهان فشرده شد سرش را بلند کرد اما نگاه آرام صبور رادمنش هیچ نشانی از خشم نداشت فقط منتظر جواب بود آراد چند ثانیه سکوت کرد بعد آرام گفت: «من هیچ وقت قصد بی‌احترامی نداشتم استاد.» صبور رادمنش لبخند کمرنگی زد «این جواب سؤال من نبود.» آراد نفس عمیقی کشید دیگر فایده‌ای نداشت پنهان کند. «بله...» و همین یک کلمه کافی بود اتاق دوباره ساکت شد صبور رادمنش به پشتی چوکی تکیه داد «از چه وقت؟»

جهالت تا چه حد! چرا دست بر نمی‌دارند از ظلم، به والله قسم من خسته شدم چرا ای حیوانات وحشی خسته نمیشن از ایقدر ظلم.

غم وطنم را باید از چشمان زنانش فهمید و وطنم سال‌هاست غمگین است چون چشمان زنان این سرزمین دیریست که بارانی‌ست. #کلماتیک #پروان
غم وطنم را باید از چشمان زنانش فهمید و وطنم سال‌هاست غمگین است چون چشمان زنان این سرزمین دیریست که بارانی‌ست. #کلماتیک #پروانه_نوشت #این‌حال‌را‌هم‌آخری‌ست @Avaare_Aram