en
Feedback
مرغِ سخندان

مرغِ سخندان

Open in Telegram

فلسفه و سیاست می‌خوانم؛ در شعر غرق می‌شوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش می‌دهم و افکاری آشفته را یادداشت می‌کنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛‌ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
230
Subscribers
No data24 hours
+57 days
+830 days
Number of Posts

Data loading in progress...

Reactions
Comments
Telegram Stars
TOP posts by

Data loading in progress...

Publication analysis
Posts
Views dynamics
چیزی بگو. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363
53000Loading...
طاعون را اوایلِ این ماه تمام کردم و چون هی یادم می‌رفت از اتاقِ خواهرم برش دارم، اینجا یاد داشتنش تا الآن معطّل ماند. بیش از همه این برایم جالب بود که کامو شخصیّت‌هایِ مختلفِ داستان را چنان آفریده که گویی جنبه‌هایِ متفاوتِ هر یک از مایند. (مرا یاد مقایسۀ طبقاتِ شهر و بخش‌هایِ نفْسِ افلاطون انداخت.) بعد از این برایم بیانِ شیوای کاموست که چگونه و با چه مهارتِ بی‌نظیری بحث‌های دقیقِ فلسفیش را، چه آن‌هایی که باشان هم‌سوست و چه آن‌هایی که نه، در لابلای داستان و روایت جاسازی کرده بود! مثلاً حرف‌هایی که در خطابه‌هایِ کشیش از زبانِ او می‌گفت -و به نظر من اصلاً خودش در پایان در آن باره حکم نداد و همین هم جالبترش کرده بود- یا گفت‌و‌گوهایِ پرشماری که جای‌جایِ داستان میانِ شخصیّت‌هایِ مختلف می‌شنیدیم. و در یک خوانشِ سیاسی، چقدر طاعون نمادپردازیِ قشنگی داشت و چقدر به‌استعارۀ او ما طاعون‌زده‌ایم. امّا آنچه دوچندان این ماجرا را برایم جالب می‌کند این جمله بود که وقتی طاعون سرانجام رفته بود، «رزم‌آرایی علیهش فرقی نکرده بود، یگانه تفاوت این بود که دیروز کارآیی نداشت و امروز ظاهراً موفق عمل می‌کرد. [...] بیماری خودش از رمق افتاده بود یا آن‌که رخت بر می‌بست.». مثلِ طاعونِ ما که خودش ناگهان و هول‌ناک آمده و خودش چنان از همه سو پوسیده که دیگر کم‌بویاترینمان هم بوی گلِ سوسن و یاسمنِ عازم بودنش را می‌تواند بشنود. و مطمئناً این داستانِ کم‌نظیر از هر بیانی از جانبِ این حقیر برای پیشنهادش بی‌نیاز است.
61006Loading...
آنچه کوتار، چند ماه قبل، در مکان‌های عمومی می‌جست، تجمّل و ول‌خرجی بی‌حساب، آنچه رؤیایش را در سر می‌پروراند و توانایی ارضایش
آنچه کوتار، چند ماه قبل، در مکان‌های عمومی می‌جست، تجمّل و ول‌خرجی بی‌حساب، آنچه رؤیایش را در سر می‌پروراند و توانایی ارضایش را نداشت، یعنی کام‌جویی لجام‌گسیخته، اکنون دغدغه‌ی تمام مردم شده بود. هر چند قسمت همه‌چیز به شکلی مهارناشدنی بالا می‌رفت، بیش از هر هنگام پول به باد می‌دادند، و گرچه بیشترشان قادر نبودند نیازهای اولیه را برآورده کنند، بابت چیزهای زاید گشاده‌دستی می‌کردند. انواع بازی‌ها و سرگرمی‌های مخصوص اوقات فراغت به علّتِ بی‌کاری و خانه‌نشینی بسیاری از اهالی شهر افزایش پیدا کرده بودند. تارو و کوتار گاهی دقایق طولانی زوح‌هایی را تعقیب می‌کردند که اگر قدیم بود می‌کوشیدند پیوندشان را پنهان کنند، ولی حالا چسبیده‌به‌هم لجوجانه در شهر پرسه می‌زدند، بی‌آن‌که جمعیت اطراف‌شان را ببینند، پنداری دستخوشِ سردرگمی علاج‌ناپذیرِ دلدادگان نام‌دار باشند. -طاعون، آلبر کامو، ترجمه‌ی کاوه میرعباسی
62004Loading...
کلاغ به گوش می‌رسد آوازِ قارقارِ کلاغ‌. در این سیاهی و وحشت منم کنارِ کلاغ. کلاغِ خسته فقط شب شنفته نالۀ من، و من شنفته‌ام این قارقارِ زارِ کلاغ. به تَرک‌گفته و تاریک و بی‌نوا دلِ من نشسته زخمۀ سوزِ نوایِ تارِ کلاغ. در این خموشی و سردی که نایِ ماندن نیست، شبانگهم منِ تنها و انتظارِ کلاغ. اگر که چهچهِ بلبل نماند و عشوۀ گل، چه غم؟ که مانده حضورِ هزاربارِ کلاغ! کجا کبوتر و شاهین و مرغ و بلبل و کبک؟ که قصّۀ غزلم باز شد شکارِ کلاغ. چو بی‌فراعنه مصرم که کِلْئوپترایم کشانده بر هرمِ شامِ دل سزارِ کلاغ. چنان کلاغ و کلاغی نوشت حقْ تنها، مگر که آخرش افتد به او گذارِ کلاغ. -به دستْ کاغذ و خودکارِ مشکیش، داده، اگرچه مرده ولی، تکیه بر چنارِ کلاغ.- حَ‌ق لار، شهریور ۰۵
82008Loading...
دوستان کسی اگر احیاناً سریالِ سیلو را دیده یا دارد می‌بیند، حتماً بگوید راجع بهش صحبت کنیم.
91100Loading...
No text...
90006Loading...
راستی، فراموش کردم در این باره چند خطّی را اینجا هم یادداشت کنم. نمایشی بود با عنوانِ «دو سر و یک کلاه» به کارگردانی محمدرضا خاکی براساس نمایشنامه‌ای فرانسوی. بیش از همه برایم جالب بود که گویی کلِّ نمایشْ گفت‌و‌گوی دو سرِ طیفِ سنّت‌گرایی‌نوگرایی -نه‌تنها در تئاتر و هنر، که در همه چیز- بود، و بدونِ حکم کردن نویسنده، یا حتّا کارگردان، صرفاً هر دو برای مخاطب به نمایش گذاشته می‌شد تا خودش کلاهِ خودش را قاضی کند، و انتخاب کند که این یک کلاه برای کدام دو سر مناسبتر است. (این را نمایش نگفتم. خودم -به‌مزاح- ربطش دادم به ضرب‌المثل.) و چیز دیگری که به نظرم جالب رسید، این بود که گویی به‌عمد روایتِ جان‌داری پرداخته نشده بود، تا اتّفاقاً اجرا و توان‌مندیِ بی‌نظیرِ بازی‌گران بیشتر به چشم بیاید؛ آخر هرچه نباشد، خودِ «بازی‌گریِ تئاتر و بازی‌گران» از موضوعاتِ مهم نمایش‌نامه بودند. یک نکتۀ جالبِ شخصی هم که برای ما(من و کاکّا) داشت، این بود که دو شخصیّت هم باهم برادر بودند و اتّفاقاً این را با هم داشتیم می‌دیدیم و این نزاع و در عینِ حال محبّتِ میانشان بسیار برایمان آشنا بود و هم‌ذات‌پنداریمان را بر می‌انگیخت. در مجموع پیشنهادش می‌کنم. و گمان نمی‌کنم زیاد هم ازش مانده باشد. اگر تهران بودید، حتماً به تماشایش بروید.
88086Loading...
آدمِ پوچی مثلِ مه کجا بریْت که جاش بشه؟ وا چه زَبُنی گپ بزنت، تا یکی آشناش بشه؟ آهنگ‌ساز: ابراهیم منصفی شاعر: ابراهیم منصفی
90305Loading...
بیتِ نخست را به این اصلاح کردم(دوستان مشکلِ عروضی قبلی را یادآوری دادند): «حس می‌کنم جهانْ همه یک ذرّه کُنْد شد. بر بال‌گردِ وهمِ زمانْ پرّه کند شد.»
113005Loading...
ارّۀ کُنْد حس می‌کنم جهانْ همه یک ذرّه کُنْد شد. بر بال‌گردِ وهم بوده‌ام و پَرّه کند شد. عمریست نخل زندگیم آب داده‌ام حالا همین که بر ببرم، ارّه کند شد. بابا! بیا به کوه و از اوّل سرم ببُر؛ گو تیغِ تو به گردنِ آن برّه کند شد. گفتم که می‌پرم من و کابوس می‌رود؛ ناگاه، آه، شیبِ شبِ درّه کند شد! دنبالِ آن شتافتم و تند و تند رفت؛ وقتی که غافلم، عجبا، ذرّه کند شد! گفت او که "«مِهر» ماهِ دلِ تیره‌ات شود؛" این سینه «مِه» گرفته که آخر «رِ» کند بود. این حق چه بود تا به تخلّص تمام شد؟ آخر ردیف و قافیه شد «ـَرّه کند شد»؟ حَ‌ق قطارِ بندرتهران، شهریورِ ۰۵
1281814Loading...