en
Feedback
مرغِ سخندان

مرغِ سخندان

Open in Telegram

فلسفه و سیاست می‌خوانم؛ در شعر غرق می‌شوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش می‌دهم و افکاری آشفته را یادداشت می‌کنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛‌ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
222
Subscribers
-124 hours
-37 days
+130 days
Posts Archive
فقط نیم ساعتِ دیگر فرصت انقلابم و فرصتِ تصمیم‌گیری دارم. اگر پیشنهادی لطف می‌خواهید کنید، امیدوارم تا آن موقع مرغِ سخندان را نگاهی بیندازید.

دوستان، کسی پیشنهادی برای رمّانِ نسبتاً کوتاه برای یک پسرِ نوجوانِ ۱۳ ۱۴ساله ندارد؟ دشوار و سخت نباشد، امّا آنقدری عمیق باشد که ذهنش را به این سو بکشاند. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

به‌راستی که تاریخْ مهم‌ترین سدّ دربرابر یورشِ کمینه‌گرایی‌ست.

Repost from هستی؛
ما با وجود همچین نقاشی‌هایی، نمی‌تونیم مینیمالیست باشیم.

عکس از سروش(چت‌جی‌پی‌تی)
عکس از سروش(چت‌جی‌پی‌تی)

تا بی‌تا می‌دَوَم امروز تا بخوابم شب. شب بخوابم تا دَوَم فردا. می‌دَوَم فردا تا بخوابم شب تا که پس‌فردا دَوَم تا شب بخوابم تا پسان‌‌فردا دَوَم تا شب بخوابم تا... *** می‌دَوَم این چرخۀ روزِ دَوَم هر روز تا خوابم شبش را تا بخوابم آن شبِ آرامِ خوابم هر شب و هر روزِ فردا را. تا... تا بخوابم شب، تا بخوابم روز؛ تا بخوابم هر شب و هر روز، یا آن شبِ بی‌روز؛ تا... بی‌تا. حَ‌ق تهران، ۸ آبان ۰۴

Clint-Mansell-Kronos-Quartet-Death-Is-the-Road-to-Awe-320.mp319.35 MB

و ناگهان برایش روشن شد که آن‌چه آزارش می‌داد و راحتش نمی‌گذاشت ناگهان از او فاصله می‌گیرد و دور می‌شود. از دو طرف از ده ظرف،
و ناگهان برایش روشن شد که آن‌چه آزارش می‌داد و راحتش نمی‌گذاشت ناگهان از او فاصله می‌گیرد و دور می‌شود. از دو طرف از ده ظرف، از همه طرف از او دور می‌شود. دلش برای آن‌ها می‌سوخت. باید کاری کند که که آن‌ها را نیازارد. و خودش نیز از این عذاب خلاص شود. با خود گفت: «چه خوب، و چه آسان!» و باز پرسید: «و آن درد! آن درد چه شد؟ کجا رفت؟ آی، درد، کجایی؟»
-مرگ ایوان ایلیچ، لیو تالستوی، ترجمه‌ی سروش حبیبی این کتاب، بی‌شک از بهترین کتاب‌هایی بود که در عمرم خواندم. همه‌اش ۱۰۴ صفحه بود، امّا به بهترین حال، تالستوی آن سخن را که باید می‌زد، زد. پیشتر فیلمی به‌نام چشمه(fountain(2006)) از دارن آرونوفسکی دیدم که بسیار نزدیکی حس کردم در حرف او و حرف تالستوی. اینکه باید با پذیرش مرگ، از مرگ رها شد. یا به‌قول تالستوی، «به‌جای مرگ، روشنایی» باشد، یا به قول آرونوفسکی «مرگ جادۀ شگفتی‌ست». خلاصه، چه خواندن مرگِ ایوان ایلیچ، و چه تماشای چشمه را شدیداً به همه، خصوصاً کسانی که درگیر مسائل مرگ و معنای زندگی هستند، توصیه می‌کنم.

آلبوم: پرواز آهنگ‌ساز: اکبر محسنی ترانه‌سرا: کریم فکور

آهنگ‌ساز: رضا روحانی ترانه‌سرا: دلشاد امامی

امشب را هم کم بخوابم، رگی در کلّه‌ام خواهد پُکید.

ندانی که شوریده‌حالانِ مست، چرا برفشانند در رقص دست؟ گشاید دری بر دل از واردات؛ فشاند سَرِ دستْ بر کاینات. حلالش بُوَد رقص بر یادِ دوست که هر آستینیْش، جانی در اوست.
-بوستان، سعدی

موسیقی؟ لطفاً موسیقی. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

ز کجا و به کجا این منم، من، -آری؟- در چنین بیداری؟ یا که نه، خوابم من، فارغ از هشیاری؟ یا نه، اصلاً خود رویایم من، که ببینند به خوابی، باری؟ من کسی می‌بینم و گلی می‌چینم؟ یا مرا کس بیند و مرا می‌چیند؟ من که بیند، که بچیند، آنم؟ یا که چیدند چو دیدند، اینم؟ ز کجا حلقۀ این چرخ بگردد هر بار؟ به کجا می‌رود آیا پرگار؟ نقطۀ من ز کجاست؟ که چنین گردشِ پیوسته به‌جاست؟ این چرا است؟ چرا؟ ز کجا و به کجا؟ زِ درون یا زِ برون؟ «به برون یا به درون؟» حَ‌ق تهران، ۲۶ مهر ۰۴

دوستان! کسی تهران کتابِ وقتی نیچه گریستِ دِ یالوم، با ترجمۀ سپیده حبیب ندارد، چند مدّت لطف کند به من قرض دهد؟

(می‌خندد.) پس اینجا جهنمه. هیچ‌وقت باور نمی‌کردم. یادتونه که چه حرف‌هایی درباره‌ی جهنم می‌زدن؟ جهنم پر از آتیش، شلاق‌های سیمی
(می‌خندد.) پس اینجا جهنمه. هیچ‌وقت باور نمی‌کردم. یادتونه که چه حرف‌هایی درباره‌ی جهنم می‌زدن؟ جهنم پر از آتیش، شلاق‌های سیمی... گرزهای داغ... چقدر مضحکه! به وسایل شکنجه هم احتیاجی نیست. جهنم دیگرانن. جهنم شما هستین.
-دوزخ، ژان‌پل سارتر، ترجمه‌ی حمید سمندریان این کلّاً اوّلین اثرم از سارتر بود؛ و خُب با وجود کوتاهیش بسیار از داستان‌پردازی نویسنده لذت بردم. سارتر به زیبا و موجَزترین شکل ممکن نتیجه‌ای که می‌خواهد را از داستانش می‌گیرد، که اندوه اصلی ما، زندگی با دیگران است. من در بیشتر عمرم، کلّا با نمایشنامه سروکاری نداشته‌ام و این سبک برایم خیلی نو است؛ و در همین یکی دو سال اخیر بود که به لطف تشویق و هدیه‌های ماهور تعدادی را خوانده‌ام. امّا این سبک نوشتن، چون شما را توگویی واقعاً جای شخصیت‌های نمایشنامه می‌برد، به‌نظرم عمق بسیاری برای خواننده ایجاد می‌کند.

جوینده یابنده‌ست‌. بعد از گشتن نزدیک ۴۰ تا کتابفروشی؛ نو و حتّا زیر قیمت.
جوینده یابنده‌ست‌. بعد از گشتن نزدیک ۴۰ تا کتابفروشی؛ نو و حتّا زیر قیمت.

امروز به اینان قانون را درس دادم. به آنان دولت را و قوّۀ مجریه را توضیح دادم. و به آن‌ دیگران، چهار محیط زمین و ناهمواری‌هایش را گفتم.

قزوین واقعاً شهری‌ست که خیلی بیشتر از آنچه فکرش را بکنید بهش کم‌لطفی شده. من با فرضِ اینکه خیلی کمتر از آنچه باید، او را می‌شناسیم، به این شهر رفتم و وقتی باز می‌گشتم، تنها این در ذهنم بود که خیلی بیشتر از آنچه در نظرم بود، باید به این شهر توجّه کنیم. قزوین شهری بود پر از طاق‌هایِ زیبا و معماری‌هایِ رنگین، پر از هنرهایِ دل‌کش و شیرینی‌هایِ شیرین، پر از مردمانِ مهربان و کوچه‌‌خیابان‌هایِ دیرین. می‌توانستم اصالت را از شیرینی‌هایِ گوناگونش تا ساختمان‌هایِ قدیمیش، از خوش‌نویسیِ هنرمندانش تا دانشِ ادیبان و بزرگانش، از بستنیِ بی‌نهایت دل‌نشینش تا قیمه‌نثارِ لذیذش بچشم و بخوانم و ببینم. قزوین زیبا بود و ارزشمند. حقّا که این شهر پابه‌پایِ شیراز و اصفهان و تبریز، یکی از فرهنگی‌ترین و تاریخی‌ترین شهرهایِ این کشور است. باید قدرش را بیش از این‌ها دانست.

ز دیوار و درش پایِ دلِ خورشید می‌لغزد؛ که دارد طاقتِ نظارۀ آیینه‌رویانش؟ -صائب سفرِ قزوین، ۱۸ مهر ۱۴۰۲
+8
ز دیوار و درش پایِ دلِ خورشید می‌لغزد؛ که دارد طاقتِ نظارۀ آیینه‌رویانش؟
-صائب سفرِ قزوین، ۱۸ مهر ۱۴۰۲